یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

66-سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم/آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم

اینکه بعضی وقتا،بخوایم زمانو بکشیم عقب،یا بکشیم جلو،برای خیلیا پیش اومده احتمالا!خیلی وقتا خواستیم که بریم جلو و اون دوران زمانی رو که داریم میگذرونیمش رو نداشته باشیم،چه میدونم...مثلا بعد کنکور،مثلا پنج سال بعد..ولی من الان دقیقا تو وضعیتیم که نمیدونم از خدا بخوام این روزا زودتر بگذرن و رفته باشم ازینجا؟یا برم عقب و پیش دوستام بشینم کنار درخت توی حیاط؟انتقالی گرفتم که این بشه؟می ارزید؟اینهمه سال دویدم که آخرش بشه این؟بعدش میشه من،که هنوز مثل بچگیم چسبیدم به شیشه ویترین مغازه و دارم اسباب بازیا رو نگاه میکنم؟یا..؟

چندسال پیش کارتون ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی رو دیده بودم.شخصیت اولش مخترع بود یا میخواست مخترع بشه،به هرحال!یه سکانسی بود که روپوش سفیدشو درآورد و خودشو انداخت توی سطل آشغالی!کنسرو تن ماهی و پوست موز و اینا رو،تک تک گرفت بالا و گفت اینا آشغالن.بعد به خودش اشاره کرد و گفت منم آشغالم!به اون درجه از آشغالی و بی مصرف بودن و هویج بودن رسیدم الان.بی مصرفم برای خودم که هیچکاری نمیتونم بکنم دیگه.

خودم که نمیدونم چی میخوام!ولی خدایا؟خودت بخیرش کن این ماجراها رو.
+جدا معذرت میخوام که کامنتاتون رو دیر جواب دادم،نمیخواستم سرسری و بی حوصله جواب بدم،میخواستم بشینم دقیق و با لبخند یه چیز خوب براتون بنویسم:)
چاکر پاکر! ^_^
:دی
چاکلز ماکلز حتی:دی
سرچش کردم لامصب رو! :|
ویلبر! -_-
آهااااااان،آخیش،فکرم آزاد شد اصن:دی مرسی:دی
ناراحت نباش منم یادم نیص! :دی
اصن ذهنمو درگیر کرده از اون موقع هااا:|چرا یادم نمیاد واقعا؟:دی
جدی؟! لوییس؟! :)
شخصیتِ دوست داشتنی‌ایه! :)
ولی من پسرشو بیشتر دوست دارم! D:
جواب کامنتت نوشتم،از نظر فکری به لوییس،از نظر رفتاری به پسرش شباهت دارم،ولی اسم پسرشو یادم نبود،فلذا ننوشتم برات:دی
الانم یادم نیست:دی
هر چی می‌خوام جدی کامنت بدم نمی‌تونم...
وقتی تو رو با دانشمندِ مقایسه می‌کنم خنده‌م می‌گیره! :| :))
چه مثالی هم می‌زنه! :)

+ منتظرِ یه اتفاقِ خوب باش
دانشمند نبود که بابا:))مخترع بود:))
از نظر قیافه که یک اپسیلونم به هم شباهت نداریم:دی ولی از نظر طرز فکر یه نمه شبیهشم:)))ولی اگه یه شخصیت کارتونی که بیشتر به من نزدیک باشه رو بخوام بگم،از نظر طرز فکر،میشه لوییس:دی(کارتون ملاقات با خانواده رابینسونو دیدی؟)
+[چپ چپ می نگرد]
این نیز بگذرد....
مشکل اینجاست،که آدم نمیدونه میخواد بگذره،یا نگذره
اگه بگذره بدتر میشه ولی تاابد که نمیشه تو همین موقعیت موند.
دقیقا این روزا منم همین درگیری رو دارم....

بیا برای هم دعا کنیم
امیدوارم به خیر بشن فقط:))
حتما دعا میکنم برات:)
درست میشه :)))
امیدوارم:(فعلا که آب از آب تکون نخورده:((
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan