یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

93-و به کوتاهی آن لحظهٔ شادی که گذشت/غصه هم می‌گذرد


از الان تا اول خرداد که امتحانات شروع می‌شن، دقیقا یک ماه فرصت دارم.
برخلاف روالِ نُه سالِ قبلی که ول گشتم(!) برای امسال برنامه سفت و سختی گذاشتم که اگه خدا بخواد و منم همت کنم-_- حداقل 2 دور می‌تونم کل کتابارو دوره کنم. امسال به نظر خودم اشتباه ها و سوتی‌ها و عقب‌موندگی‌های زیااااادی داشتم!خیلی زیاد.به تعداد موهای سرم:دی ولی این یکماه رو وقت دارم تا جبران کنم. هرچند یه سری از این اشتباه‌ها واقعا جبران‌ناپذیرن. ولی حداقل کاری که میشه انجام بدم، اینه که یه جوری این یکماه رو بگذرونم که بعدا حسرت و پشیمونی‌ای برام باقی نمونه. اولِ مهر، فکر می‌کردم کلــــی مونده تا خرداد ولی الان می‌بینم فاصلهٔ خرداد و مهر، به اندازهٔ پلک زدن گذشته. انگار همین دیروز بود که توی دبیرستان منطقهٔ خودمون، نشسته بودم توی حیاط و با سارا چیپس می‌خوردم و منتظر بودم جواب نتایج انتقالی‌م بیاد(نقطه سرخط.)
پ.ن1:آقای خدایِ آبیِ مهربون؟!میشه یه کاری بکنی که این یکماه گذر زمان کند بشه،توان ورودی منم ده، بیست برابر؟!
پ.ن2:میشه دعا کنین؟نه فقط برای نمره و امتحان که میگذرن اینا..دعا کنین هیچکس سردرگم نباشه.
پ.ن3:عکس‌نوشت:ای همکلاسی‌های خوانندهٔ جزوه بگیر، دیدین بالاخره دارم عادت می‌کنم جزوه‌هامو با بیشتر از یک رنگ بنویسم؟:دی
پ.ن4:
به حباب نگران لب یک رود قسم
 و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم میگذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند..
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
خفه!
 اگه بمیری خودم زندت میکنم بعد خودم میکشمت :دی
تو روز روشن تو خونهٔ خود آدم، تهدیدش می‌کنن:)))خوبه والا!:دی
هنوز هم یاد اون روز میافتم که تو مدرسه نبودی از هرکی میپرسیدم میگفت بهار انتقالی گرفته ومن هر بار جا میحوردم و باور نمیکردم  حالم بد میشه
ایشالا که موفق میشی:)
آدما میرن و میان. زندگی همینه دیگه. شاید اصلا پس‌فردا من مُردم، کی میدونه؟ کی با قطعیت از یک ثانیه بعدش خبر داره؟
+سارا، نمرده‌بودم که اونموقع:))می‌دیدیم همدیگه‌رو بالاخره.


مرسی، توام.
انگلیسیه ولی عادت کره ای هاست که اینجور وقتا به هم میگن فایتینگ (:
یه جور تشویقه!
مرسی:)))
منم اینقدر شیمی خونده بودم یادم نمیومد :||
آره انقدر عادت کردم شیمی و فیزیک و ریاضی بخونم، ادبیات و عربی و دینی می‌بینم هم من جیغ می‌زنم هم کتابای نامبرده:دی
الان مثلا نویدو شبیه یه آنیون می‌بینم:))
تاااازه اون مبحث گرمای ویژه مولی و گاز و فشار هست که یه‌کم شیمی قاطی فیزیک شده رو که با نیش باااز می‌خونمشون:دی
الان دارم به امتحان ادبیات فردام فکر می‌کنم و حفظ شعر لعنتی‌ش-_-
یه بار بود قبل عید رفتیم حیاط و زیر درخت نشستیم و انشا خوندیم و بعدشم شعر و حتی یادمه یه ترقه‌ای بمبی چیزی هم زدن و همه جیغ زدن!
یادم نمیاد(آیکون خیره به افق)
نه بودی تو هم :/ 
تازه یه بار هم جلو کفشگر وقتی تو حیاط بودیم خوندم! (البته یادم نیست که هر دوتاشو خوندم یا اینو فقط یا اون یکی رو :/ ولی یادمه تو حیاط شعر خوندم و به احتمال زیاد این بود!)
:|
به‌هرحال یه درصدم وقتی داشتم اینو می‌نوشتم یادم نبود که خونده باشی.
و اینکه سر کلاس خانوم کفشگر مگه اصلا شعر می‌خوندیم ما؟کِی بود حالا؟
وااای بهار اتفاقا ده بار هم هم اینو هم اون شعر سارا رو براتون خوندم :/ 
حیف برگه‌ی شعرا رو دادم به همتا وگرنه الان عکسشو میفرستادم ببینی :/// 
خب میگم دیگه، حتما من نبودم:|
فقط شعر سارا رو یادمه:|بااون جمله‌های دفترچه قرمزه:|
دارم فکر میکنم چقدر شعرای جدابی میخوندم براتون پارسال :دی 
هم تو هم سارا شعرامو تو پستاتون استفاده کردین و منم الکی از این اتفاق ذوقمندم D: 
نمی‌خوام بزنم تو ذوقت، ولی من اصلا یادم نمیاد اینو تو برامون خونده باشی
درواقع اصلا تو اینو نخوندی. من اینو از یه جا دیگه یادم مونده بود:|||
پست سارا رو خوندم و خب آره اونو قشنگ یادم بود خونده بودیش:))هرچند به نظرم شعر مزخرفیه:دی
+به کلهم اجمعین خوانندگان: من، اگر یه جمله از شماام بخوام نقل قول کنم حتما با خاطرهٔ اون روز و اون لحظه می‌نویسم. وقتی ننوشتم، یعنی وقتی اون اتفاق افتاده من نبودم:|پس نپرسین ده سال پیش ساعت پنج و سی و هشت دقیقه یادم میاد یا نه؟!:))
چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت 
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور 
(:
حتما حتما دعا می کنم 
از یه سنی به بعد زمان عین چی میگذره 
امیدوارم موفق بشی (:
به قول کره ای ها: فایتینگ ^_^ 
مرسی که دعا می‌کنی۸_۸
توام همینطور:)))
فایتینگ انگلیسی بود، نبود؟:دی
این عکسه منو یاد پستای قدیمی‌م انداخت
نصف پستای دوره‌ی کارشناسی من از جزوه‌ها و کتابام بود :))

غمت نباشه. غصه‌ها زود تموم میشن. زندگی صد سال اولش سخته.
:)))
من، کاملا بی‌دلیل فکر می‌کنم ته تهش تا قبل از سی سالگیم می‌میرم. البته اگر قبلش توی 18 سالگیم براثر استرس کنکور نمرده باشم:|به صد سال که عمرا برسه:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan