یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

13-ت/ر

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ
دستهامو به هم گره زدم و یک لبخند مصنوعی زدم و به صورتش خیره شدم...برعکس من،اون لبخندی زده بود که دندونهای روکش شده اش رو به طور تمام و کمال نشون میداد...کیفش رو که معلوم بود هنوز هم مثل اونموقع ها پر از کتاب هست گذاشت روی میز...گوشه ی لبم بالاتر پرید و لبخندم ایندفعه واقعی تر شد و ته چشمام از کارش به خنده افتاد."کوله پشتیت کو پس؟!نسیم رو به آرزوش رسوندی و بیخیال کوله ات شدی نکنه؟"دستمو کشیدم بین موهای کوتاهم و کوله پشتی سرمه ای رنگم رو بالاتر کشیدم.دستشو آورد جلو و عینکم رو از صورتم برداشت،دستمو کردم توی جیب شلوار جین سرمه ایم و دستمال عینکی که مال پنج سال قبل بود رو بیرون کشیدم و گرفتم جلو صورتش،لبخند تلخی زد و ازم گرفتش و زیرلبی فحشی نثارم کرد که چرا عینکم انقدر تاره،قهوه ی تلخ و داغ رو خوردم،تلخی نگاهش با تلخی قهوه ای که خوردم قابل مقایسه نبود؟...بود؟سرش را بالا آورد و به یقه ی پیراهن مشکیم خیره شد و گفت" قبل ترها پیرهنی به جز چهارخونه نمیپوشیدی"نگاهشو ازم دزدید و ادامه داد"راستشو بخوای هنوزم باورم اینه که من توی چهارخونه های پیرهنت میتونستم زندگی رو حس کنم"لبخند نصفه و نیمه ای زدم و گفتم"قبلا،قبلا بود،حواست هست،که حواست نیست؟"سری به چپ و راست تکون داد و خندید،عینکم رو بهم پس داد،نیشم رو باز کردم و به عینکم که حالا از تمیزی برق میزد نگاه کردم،خواستم دستهایش را بگیرم و لبخند تمام و کمال و دندان نمایی بزنم که دیگر با لحنی حق به جانب نگوید"ولی من مطمئنم تو،توی زندگی قبلیت میرغضب بودی"....میخواستم ویلونم را بیرون بکشم و بگویم"یادته دفعه آخری که دیدمت میخواستی بریم لاله زار و به آن درخت تکیه دهیم و من ویلون بزنم و پولهایی که جمع میکنیم را ببریم و یواشکی به پسرکی که کنار دیوار می نشست و کفش ها را واکس میزد،ولی کسی نبود که زندگیش را واکس بزند و برق بیندازد،بدهیم؟بالاخره یادگرفتم که ویلون بزنم میخواهی برویم؟می آیی؟"
مثل همه ی این سالها لبهایم را محکم به هم فشردم و حساب همان یک قهوه ی تلخی که خورده بودم را کرد دستهایم را در جیب سوییشرت مشکیم کردم و عینک تار و کثیف را به چشم هام زدم و بلند شدم"قوه ی تخیل چه کارهایی که نمیکند....!"

پ.ن1:بله،اعتراف میکنم من یه دوره ی جوگیری دارم.
پ.ن2:ببینید،بعضی حرفا میتونه آدمو چندین وقتتتتت درگیر خودش کنه،بعد طرف هی راه بره به اون حرف شما فکر کنه،بره بیرون،بره دستشویی،به دیوار نگاه کنه و... وبازهم به حرف شما فکر کنه،پس دوستانه بهتون پیشنهاد میکنم،اگر می دونید حرفتون چه خرابی هایی میتونه به بار بیاره دهنتون رو بسته نگه دارید.
پ.ن3:شرط می بندم سال بعد که این پستمو میخونم بهش می خندم:))))))

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی