یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

57-اشتباه کردم که کودکی رو در کوچه نزدم!

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ
1.دیروز با نیلوفر قرار گذاشتیم که بریم کتابخونه برای انجام دادن قرعه کشی مسابقه گویندگی؛من کلاس زبان بودم و چون کتابخونه به کلاسم نزدیک بود،دیگه نرفتم خونه و از همونجا رفتم کتابخونه..این کتابخونه،قبلا خونه ی دکتری بوده که خونه اش رو وقف کرده،فلذا حیاطی هم داره که توش نیمکت گذاشتن و حوض هم داره حتی:))خیلیم با صفائه درواقع:))با کلی درخت واینا:))

خلاصه تو راه کتابخونه که بودم یه گربه ای رو دیدم که توی جوب خوابیده بود و انگار مرده بود،ولی به هرحال به نظرم برای گرما بود که اینجوری بود،آخه اینکه گربه ها کنار باغچه یا هرجای دیگه روی زمین خوابیدن رو، من به وفور دیدم؛معمولا هم آب یا چیزی دم دستم نبوده بهشون بدم که هیچ!خودمم تشنه ام بوده حتی بدتر از اون گربه هه:|||خلاصه طبق معمول آب نداشتم و از کنارش گذشتم زیاد هم حالش بد نبود انگار..ضمن اینکه میخواستم کتابخونه رو ببینم و چندتا کتاب قرض بگیرم و چندتاییم تمدید کنم،پس سریعتر رفتم توی کتابخونه!

ساعت شش ونیم اینطورا از کتابخونه اومدیم بیرون که یهو بوی سوختنی شدییییدی توی کوچه پیچیده بود:|سه تا پسر بچه هم اونجا بودن و با نیش باز به کنار باغچه زل زده بودن؛گربه سوخته بود و موهای مشکیش زیر نور آفتاب برق میزد:( یکیشون میگفت کبریت مال اون یکی بوده،یکی دیگشون میگفت من نسوزوندم،اون یکیم گفت خودش قبلا مرده بود،ما کاری نکردیم!بااینکه دقیقا تو همون حالتی بود که من اومدنی دیده بودمش و اینکه با وجود سوزوندنش از جاش تکون نخورده بود،یعنی واقعا قبلا مرده!ولی....

2.میگفت چندتا پسر هفده هجده ساله بودن که داشتن یه چیزی رو تو هوا میچرخوندن،کلی هم میخندیدن بهش که یه دفعه ولش کردن و اون پرت شد تو هوا و افتاد یه جای دور!گربه ناله ای کرد و با سرعت از جمعشون فرار کرد!
۹۶/۰۶/۱۲
سها .ج

نظرات  (۸)

اهان.اوکی.
ممنون.
پاسخ:
موفق باشی:))
ایا به نظر تو هم تغییر کرده؟
پاسخ:
کلا بیان،کیفیتو بکم میاره پایینتر متاسفانه
به نظر منم چندان تغییر زیادی نداشته..کلا همه فایلا اینجوری شدن
اگه میشد،من دوست داشتم توی پیکوفایل آپلود کنم خودم...ولی اینجوری لینک مدیا رو کامل نمیدادش..مجبور شدیم اینجا بذاریم دیگه....
لینک اولیه اشتباهه! o_O

+ مگه کِرم هفت سر داشتن آخه؟! :| گربه‌ی بیچاره! :|
پاسخ:
آره،httpاولشو نذاشتم،همون وبلاگ لینک دومیه هست دیگه:دی(شیمی خوندم آقااا،خستممم:)))))))
+چه میدونم والا؟!
واییی :((( چرا این ادما منقرض نمیشن :((( زمین و به گند کشیدن :(((
پاسخ:
مورد اولی که بچه بودن همشون:((و بدترین قسمت قضیه اینجاست که اینا بزرگ بشن میخوان چی بشن:((آیندمون چی میشه بااین طرز فکر واقعا؟
لعنتی هنوز اون تصویرش تو ذهنمه و اون بو تو مشامم -__- 
.
بهار فک کن مثلا دوتایی میدوییدیم دنبالشون که بزنمیشون :))))

پاسخ:
از چیزاییه که هیچوقت یادم نمیره!
جدا ناراحتم برای این قضیه!چون اون گربه رو قبل از سوختنش هم دیده بودم:(

+به نظرم حتی اگه بزنیمشون هم درست نمیشن اینا:|||
+نوید اومده میگه آدرس این پسرا رو بده من برم بزنمشون:||الان دارم سعی میکنم یکم درست برخورد کردن با ملت رو یادش بدم:|
اینا نوادگان شمر و یزید بودن :(
پاسخ:
حتی شمر و یزید بهتر برخورد میکردن شاید:(
چجوری دلشون اومد؟:((
من یه بار با استادمون دعوا کردم
سر کلاس به گربه توهین کرد
گفت این حیوونا و اینا
بلند شدم هرچی بلد بودم نثارش کردم
جلسه بعد عذرخواهی کرد ازم
گربه سانان بی نظیر ترین موجودات کره زمینن
واقعا مردممون نادونن
پاسخ:
چه دانشگاه خوبی دارین:دی
ما سر کلاس بعضی دبیرامون پامونو نمیتونیم از نیمکت بذاریم اونور تر:))
+به نظرم اینکه پدرمادرا،بچه ها رو کلا آدم حساب نمیکنن و هیچی رو بهشون یادنمیدن هم بی تاثیر نیست!اینکه تک فرزندی بیشتر شده هم یه دلیله،بچه ها احساس مسئولیت رو یاد نمیگیرن!و یهو پرت میشن تو اجتماع!معلومه یه همچین رفتاری رو دارن دیگه:(
این ظالما دیگه کی بودن...:)
پاسخ:
به قول شباهنگ،نوادگان شمر و یزید:((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی