یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

37-واکسن فلج اطفال،سه قطرش کمه:دی

رفته بودیم خونه مادربزرگ مادریم:)دقیقا بعد امتحان نمونه و گندی که زدم و مطمئنم که قبول نمیشم!نه تیزهوشان نه نمونه!نشسته بودیم دور همدیگه!بادایی و پسردایی و زندایی و بابابزرگ و اینا:)رفته بودم بالا پیش اونیکی داییم..(درواقع اونیکی داییم خیلییییی باحاله!سنش از همه کمتره و همیشه هم سرش توی کامپیوترشه،منم اونموقع رفته بودم بهش یه بازی*معرفی(!)کنم)وقتی برگشتم پایین دیدم مامانم داره برای ماشین کفپوش سفارش میده بعد حرف سر این شد که چرا ماشین ما دائم الکثیفه!!بعد داییم گفت خو من نمیذارم اینا(اشاره به پسردایی و زندایی!!!)تو ماشین چیزی بخورن که!بعد زنداییم گفت یه بار پسرداییم تو راه جاده میخواست چیپس بخوره،داییمم نذاشت تو ماشین چیپسو باز کنه(!)خلاصه زدن کنار جاده و چیپس خوردن:دی بعد داییم گفت آخه این(اشاره به فرزندش!)یه چیپس میخوره،سه تا میریزه کف ماشین(همراه یک چشم غره)بعد مامانم گفت:هه!این که خوبه،این(اشاره به من!)اون یدونه هم کامل نمیخوره،حتما یکمش باید بریزه کف ماشین:|||بعدم نمیدونم چه حکمتیه که همیییییشه جای پای این دوتا(اشاره به من و داداچمان!)پشت صندلیای جلو هستش:/
بعد داییم دوباره گفت:ای بابا این که خوبه،جای پای این(اشاره به پسردایی!!!)رو سقف ماشینم هست،ینی من باید سقف هم تمیز کنم!!
بعد مامانم گفت:تاازه این کفپوش هم که اصلاااا هیچوقت سرجاش نیست!همیییشه باید تا جایی که جا داره بده جلوی صندلی:/(همراه با یک چشم غره به من که خیره به افق بودم!)
بعد داییم گفت میدونی،کوتاهی از ما بوده اصلا!توی دوران بچگیشون،به جای سه قطره واکسن فلج اطفال،باید دست کم سه لیتر می ریختیم تو حلقشون،که اینجوری نشن این دوتا:/بچه های ملت اورانیوم غنی میکنن این دوتا تنها کارشون گند زدن به ماشینه-_- جمع کن اون لنگاتوببینم(خطاب به پسردایی:دی)

*دانلود بازی untangleاز گوگل پلی!(اندروید)
+واکسن قطره ای بود اصلا؟؟؟
يكشنبه ۱۱ تیر ۹۶ , ۰۰:۳۰ الیــــ ــــوت
شما همون مسواک و زلزله رو بگیر تا آخر برو تو واکسن و قضایای جدید نمیخواد ورود کنی :)
آقا انقدر به این کامنت خندیدم که اهل خانه(!)در پی رزرو یک تخت در امین آباد افتادن:دی
نمیذارین آدم پیشرفت کنه دیگه،همینه که پس فردا من از اینجا رفتم،میشم فرار مغز ها دیگه:دی
اینقدر خوشم میاد از مردایی که روی ماشینشون حساسن :))))
پس یه سر به مردا و پسرا و پسربچه های(!) فامیل ما بزن:دی
داداش من که 6 سالشه رو ماشین اسباب بازیشم حساسه حتی:دی
چه دایی حساسی! :/ 
این بحثا دامن گیر خانواده ما هم شده :D

الان می خوام برم بازی رو ببینم...! :)
داییم با ماشینش یه پیوند جدانشدنی داره اصن!یه چیزی فرای ازدواج حتی!!
خب پس خداروشکر ما زیاد آنرمال نیستیم:دی
+خیلی باحاله بازیش:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan