یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

9-رفاقت هیچوقت"تا"نداره.

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ
نوشتن از ده سالِ بعد برای منی که حتی نمیدانم نهار فردایم چیست کمی سخت است اما بااین حال کمترین چیزی که درباره ی این نقطه ی محو آیندم میتونم بگم اینه که قطعا ده سال دیگر من آدم الان نخواهم بود.کسی که هرروز راس 6 صبح بلند می شد,هم نیستم....کسی از آینده اش خبری ندارد.ولی من حداقل چیزی که از بعداهایم میدانم این است که دیگر شیرکاکائو داغ خوشحالم نمیکند.دیگر در تمام عکسهایم لبخندی به پهنای صورت نخواهم زد.شاید دیگر حتی اینجا را هم نداشته باشم.به هرحال..گفته بودم نقطه مشترکها که گم بشوند آدمها گم می شوند...دیگر مایی وجود ندارد.فقط تویی و خودت و خودت و خودت.ولی خب عادت میکنیم...عادت نکنیم چیکار کنیم؟قطعا و مطمئنا منِ ده سال بعد دلم برای رفاقتمان تنگ خواهد شد....دلم برای رفاقتمان تنگ خواهد شد...برای من و تویی که خود واقعیمان بودیم.برای خنده های بی غل و غشمان....ولی میدانی؟ یادمان خواهد رفت رفیق!!آنموقع حتما آنقدر دلمشغولی های مختلفی خواهیم داشت که یادمان میرود....یادمان که رفت گم میشویم...یادمان که رفت خاطره های مشترکمان کم و کمتر میشود....الان ناراحت نیستم...ولی دلم میگیرد که به ده سال بعد فکر میکنم...دلم میگیرد که میدانم ده سال بعد آن صبح که باهم صبحانه خوردیم را....آن روز که الهه مدرکش را گرفت را...آن سه روز تا 8 شب که در مدرسه ماندیم را....آن روز که همتا میخواست از تهران برود ....آن روز که نیلوفر بعد از امتحان ریاضی ترم گریه کرد ....آن روز که سارا رفت کربلا ....آن روز که شکیبا دلش درد گرفت...حتی روزی که پرنیان خبر کنسرتش را دادرا...یادمان نیست...ولی ما با همین ها...باهمین خاطرات ریز و درشت بزرگ شدیم...همین ها من را بزرگ کردند.حق ندارید فراموش کنید این روزهایمان را.حق ندارید از یادتان برود لحظه ای از رفاقتمان را.
قطعا من ده سال بعد به چوب بستنیِ مدرک گرفتن الهه زل میزنم و تمام این روزها یادم می آید...بی کم و کاست...راستی؟گفته بودم که من بااین رفاقتمان خیلی چیزها فهمیدم؟..فهمیدم می توان خوش بود و خندید بی آنکه به جایی از دنیا بربخورد...می توان بچه بود و بچگی کرد بی آنکه به بعدا فکر کرد...میتوان فقط با فکر بودنتان,دربرابر ناظم و بدوبیراه هایی که بارتان میکند بایک لبخند ژکوند ایستاد...ناراحتی من مهم نیست,قول بدهید که بخندید.قول بدهید که همیشه بخندید...قطعا دلتنگ روزهای رفاقت بی غل و غشمان خواهم شد...قطعا دلتنگ شنیدن جمله ی "تاحالا موهای یک پسرو شونه نزده بودم"از زبون نیلوفر خواهم شد.
احتمالا آنموقع دوستهای جدیدی داریم.دوستانی که هیچوقت جایتان را[حداقل برای من]پر نخواهندکرد...خیلی خیلی ناراحتم ولی ناراحت نباشید.شما هیچوقت ناراحت نباشید.تقصیر شما که نیست...از بدبختی های بزرگترشدنه.ولی حق ندارید یادتان برود...حق این رو که رفاقتمان را یادتان برود را ندارید.ندارید.ندارید...حق ندارید خنده هایمان یادتان برود..حق ندارید خوشیهایمان یادتان برود....چه ده سال دیگر چه صد سال دیگر پیدایتان میکنم و میگویم دیدید؟دیدید چه زود گذشت؟دیدید به قولم عمل کردم؟نکند که یادتان نباشد...نکند..؟آخر میدانید؟نقطه مشترک ها که محو شوند آدمها هم محو میشوند رابطه ی بینشان هم محو تر می شود....نکند محو شوید؟نکند یادتان برود آرزوهایمان را؟عیبی ندارد در زندگی من هم محو شوید عیبی ندارد ولی قول بدهید حداقل در زندگی خودتان محو نشوید....
میدانی؟اصلا همه چیز تقصیر پرحرفی های من است....ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد....!


+عنوان باکمی تغییر:کلیک(با تشکر از مستور=))

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی