یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

98- چون تا وقتی که نمُردیم، باید بهترشو بسازیم

  
*تا وقتیکه زندگی وجود داره،‌ امید هم وجود داره -استیون هاوکینگ*
 
  اگر بخوام خیل‍ـــی صادقانه بگم، من درس نمی‌خونم که صرفا فقط درسمو خونده باشم یا امید به آینده بسیـار روشنی داشته باشم که با درس‌خوندن بهش می‌رسم ( چون حقیقتا اگه مستقل نشم، نه‌تنها آینده روشنی ندارم بلکه فکر کردن بهشم ترسناکه حتی:| ) حقیقت اینه که درس و کتاب همیشه برام یه راه بوده تا مثلا به اتفاقی که برام افتاده فکرنکنم. درست‌تر بگم یه راه‌دررو! من وقتی که درس می‌خونم به چیزای دیگه خیلی کمتر فکر می‌کنم و مثلا وقتی با یکی دعوام میشه میرم می‌شینم تست فیزیک میزنم. بسته به اون درس، شدت ناراحتیم رو میشه فهمید حتی:دی مثلا داشتم تست عربی میزدم خودتون حساب‌کار دستتون بیاد و در برین! فقط بدویین:)))

   به عبارتی من پشت کتابام قایم شدم. پشت درس خوندنم قایم شدم و از همون کلاس اولم عادت کردم که از پشت کتابام بیرون نیام. چندسال پیش یکی از کسایی که خیلی قبولش دارم، وقتی بهش گفتم فکر می‌کنم خیلی مزخرفم و انقدر ترسوئم که خودم موندم که کِی من انقدر ترسو شدم و انقدر خسته شدم که نمیدونم باید با خودم چیکار کنم و بهترین پیشنهادی که به خودم دارم اینه که خودمو از یقه پیرهنم بگیرم بندازم تو این سطل‌آشغالای مکانیزهٔ سرمیدون شاید اونجا بازیافتم کردن و به یه دردی خوردم. اونم بهم گفت "تو وقتی محکم میشی که انتخاب دیگه‌ای به جز محکم بودن نداری." تو بدترین شرایطی که هیچ‌کاری از دستت برنمیاد به‌جز محکم بودن و محکم موندن. از وقتی که بهم این‌حرفو زد بارها و بارها درستی حرفش بهم ثابت شد. از کوچیکترین مسائل مثل پریدن پاورپوینت ساعت سه نصفه‌شب تا بزرگترین خوددرگیری‌ها و دیگران‌درگیری‌ها!
 
   داشتم فکر می‌کردم که واقعا امیدوارم یه روزی برسه که انقدر محکم شده‌باشم که حتی اگر انتخاب دیگه‌ای هم داشتم(مثل بردن یه لیوان چایی به اتاقم و اهمیت ندادن به هم‍ـــه‌چی و شروع‌کردن یه کتاب دیگه! ) بازم روبرو شدن با اون مشکلو انتخاب کنم نه اون لیوان چایی رو و نه تستای فیزیک و شیمی رو. چون ته ته همه اینا آخرش هممون باید روبرو بشیم با ترسامون. نه قایم شدن من پشت کتابام و نه روشای مختلفِ دوستام مثل گریه‌کردن و فکرکردن تا مرز خستگی و نه حتی خوابیدن ( کاملا جدی،‌ این خوابیدن خیلی رواج یافته:| ) جواب نمیده. و وقتی با ترسامون روبرو بشیم، بعد از اون می‌تونم بگم بهترین حس دنیا رو میشه داشت. وقتی کسی که فوبیای حشرات رو داره یه سوسکو میکشه، وقتی من که تعداد آدمایی که باهاشون می‌گردم کمتر از انگشتای دسته و همونااز دستم  خیلی وقته که سُر خوردن و ندارمشون. وقتی من که از مسیر همیشگیم نیام یه استرس مزخرفی دارم که قلبم تو مغزم میزنه ولی دارم مسیرای مختلفو امتحان می‌کنم* و خیلی از همین وقتیای دیگه. بعد از اینا یه حس سوپرمن بودن به آدم دست میده که - جدی می‌گم - هیچ حسی رو محشرتر نمی‌تونین پیدا کنین.

   چون وسط یه روز گند بهترین اتفاق زندگیتون میفته و درست توی بدترین شرایط، یهو همهٔ مشکلا حل می‌شن. همه کابوسا تموم میشن و یهو جایی که فکر میکنی نمیتونی دیگه بعدش زندگی بکنی و فکر میکنی واقعا بعد از همچین اتفاقی میشه زندگی کرد اصلا؟ درست توی اوج ناامیدی و ترس، یه اتفاق خوب میفته و درست وقتی که فکر میکنی مسیرتو گم کردی، یه کوچهٔ آشنا می‌بینی و دقیقا اونموقع خورشید طلوع میکنه ( زرشک! ) درست بعد از تاریکترین وقت شب که هیچکس توقعشو نداره. یا به‌عبارتی درست همون‌موقع، من مستقل می‌شم می‌رم پی زندگی خودم :|| این بهتر منظورمو رسوند فکر کنم:دی

   *اگه تنها باشید اینکار خیلی حال میده. برین توی مترو و مترو گردی بکنین. از این خط به اون خط. وسط همهمهٔ امام‌خمینی و پیچ‌شمرون دیگه انصافا نجات‌دادن جونتون کارسختیه، چه برسه فکرکردن به اتفاقاتی که خودتونم نمیخواین بهش فکرکنین. کلا تمام علائم حیاتی‌تون هم از دست میدین. توی اون همهمه بعید نیست اسمتونم یادتون بره دیگه بقیه چیزا که کاری نداره:دی ( خاطرات یک نجات‌یافته:دی ) مترو نشدم بی‌آرتی خوبه:))

+واقعا سندروم نوشتن و پاک‌کردن مطلب هنوز کشف نشده؟ من حدود یک‌ماهه که دچارشم حقیقتا:||
روزت مبارک چپ دست‌جان :)
[بیا و تاخیر رو ببخش]
نه بابااااا:))))))))))))))))))
مچکرم*ـ*
بیا و با ترسات رو به رو شو ب دیگران سرایت نکنه :-)
:)))))
باز که از اون پست طولانیات نگاشتی :| :))
خیلی وقت بود ننوشته بودم خب:((
[ خود را مظلوم جلوه می‌دهد:دی ]
نه بابا. این طرف همه توی سوداش هستن :)) کیه که از مستقل شدن بدش بیاد واقعا؟! :|| 
درستشم همینه:دی
نمی‌دونم برداشتت از پوکرفیس چیه! منتهی همه در سودای مستقل شدنیم دیگه. از جهت بعید و دور بودنِ این اتفاق مبارک (:دی) پوکرفیس‌طور [ناامیدگونه] به افق [کنایه از آینده‌ی دور و یا دوری اتفاق مذکور] نگاه می‌کردم :)) [می‌رود جملاتش را بفرستد برای آموزش‌وپرورش تا در مدارس کل ایران تدریس شوند] :))
نه بابااااا. همه در سوداش نیستن، من که میگم یهو می‌ریزن سرم، میگن تو قدر زندگیتو نمی‌دونی و الان سومالی و جیبوتی رو ببیییین:||||این پوکرفیس‌طور در افق محو شدن داره واقعا:دی مسخره‌ هم می‌کنن تازه، فلذا گارد گرفتگانیم:دی
راستشو بگو، ادبیات چند میزنی؟:)))
یه سندرمم داریم موسوم به نوشتن و هیچ وقت هیچ جا منتشر نکردن
شبی، اون وبلاگ رمزیه بود که داشتی، اونجا بنویسشون.
+یه افسردگیم هست که وقتی گوشیت افتاده تو ماشین‌لباسشویی و گوشی نداری، نمی‌تونی عکس جغدا رو بگیری و همه‌ش باید جغد ببینی، نیشت باز بشه و بعد یادت بیاد گوشیت سوخته و نمیتونی عکس بگیری و بعد نیشت بسته بشه:(
والا من هروقت تست میزنم، همه‌ی مشکلات و ترس‌ها و حتی خاطرات تلخم یادم میاد :)) 
+ مستقل شدن! [پوکرفیس‌طور به افق نگاه می‌کند] 
وسط اونهمه فرمول و اینا؟ جدی؟ البته با توجه به کنکور، این باید عادی باشه. 
+ به‌عبارتی دست در جیب خود رفتن. این بهتره :نیشِ باز به وسعت غیرقابل کنترل حتی!
ولی انصافا فکرشم نمی‌کردم یکی باشه که نسبت به مستقل شدن یا هرچی، پوکرفیس باشه ( آیکون تفکر ) 
خوش به حالت که همچین سندرمی داری ، من سندرم بی سوژگی و سندرم چرت نویسی دارم :/
منم از روی بی‌سوژگی، چرت می‌نویسم که پاکشون می‌کنم دیگه:)
تا حالا از این جهت به درس‌خوندن نگاه نکرده بودم :| اینکه خودتو پشتش قایم کنی :| بهار...بیا برو یه جایی این جمله‌تو ثبت کن :))
تمام جمله‌های منو باید با طلا بنویسن اصن:)))) دارم حیف میشم. نمی‌دونم چرا نمی‌فرستنم هاروارد:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan