یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

74-دیروز،امروز،فردا!

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۲۵ ب.ظ
دیروز صبح رفتم که بچه ها رو ببینم.قرار بود به آنه زنگ بزنم که با هم راه بیوفتیم که دیدم اگه هنوز سر جلسه امتحان باشه یهو گوشیش زنگ بخوره و از قضا سایلنت هم نباشه،خیلی خیلی بد میشه پس زنگ نزدم،البته اینکه شارژ هم نداشتم بی تاثیر نبود:دی خلاصه هندزفری به گوش به خیابون اصلی رسیدم.من یه عادتی که دارم اینه که با خودم خیلی خیلی زیاد حرف میزنم و الانم که بچه هارو خیلی خیلی کمتر می بینم،این حرف زدن با خودم ده برابر شده تقریبا!(وبلاگ یه همچین خل و چلی رو دارین میخونین خلاصه:دی)مثلا امروز داشتم راه میرفتم و به 30سالگیم فکر میکردم که معتقدم من هیچوقت 30 سالم نمیشه و از اعماق وجود دوست ندارم 30 سالگیم رو ببینم،بگذریم!حالا یه روز اینو تعریف میکنم براتون:دی خلاصه از خیابون که داشتم میگذشتم یاد روزایی افتاده بودم که تابستون بود و از همین مسیر میرفتم و می اومدم!قطعا اونموقع هاام با خودم زیاد فکر میکردم،ییادمه اونموقعا به این فکر میکردم که اگه باانتقالیم موافقت نشه میخوام چیکار کنم؟ینی میشه فلان تاریخ دی باشه و من اینجا باشم؟تااونموقع چی شده و اینا!و الان دقیقا فلان تاریخ دی بود و من اونجا بودم!!میدونین؟یهسری اتفاقا هستن که غیر منتظره ن اما اتفاق افتادنشون خیلیم بد نیست!بگذریم!رسیدم به مدرسه شون و مونده بودم برم توی حیاطشون یا بیرون بمونم که صذای سارا رو شنیدم و گفتم جهنم و الضرر!میرم تو!فوقش میندازنمون بیرون دیگه:دی باهمین فکر رفتم توی مدرسه و خب میدونین؟اونموقع مهم نبود که چقدر زدیم تو سر و کله همدیگه و چقدر تو این سالا از هم ناراحت شدیم...مهم نبود که تو این فاصله ای که ندیده بودمشون چندبار دعوا کردیم و چی گفتیم!دیروزمون مهم نبود!مهم امروزی بود که می دیدمشون!مهم این بود که کسایی رو دیده بودم که یه روزای نه چندان دوری باهاشون گفته بودم،خندیده بودم،گریه کرده بودم و الخ!اما نهایتا هنوز دوست بودیم..هنوز همونا بودن!وقتی دیدمشون فکر کردم برگشتم به یه دوره از زندگیم که گذاشته بودمش گوشه اتاقم تو یه جعبه ی سورمه ای و بااینکه گوشه اتاقم بود و حتی تو یه جعبه ی سورمه ای هم بود،اما همیشه و همیشه یه جایی از ذهنمو درگیر خودشون کرده بودن!مثل یه کتاب خیلی خیلی قدیمی که بعد از مدتها پیداش میکنی و از دیدنش خوشحال میشی!دقیقا همونقدر خوشحال شده بودم!همونقدر خوشحال شده بودن:))
نشستیم روی زمین،عین همون موقعا!نه اون حیاط،اپسیلونی شبیه حیاط قبلیمون بود و نه همتا و پرنیان بودن،ولی همین دورهم بودن نصفه و نیمه یادم انداخت که اگه تو کل دنیا،بدترین آدم هم بشم،اگه همه آدمای دنیاام باهام بد بشن،کسایی رو دارم که از خوشحالیم خوشحال میشن و از خوشحالیشون خوشحال میشم:))نمیدونم دفعه بعدی تو چه موقعیتی بچه هارو میبینم!شاید چهار ساعت دیگه!شاید چهار سال دیگه!شاید چهارده سال دیگه!از فردا خبر ندارم،از آینده مطلقا هیچی نمیدونم!ولی امیدوارم فردای تک تکشون،چیزی باشه که دیروز و امروز میخواستن و میخوان:))
+البته قضیه ی قال گذاشتنمو نگفتم.نیم ساعت منتظر موندیم و من و آنه رفتیم خونه،آنه دید کسی نیستش خونه شون برگشت:دی البته قال گذاشتن که نمیشه گفت ولی به هرحال ناراحت شدگانیم و منتظر شیرینی آشتی کنونیم:دی کمتر از پیتزاام قبول نمیکنم خلاصه:))))))
ـــ اگه فرصتشو دارین برین دوستاتونو ببینین،حتی شده برای بیست دقیقه!
ـــ یه چندوقتی هستش که فکر میکنم قسمت نوشتاری مغزم از کار افتاده.نمیتونم مثل قبل پست بذارم،نمیتونم مثل قبل بنویسم،نمیتونم مثل قبل کارامو بکنم.خلاصه با گندترین شکل نگارش این پستو نوشتم،میدونم.شما به روی خودتون نیارین تا من خودمو ریست کنم ببینم چی شده:))
ـــ بی ربط نوشت:دمیان،نوشته ی هرمان هسه رو شروع کردم.به شدت خوندنش پیشنهاد میشه^ـ^تو فکرشم یه قسمت کتابخونه برای وبلاگم بزنم،حالا این امتحانا تموم بشن(سرش را 20500287284 بار پیاپی به دیوار میکوبد!)

نظرات  (۷)

امتحان شیمی داشتم D: :)))
مگه جایی غیر اونجا هم میخواستی؟؟؟ :/
نگران غذا نباش بابا ^__- پ اون طناز رو میخدایم برداریم ببریم با خودمون که چی بشه؟؟؟ D: بعدشم خدا رستوران و غذای بیرونو گذاشته واس این موقع ها دیه ^__-
وااااااای تخت الهه :))))))))))) 
جدا فکر کردی قراره هرکی یه اتاق داشته باشه؟ بابا خونه دانشجوییه دیه! عینهو خوابگاه که ۶ تا رو میندازن تو یه اتاق ما هم لطف میکنیم سه تا رو میندازیم تو یه اتاق :دی 
نگران خوابم نباش! تا اونموقع اونا هم همونجوری میشن :/ من که الانشم به خودم بود اینجوری بودم ولی ۹ صبح بیدار نمیشم :/ خیلی خوب پاشم ۲ بعد از ظهره :دی 
و خدا اینترنت نامحدود را آفرید D: 
پاسخ:
خوب دادی؟:))))
نه دیگه،به ساراام گفتم فقط اونجا:دی
همه شونم اینجوری بشن،الهه نمیشه:دی
اینترنت نامحدود که داره جمع میشه گویا(آیکون تفکر)

۲۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۷ ♫ شباهنگ
از ابتدای تولد و آغاز زندگانیت هر ثانیه شصت بار لاینقطع بکوبی سرتو به دیوار بازم این همه نمیشه هااا :))) 
پاسخ:
مبالغه داشت:دی
ولی رفتم خونه حساب میکنم از اول زندگیم سرمو هرثانیه 60 بار بگوبم به دیوار چقدر میشه:دی

بعدا نوشت:الان حساب کردم،اگر هر ثانیه 60 بار بخوام سرمو بکوبم به دیوار،میشه 30274560000 بار که از اونی که گفتمم بیشتره :)))))))
با تشکر از مخترع ماشین حساب:دی
با اسپیکر من شوخی
#با سیبیل شیر شوخی کردن
 بهار بریم سیستان بلوچستان اونجا ارزون تره خونه؟؟

پاسخ:
مگه جایی غیر از اونجا میخواستی خونه بگیریم؟دانشگاهمون اونجاستااا!
جدا ازین حرفا مردم سیستان خیلی خیلی بهتر از تهرانن!
هوووووی چرا دوتا دانشجو فلک زده؟؟؟؟ ما ۵ تا چغندریم؟؟؟ :|||| 
اون پری رو میگیم یه چارتا نقاشی بکشه و دستبند درست کنه، دوماهه مولشو جور میکنیم D: 
پاسخ:
مول؟:))))امتحان شیمی ام داری؟آره؟:))))))))))))))
بروبابا!لابد جای منم میخواین بندازین جلو دستشویی؟
بعدشم،یادته اونروزی خونه مجردی با هممون رو داشتیم میگفیم چی میشه،چی شد؟
اگه غذا درست کردن نوبتی باشه،روزای من،باید فقط نیمرو سوخته بخوری!این نکته اول!
نکته دوم!کجا بخوابیم؟الهه برا خودش ازین تخت پرده دارای دوره پهلوی بیاره،منم رو کارتون جلو دستشویی؟آره؟:))))
نکته سوم!ساعت خواب!من زندگی جغدی دارم..پنج صبح میخوابم،نه صبح بیدار میشم!شماها هی میخواین غر غر کنین://
نکته چهارم!یه خونه 7 خوابه باید بگیریم،نه پولش هست،نه اصن خونه هفت خوابه رو به هفت تا شلغم میدن!
نکته پنجم!اینترنتتتتتت!ماهی 700 گیگ باید بگیریم فکر کنم:دی
ادامه دارد:دی
شما غلط میکینی 4 سال دیگه بیای منو ببینی شما بیجا میکنی پس خونه مجردی چی !؟؟
حرفایی که میزدیم همش پر همیشه با همیم چی ؟
نگوووو بهار من میمیرم من بیش از اون چیزی که مشخصه دوستون دارم و شاید باورت نشه ولی تو و انه رو بیشتر از همه:)
بهاری سارا همیشه به یادته و تو هم غلط میکنی که منو یادت بره 
به خدا شیر کاکائو رو با افتابه تو حلقت میکنمااااا:)))))))))))
پاسخ:
ببین فرزندم،دقت کن!تا چهارسال دیگه ماها جفتمون دو تا دانشجوی آس و پاسیم که نهایت شغلی که بهمون میدن فروش دمپایی تو متروعه!فلذا یه قرون پول که هیچ،آدامش خرسی ام نداریم که باهاش بخوایم خونه مجردی بگیریم:دی
حالا مثلا 24-25 سالگی رو بگی یه چیزی!تااونموقع هم حقوق کارآموزی هست هم حقوق من از دارالترجمه و این در و اون در زدنام:)))))هم تورو مجبور کرم که زبانتو خوب کنی:دی یه پس اندازیم هست،حالا اونموقع شااااااااد شاااااااااید به دو تا دانشجوی فلک زده یه خونه 20 متری بدن!والا:))
چاکلزیم ما:))
هیییع!شیرکاکائو های منو کردی تو آفتابههههه؟خوشت میاد بیام اسپیکرتو بکنم تو آفتابهههه؟
هشتگ خشونت علیه شیرکاکائو رو تمومش کنینننن:دی

تقریبا آخرین دوره ی داشتن یه دوست واقعی واسه همون دوره ی دبیرستانه


پاسخ:
درواقع برای من میشه دوره ی راهنمایی(از هفتم اینا حدودا)ولی خب..فکر نکنم دانشگاه اونقدراام داغان باشه،هست؟(آیکون تفکر)
به طرز جالب انگیزناکی (صادق کجایی؟ D: ) کلی انرژی گرفتم و اصن باورم نمیشد ^_^ 
هنوزم بهش فکر میکنم نیشم باز میشه ^____^ واهاهاهاهای 

راستی بهی، اون روزی که گفتی باز بریم چندم بود؟ اگه شنبه یا ۱ش باشه نمیتونم بیام :( ینی الان که فکرشو میکنم غیر ۲شنبه نمیتونم بیام که خب اون موقع هم اونا کلاساشون شروع شده و به درد نمیخوره :/
پاسخ:
بهی خودتی:/
امروز بود که برات تعریف کردم چی شد:دی
شنبه فیزیک دارم(همچنان سرش را 26473839288476499 بار پیاپی به دیوار میکوبد!)و خب تا آخر امتحان باید بمونم.از یکشنبه ام که کلاساشون شروع میشه دیگه نمیشه بریم:))برا همین گفتم نمیدونم دیگه کی می بینمشون.
+ببین من منتظر شیرینی آشتی کنونمااا!بحثو عوض نکن:دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی