یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

79_ما به نوشته هامون زنده ایم(1)

"کنار کلاسور طوسی،سمت چپ!!!!"
اگه ازم بپرسن بدترین سالی که گذروندی چه سالی بود؟قطعا و فقط میگم امسال!

امسال از خود اول فروردینش برای من بد گذشت!از روز تولدم صحبتی نمیکنم!از 31 فروردین که گندترین روز زندگیم بود هم نمیتونم صحبتی بکنم،درواقع حرفی ندارم که بگم!حس خیلی خیلی بدیه که همه اون چیزی که چنددد ساله براش منتظری یهویی به هیچ مطلق برسه!کاش برای هیچ کدومتون اتفاق نیوفته،هیچوقت.هیچ کس.

تابستون امسال،به غایت مزخرفترین تابستونم بود..نه اینجا میتونستم همه حرفامو بنویسم و نه کسی بود که گوش بده،که اگر کسی هم بود نود درصد این حرفا رو نمیتونستم بهش بزنم..نه راه پس داشتم نه راه پیش!پای کاری که کرده بودم باید وایمیسادم و نمیدونستم چرا انقدر از چیزی که توقعشو داشتم متفاوت در اومده بود قضیه!

یادم نمیاد چی شد و چرا و چه موقع این راه حل به ذهنم رسید!ولی وقتی پونزدهم شهریور چشمامو باز کردم،دیدم منم و یه سررسید آبی که پر شده از حسرتام و حرفایی که نتونسته بودم به کسی بگم.من موندم و یه سررسید و کل همکلاسیام که من رو یه آدم عجیب غریبی میدونستن که به زور حرف میزنه،کسی که من نبودم!

حالم اون روزا؟تعریفی نبود،تعریفشم نکردم.فایده اش این بود که شماها و دوستام،فکر کردین خیلی خوشحالم،تلاشیم نکردم که واقعیتو بگم.چقدرم از کارم پشیمون نیستم!

یه سری حرفا رو نمیشه گفت،نمیشه جار زدشون،نمیشه اینجا و اونجا نوشتشون،این حرفا رو باید آخرشب پرونده شونو بازکنی و بهشون فکر کنی و اول صبحم مچاله شون کنی و هلشون بدی ته ته مغزت!حرفاییم که اونموقع نزدم و الانم نمیتونم بزنم از همون نوع بودن و هستن..انگار بودنشون عادت شده،نباشن یه چیزی کمه انگار.

از تقریبا اواخر مهر که کلاسام تموم شدن،تا امروز،این سررسید کنار کلاسورم نشسته و من همیشه فکر میکنم داره نیگام میکنه،هرروز،هرشب،هرساعت،هردقیقه،هرثانیه،...
بعضی وقتا لبخند میزنه،بعضی وقتا که ناراحتم،ناراحته..هروقت به یکی از اون کارایی که توش نوشتم باید انجامشون بدم میرسم و انجامش میدم،ذوق میکنه و با ورقاش تشویقم میکنه:))توهم؟نه خب..ولی فکر نکنم اگه یکی از دوستامم بودن،اینجوری کمکم میکرد:))

امروز،صفحه ی 16 بهمنو آوردم و نوشتم،نوشتم،نوشتم...(این پستو 16 بهمن نوشتم،نه الان!)
+مهم نیست چقدر این دوران دبیرستان که باید خیلی خوب باشه،داره مزخرف میگذره،مهم اینه که ته این داستان باید خوب باشه،چون من میگم،چون من میخوام،چون به قول فراری"همه‌چی تهش درست می‌شه. اونطوری می‌شه که باید بشه و به بهترین شکلش توی مسیر قرار می‌گیره"یا "چطور می‌شه که نشه، اگه من بخوام؟!"
اگه ازم بپرسن بهترین پستی که تو عمرت خوندی چی بود هم قطعا و حتما میگم این پستی که از وبلاگ سیاهچال لینکش کردم:))))
قربونت بروم♡
چاکلزیم:))))))
ینی دریغ از یه کامنت درباره موضوع پست:))))
ینی انقدر افتضاح نوشتی؟(آیکون تفکر)
شنبه ۲۱ بهمن ۹۶ , ۱۹:۴۷ زِدْ عِِـچْ آرْ …
الان دیدم اون یه قورباغه دیگه س:/


نبینمت دیگه
دور شو
نچ نچ نچ نچ قورباغه ها رو با هم اشتباه میگیری؟شیم آن یو:دی
+عه،تو اول به شیمی بد و بیراه گفتی:/بعد من دور شم؟خودت دور شو:دی آینه،آینه:)))))
راستیییی اون پلاک بیست و پنج که لینک کردی رو حذف کردم :/ وبلاگ جدید زدم :/ گفدم درجریان باشی :/
مرسی که گفتی.
معلومه درجریان بودم:)وبلاگایی رو که نمیخونم هیچوقت لینک نمیکنم.
از اینوریدر میخونمت.
جمعه ۲۰ بهمن ۹۶ , ۱۸:۰۹ زِدْ عِِـچْ آرْ …
تازه عکس همین قورباغه تو فصل اولم کتابم هست اگه اچتباه نکنم
من فکر میکردم فصل سومه:دی
چقدرررر از زیست بدم میاد ینی-_-
جمعه ۲۰ بهمن ۹۶ , ۱۷:۳۳ زِدْ عِِـچْ آرْ …
پشتشه:/
عه!پشت کتاب زیستمون چه باحاله:))ندیده بودم:دی
مگه شماها پشت کتاباام چک میکنین؟:||آره دیه چک میکنین:دی
اره اره اشتباه تایپی شد:/// بیسواد نیسما :)))))
آره بابا میدونم:دی (لبخند خبیثانه از بدست آوردن آتو میزند)
اسکیتیووومتریییییی
منظورت استوکیومتریه؟:))))))))
استووووووووووووکییووووومترییییی^_^
از استامینوفنای زندگیمه اصن^_^
:))))))))))))))))))))))))))))))))
منم عاشق شیمی ام 😍😍😍😍
^_^ بیا کمپین نه به تنفر از شیمی بزنیم:)))))
چجوری میتونن شیمی دوست نداشته باشن اصن؟اون حلقه های بنزنی^_^اون آلدهیدا^_^کج سلیقه ن ملت:دی
پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶ , ۲۲:۲۱ زِدْ عِِـچْ آرْ …
طبق بررسی ها من و یکی از دوستام زیستمونو برداشته بودیم:/

خجالتم نمیکشه 
من هیچی از چشمای اون قورباغهٔ رو جلد کتاب خجالت نکشیدی؟ 
واحیرتااااااا!شماها رو یکی باید به راه راست هدایت کنه!!از این منجلاب فساد بکشین بیرونo_O
+منظورت اون کفشدوزکه س؟قورباغه کجا بود آخه؟o_O
پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶ , ۲۲:۱۴ زِدْ عِِـچْ آرْ …
من کتاب زیستمو برداشته بودم:/
عه؟ینی به جز منم یکی دیگه اینکارو کرده؟یاللعجب!(آیکون تفکر!)
+بگذریم از اینکه زیستمو گذاشتم رو یه نقطه ای که اگه یه وقت زلزله اومد اولین چیزی که تخریب میشه اون باشه!بله!تجربیم میخونم:دی
پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶ , ۲۱:۲۲ زِدْ عِِـچْ آرْ …
نگاهی به کتاب های شیمی میندازد
بد و بیراه میگوید
رد می شود
[چپ چپپپپپ نگاه میکند]
[چپ چپپپپپپپپپپپپپ نگاه میکند]
ببین اصلا درست نیست به اینا توهین میکنیا!اینا کل خونواده منن:|من اینا رو توی کیفی که موقع زلزله برداشته بودم گذاشته بودم:||ینی کل کشور لباساشونو برداشته بودن،من اینا رو گرفته بودم دستم!دقیقا!
ایندفعه رو ندید میگیرم:|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan