یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

103- به تکرارنشدنی بودن بادوم‌زمینی سر زنگ مطالعات

یه‌سری چیزا تو زندگی آدما هیچ‌وقت تکرار نمیشن. مثلا برای من، دوستایی که دورهٔ راهنماییم پیدا کردم تکرار نمیشن. ینی از یه‌جایی آدم یاد می‌گیره که خودش، بزنه تو سر خودش و بگه خودتو جمع کن! از یه‌جایی آدم میدونه که دیگه میم. نیستش که سر صبح بهت بگه:«بهااار، باز که از اینور شیشه عینکت هیچی معلوم نیست.»
اون‌موقعی که میفهمی دیگه میم. نیست، یاد می‌گیری یه دستمال عینک بذاری توی جیبت ( نمی‌دونم می‌گیرین چی میگم یا نه. ولی منظورم این نیست که من با تمیز کردن شیشه عینک مشکل دارم، منظورم اینه که یکی بود که بزنه تو کله‌م، که الان نیست ) و گذاشتن دستمال عینک، یکی از سختترین کارای دنیاس که صبح به صبح انجامش میدم. هرروز صبح یادم میفته که دیگه دروازه فوتبالی نیست که بشه بهش تکیه داد، دیگه مورچه‌ها نیستن که بیان از وسطمون رد بشن، که دیگه الف. نمی‌ره پشت دوربین تا بگه خــــــب! ژست دهه شصتی؟! یک، دو، سه! و بعد یهو بفهمه که عه! رو فیلم بوده اصن:)))
امروز، وسط شلوغی و سروصدای کلاس، دلم خواست یه‌بار دیگه قبل امتحان فیزیک باشه، بارون بیاد، الف و میم بگن یکی یکی دعا می‌کنیم برا همدیگه که امتحانمونو عین خر خوب بدیم:)) من هنوز فکر می‌کنم امتحان فیزیکمو که خوب دادم، به‌خاطر همین دور هم جمع شدنمون بود راستش:دی
خیلیا میگن دوستای دبیرستان موندنی‌ترن. ولی به‌نظر من دوستای دبیرستان جای خودشون خیلی کمک می‌کنن و تکرار نشدنی‌ و محشرن(یکی مثل نون.)ولی اون شخصیت احمقِ سربه‌هوای منو فقط دوستای راهنماییم دیدن. شخصیتی که ویسی می‌فرسته که توش فقط سه دقیقهٔ ممتد خندیده یا جیغ زده یا هرچیزی رو، دوستای راهنماییم دیدن. الان، خیلی فرق کردیم هممون. کلا راهمون جدا شده انگار. دیگه اون آدمایی نیستیم که یه کاسه آش رو هفت‌نفری می‌خوردیم، ولی یه‌روزی، یه‌جایی، ما یه کاسه آش رو هفت‌نفری خوردیم و الان، بعد از گذشتن نمیدونم چندسال دلم میخواد برم بشینم پشت باغچه و یه‌بار دیگه یکی بهم بگه که به‌نظرش، آبی کمرنگ و سورمه‌ای ترکیب عجیب غریبیه. الان، الان رو نمیخوام. الان، اونموقعا رو میخوام. نمیدونم تا کِی میخوام اینو بگم، ولی میدونم که دیگه نمیتونم به تیرک دروازهٔ فوتبال قبلی، تکیه بدم و همونجوری بخندم. حقیقتا سخته.
علائم نگارشی رو خوب رعایت می‌کنیا، ولی پرانتزو این‌جوری بذار:
مثلاً: دستتو بذار تو جیبت (نمی‌دونم می‌گیرین چی می‌گم یا نه) بعدش دستتو از جیبت دربیار.
بعد از ( 
و قبل از ) 
اسپیس نزن
علائم نگارشی رو خوب رعایت می‌کنممممم^____^شبییی:))))))
آهااان، رعایتش می‌کنم، مرسی:))))))))))
[وی خرذوق شده و به افق می‌نگرد]
همین که میگیری نشون‌دهنده عمق شناختمون از همه :)) 
فک نکنم هیچوقت دلم برای این روزای دبیرستان که حتی دیگه چهارتا آدم هم ندارم که بخوام صبح با شوق دیدن اونا برم مدرسه، تنگ بشه. فقط میرم که تموم بشه این روزا واقعا.. ولی اونموقع‌ها واقعا دوست داشتم بیام مدرسه و باز از خنده دل‌درد بگیریم و باز چرت و پرت بگیم [لبخند چپلوک]
من کلا یه دوست دارم اینجا. همون نون. مذکور.
برای من که کل سالای عمرمو با یه اکیپ پرجمعیت (حتی همون دبستانشم) گذروندم خیلی عجیبه:دی
واقعا می‌خوام یه‌بار دیگه زنگ بخوره، اورانوس پرتمون کنه پایین.
یا یه‌بار دیگه تا ساعت هشت شب بمونیم مدرسه. آخرش برم ته حیاط، از اون دور از ساختمون مدرسه عکس بگیرم؛ یا یه‌بار دیگه بشینم سر کلاس شیمی خانم ک.
لعنت بهت بهار.. (هیچی به اندازه این جمله حالمو توصیف نکرد.. فک کنم منظورمو میگیری :) )
می‌گیرم:)))
+اگه بدونی امروز چندباااار خواستم وسط کلاس از سرجام بلندشم برم بیرون..مزخرفه، مزخرف.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan