یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

49-آسانسورهای سخنگو:|

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۳۲ ب.ظ
*کوه دماوند*
دیروز رفته بودیم لاریجان!صبح راه افتادیم و ساعت هشت-هشت و نیم رسیدیم اونجا!آب و هواش که معرکه بود!ازونجایی که دیشبش من ساعت سه-سه و نیم خوابیده بودم و چهارساعت خوابم پر نشده بود،خیلیییییی خوابم میومد!درواقع من یا باید یکی دوساعت بخوابم؛یا باید چهار ساعتم کامل بشه!یه چیزی بین این دوتا رو مغزم نمیتونه هضم کنه اصلا!!فلذا من همش خواب بودم،فکر کنم سرجمع 7-8 ساعتی خوابیدم ولی بازم خوابم میومد و هنوزم خوابم میاد حتی![آیکون تفکر]تو هتل هم یه کاناپه پیدا کردم و زیر تلویزیون خوابیدم!وقتی خواب بودم مادرگرام اومده تلویزیونو روشن کرده و معلوم نیست کدوم سه نقطه ای قبل از ما صدای تلویزیونو تا آخر برده بالا!و همینکه تلویزیون روشن شد،با همون شدت صدا منم از خواب پریدم:|||و اینکه دکمه های تلویزیون کار نمیکردو صداش هم پایین نمیومد:|||از اون موقع،تا همین الان که دارم اینا رو تایپ میکنم سرم تیر میکشه:|||

(پاراگراف های بعدی فاقد هرگونه چیز به دردبخوری هستند!)
دیشب نمیدونم از روی همون سردرد یا ازروی خستگی زیاد،مزخرفترین خواب عمرم رو هم دیدم:|خواب دیدم یکی از دوستام گم شده و ماام داریم دنبالش میگردیم:دی خلاصه نمیدونم چرا و چطوری اما توی یه مرکزخرید دنبالش بودیم و بازم نمیدونم چرا و چطوری ولی با آسانسور دنبالش میگشتم!!!!یعنی اینجوری که میرفتم توی آسانسور و هرچی از بلندگوی اون آسانسوره پخش میشد رو یادداشت برداری میکردم و اگر اطلاعات(!)به درد بخوری پیدا میکردم یه نیمچه کمکی تو پیدا شدن این رفیقمون بود:|||||مرکز خرید چهارتا آسانسور داشت!سه تای دیگه رو سه نفر دیگه گوش میدادن و من آخریش رو که ازقضا طبقه پنجمش توی یه مغازه می ایستاد رو میگشتم و گوش میدادم به صدای آسانسوره!حالا اون مغازه چی بود؟مغازه ی معلم زبانم(آیکون کوبیدن کله به دیوار!)خلاصه یادداشتامو جمع کردم(یعنی من تو خوابمم دنبال تحقیق و پژوهشم:|)و میخواستم ببرم پیش بقیه که تو پارکینگ جمع شده بودن!به سرم زد یه بار دیگه سوار آسانسورم بشم منتها نشد از مغازه ی معلم زبانم سوارش بشم!اجازه نداد:|عین این فیلم هندیا بهم گفت بهار!تو نباید وارد این ماجراها بشی:||منم از مغازه اومدم بیرون و با یه آسانسور دیگه،رفتم طبقه ی بعدی!طبقه ی پنجم یعنی!خب من واقعا نمیدونم مغزم رو چه حسابی یه همچین سناریویی ساخته ولی طبقه ی پنجم یه طبقه ای بود که خیلیییی داغان بود:|طبقه ی خلافکارا بود انگار:دی خلاصه خیلی گشتم دنبال اون آسانسوری که باید میرفتم!این ینی کل طبقه رو دور زدم تا آسانسوره پیدا بشه:|خلاصه آسانسور رو پیدا کردم و یه بار دیگه به پخش بلندگو گوش دادم و رسیدم به پارکینگ!اینجای خوابم برای خودم خیلی مبهم بود!انگار یهو از پارکینگ غیب شدم و یه جای دیگه حاضر شدم:دی یکیو دیدم که یه بسته ی نامشخص رو داره به یه موتوری میده و میگه این بسته رو باید برسونه دست یکی!حالا من نمیدونم از کجا فهمیدم که باید موتوری رو دنبال کنم یا چطوری تونستم با پای پیاده دنبالش کنم ولی مقصدش همون پارکینگ مجتمع آسانسوریه بود:دی خلاصه برداریام تو دستم بود!بچه های دیگه هم داشتن نوشته هاشونو باهم تطبیق میدادن(اگه براتون جالبه باید بگم که این مطلبا همه ی همشون یه سری کلمات کلیدی از پژوهشم بود:دی و من هنوز نمیدونم چه ربطی به گم شدن و پیدا شدن اون دوستم داشت ولی جاشو فهمیدیم دیگه:دی)

سرآخر جای اون دوستم رو یه جور حدودی ای فهمیدیم!یه جای خیلی خیلی تاریک هممون وایساده بودیم که من یه لحظه یه تیکه ازشلوار یکیو دیدم!بازم نمیدونم چرا و چطوری ولی میدونستم اون شلوار دوستمه:دی خلاصه خودمو شوت کردم رو زمین و زانوشو گرفتم و بعله!به همین لوسی و مسخرگی پیدا شد!!!!

خب من ازین خوابای درهم برهم زیاد میبینم:)میدونین کجای قصه برام خیلی جالب بود؟اینکه وقتی دوستم پیدا شد؛همه اولش خیلی خوشحال شدن!ولی کسی نپرسید چرا اومده بودی اینجا؟چی شد که انقدر حالت بده؟همه خوشحال بودن که پیدا شده؛میدونین آخرش دوستمو دیدم،که نشسته بود رو زمین و سرش رو زانوهاش بود و هنوز هم ناراحت بود!از خواب که بیدار شدم خستگی دویدن توی آسانسورها و دنبال موتوری دویدن و تعقیب و گریز هنوز مونده بود برام!
پ.ن:فکر کنم اون مورتوری توخوابم نقش فرشته ی مهربون رو داشت که من گم نشم:دی
پ.ن2:واااای باورتون میشه وسط امتحانا که بودیم عقاید یک دلقکو شروع کرده بودم،الان یادم افتاد هنوز تمومش نکردم؟[آیکون کوبیدن کله به دیوار!!!]

نظرات  (۶)

سلام 
پستاتونو که خوندم همینجوری لبخند رو لبم مونده 
چقدر شاد و شیرین نوشتین 
خوابتونم باید بگم من هر وقت خواهر کوچکم و اون یکی خواهرم خواب تعریف می کنن حوصله ندارم گوش بدم ولی این خواب طولانی رو تا آخر خوندم :))
شاد باشی
پاسخ:
اصلا به حرف این فرزندان کوچیکتر که نباید گوش کرد:دی
خوبه که این پستا به درد بخور عمل کردن:)
شدید همزاد پنداری می‌کنم! :|
من عینِ تو سوسکم! :|
پاسخ:
ما هممون سوسکیم فرزندم:دی
اونجایی که معلم زبانت گفته : تو نباید وارد این ماجراها بشی.
در واقع مثل فیلم ایرانیاست.
البته منم از این خوابا زیاد میبینم.
پاسخ:
حالا ملیت فیلمو بیخیال خدایی!
عه؟!جدی؟
چندساعت خوابیدی این همه خواب دیدی....دی
پاسخ:
چندتا خواب دیگه ام دیده بودم تازه:دی
قبل از خواندن پست:
ووووو! رمان نوشتی داداچ.

بعد از خواندن پست:
خوابِ داری؟! :|
بهار یه طوری می‌نویسی که با وجودِ مهم نبودنِ اتفاقات [مخصوصا اتفاقِ تلوزیون و سر دردت :d] آدمو به خنده وا می‌داری! :)))))))))
پاسخ:
با جزئیات نوشتم که یادم نره:دی
تازه سه تا خواب دیده بودم!این از بقیشون با معنی تر بود:دی بقیشون همش بلااستثنا فیلم پلیسی بود:))))
اتفاقا مامانمم وقتی دید با صدای تلویزیون بلند شدم خندید بهم:|بعد جالب اینجاست،وقتی خودشون(یعنی کل خانواده!حتی خرچنگ:|) خوابیدن من باید عین سوسک تو خونه راه برم که یه وقت بیدار نشن:|بعد وقتی من خوابم کل خونه هم آوار بشه،مامانم با یه لبخند میگه عه!بیدار شدی؟:|||||
خراب اون تیکه‌ی شلوارم :))))))
پاسخ:
اونم شلوارجین مشکی بود تازه!!جدیدا تو خوابام انقدر دیدم واضحه که اصلا عینکمو حس نمیکنم:دی(عقده های یک عینکی!)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی