یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

31-چشماتو بستی،هرچی خواب خوب مال تو...!(کاملا نامفهوم!توصیه میشود که نخونیدش اصلا!)

از وقتی رفتی،یه چیزی توی زندگیم کم شد،یه جای خالی هم به اندازه ی یه رفیق،یه دوست،یه همراه ته ته قلبم خالی شد
من حافظه ی خیلی خوبی ندارم،ولی اون عصر تابستون که بهم زنگ زدی و بااسترس بهم فهموندی که چیکار کردی و میخوای چیکار کنی رو هیچوقت یادم نرفت....هیچوقت یادم نرفت که خود من خود خود من بهت کمک کردم که چیکار کنی و چی رو برداری و فلان چیزو یادت نره،باورت نمیشه ولی بعد از هرکمکی که بهت میکردم میرفتم یه گوشه کنار کمدم مچاله میشدم و به دیوار نگاه میکردم،نمیدونی که چقدر سخت بود که بهت بگم نتونستم کاری درباره چیزی که خواستی انجام بدم و من،من لعنتی نتونستم آخرین خواستتو انجام بدم برات...نمیدونی چقدر خرد شدم وقتی نتونستم آخرین تماستو جواب بدم،نمیدونی چقدر برام سخت گذشت.هیچوقت نتونستم اینکارارو برات بکنم،هیچوقت نتونستم آخرین جعبه رو ازت بگیرم،نه با قهر و نه با داد وبیداد و نه با التماس کردن و گریه نتونستم جلوتو بگیرم،نشد که بشه،از اونموقع تا الان،تاهمین ثانیه و لحظه دارم خودمو سرزنش میکنم،نیستی،حیف که نیستی،حیف که این نوشتنای من به دردی نمی خوره،آخرین تماستو نتونستم جواب بدم،آخرین جعبه رو نتونستم ازت بگیرم،نمیدونی چقدر دارم تلاش میکنم،نمیدونی چقدر برای سه سال دیگه دارم تلاش میکنم نمیدونی....آخرین تماستو نتونستم جواب بدم،آخرین جعبه رو نتونستم بگیرم....
از اون موقع به بعد وقتی دیدم یه جایی خالیه دیگه نتونستم و نخواستم که یه رفیق خوب باشم،ما آدما رفتنی ایم،اگه منم مثل تو می رفتم،نمیخواستم یه جای خالی برای دوستام بمونه،نمیخواستم اوناام مثل من برن گوشه ی کمد و مچاله بشن و چشماشونو ببندن و نتونن آخرین جعبه رو ازم بگیرن و نتونن آخرین تماسمو جواب بدن....
هنوزم مثل اون عصر دارم توزندگیم میدوام و میدوام و میدوام،ولی همین که آخرین پله رو برمیدارم،دیگه روی این خاک نیستی...همین که دارم از خستگی نفس نفس میزنم،میبینم دیرکردم و دیر رسیدم....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan