یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

61-دوباره شروع شد:)))

پس از مدتهاااااا مورد نویسی:))
1. اول مهر خیلی خوبی بود(نسبت به سالای قبل!)،ولی به خواب آلودترین شکل ممکن شروع شد...شب قبل خوابم نمیبرد،از اونجایی که عادت کرده بودم تا دیروقت(این دیروقت ینی یه چیزی تو مایه های ساعت چهارصبح!)بیدار بمونم و کارامو انجام بدم،نشستم از سر بیکاری دوتا دیگه از کتابامو جلد کردم(همشونو جلد نکرده بودم اخه) کتابای سه سال اخیر رو درست جمعشون کردم و جزوه هامو مرتب کردم!البته درباره جزوه هام باید بگم من اگه تو عمرم روی هیـــــچی حساس نباشم،روی جزوه هام خیلی حساسم و همیشه هم درحال به روزرسانی جزوه هامم:دی اگه کامل هم باشه،باز با چندتا از همکلاسیام چک میکنم:دی برای همین کلا به جزوه نویسی معروفم:))خلاصه دیشب چندتا از کتابام مونده بود که جلد نکرده بودمشون و خوراکی ای هم برای فردا نداشتم(در همین حد ذوق و شوق برای مدرسه!)یه شیرکاکائو و شکلات(!!!)برداشتم و انداختم تو کیفم درواقع!!!
2.صبح که با کسل ترین حالت ممکن بیدار شدم و رفتم پایین:|چنان ترافیکی راه افتاده بود تو خیابونا که اون سرش ناپیداا!خیلی خیلی خیلی شلوغ بود...دبیرستان ماام یه جورایی کنار اتوبانه تقریبا و وقتی پیاده میشی باید سریع و با سرعتی به سان جت(!)بپری اونور..واگه یه صدم ثانیه دیرتر بپری،دیگه باید از کنار بهشت زهرا گذر کنی،بله!
خلاصه که خیلی وضعیت داغانیه اونم اول صبحی:|چهار پنج تا مدرسه کنار همدیگه ام هستیم و منم باید کلی فسفر بسوزونم تا یه وقت مدرسه اشتباهی نرم:|||ولی با همه این فسفر سوزوندنا یه بار اشتباهی رفتم:دی خب من چیکار کنم؟خیلی شبیه همدیگه ان:))))))
3.همکلاسیام،بچه های خوبی هستن و درکل یه سره داریم میگیم و میخندیم!اینایی که باهاشون میرم و میام(حالا انگار یه سال رفتم و اومدم:دی)همونایین که تو ترم تابستون ازشون نفرت داشتم به واقع:دی...باشد که رستگار شویم!
4.تاالان با دبیر انگلیسی و شیمی مشکل داشتم،دبیر شیمی که از خوش شانسی من،دبیر ازمایشگاهمونم هست ظاهرا!و دبیر انگلیسی که مشکلی با خودش ندارم(دبیر شیمی رو با خودش مشکل دارم)و مشکل با درس دادنش و اشکالای گرامری ای که توی حرف زدنشو اینا داره،دارم!!و واقعا سر کلاسش فکر میکنم چقدر دبیرای سفیر بهترن از هرنظری!(آیکون کوبیدن سر به دیوار)و مشخصا فقط دارم سعی میکنم که از انداختن خودم توی دردسر دوری کنم!چون به شدت فکر میکنم پتانسیلش رو دارم و نمیخوام این اتفاق بیوفته،چون باید سه سالو بگذرونم..و نمیخوام با این دوتا درس که از موردعلاقه ترین درسام هم هستن مشکلی داشته باشم...هرچند که دبیرای خوبی نداشته باشن
5.تو سرویسمون یه دختره هست،یازدهمیه..قبلا هم مدرسه ای بودیم...درکل دو نفر یازدهمی و دو نفر دهمی(باخودم)داریم که اونیکی دهمیه اصلاااااا مسیرش به ما نمیخوره و حدودا بیست دقیقه معطل میشیم برای رسوندنش و مسیری که توی یه روز عادی بیست دیقه طول میکشید،الان نزدیک چهل و پنج دقیقه طول میکشه و این افتضاحه!نه برای طولانی شدنش،برای اینکه کلاس زبانم ساعت سه شروع میشه و من تاااازه ساعت سه و ربع میرسم خونه:|||حالا قراره جابه جا کنن،ببینیم چی میشه(آیکون تفکر)
6.حالا کاری ندارم که شماها از مدرسه رفتن ناراحتین،ولی من خیلی خوشحالم که دیگه انقدر یکنواخت نیست روزا...(مایتابه اش را برای دفاع از خود برمیدارد!)
_انقدر دلم برای محرم تنگ شده بود...ولی میگمااا چقدر زود گذشت؟همین دیروز بود انگار.
آقا مخلص کلام سخنانت 
منم خیلی از اول مهر خوش حالم:)
همینکه از بیکاری در اومدیم خودش کلللیه^_^
زبانمو 91 شدم:||چرااااا؟من که فقط یکی دوتا غلط داشتم خب،اه
حرص نخور حالا،ترم بعدی لیسنینگتو بیشتر تمرین کن،که اینجوری نشه نمرت:|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan