یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

|درباره|

از بچگیم خاطرات محو و تاری توی ذهنمه...ولی بهترین خاطرم اینه که سرمو گرفتم بالا و به آسمون زل زدم...دستمو میگیرم بالا و به کلاغی که داره از آسمون میگذره اشاره میکنم و میگم"وقتی بزرگ شدم میخوام کلاغ بشم"لازم به ذکره که بگم هنوزم آرزوم همینه...من همیشه به آسمون علاقه داشتم و با بزرگترشدنم هم این علاقه گسترش یافت و علاوه برآسمون و مشتقاتش به کهکشان ها هم بیشتر علاقمند شدم و هنوز کتاابای علمی ای که از کلاس سوم که خوندن ونوشتنم راه افتاد بابا برام میگرفت رو دارم:دی از نظر دوستام هم همیشه تو فضا سیر میکنم:))خب به هرحال زمین زیادم جای جالبی نیست حداقل نه اونقدری که مردم براش سر و دست میشکونن!

تا کلاس سوم از کتاب  وکتاب خوندن متنفر بودم ولی وقتی دخترعمه ام یک کتاب سه جلدی رو بهم کادو داد و من به خاطر اینکه حوصلم سررفته بود و از سرناچاری رفتم اون کتاب رو خوندم و از اونموقع به بعد بود که دیدم دنیای کتاب ها خیلی خیلی قشنگتر و جذابتر از دنیای واقعی هستش.

قبلا به اینستاگرام علاقه داشتم قبلا که میگم یعنی خیلییییی وقت پیش...الان نسبت بهش کاملا خنثی هستم.حتی نسبت به تلگرام هم حالت دونقطه خط واری دارم.وبلاگ رو هم ترجیح میدم چون خیلی خیلی خلوت تر هستش.و مهم ترین دلیل!خیلی کم همدیگه رو قضاوت میکنیم توی وبلاگ!ولی توی اینستاگرام تا چندوقت پیش که اکانت داشتم-80 درصد از روی ظاهر عکسا و استوریا قضاوت میکردن.چیزی که من ازش متنفرم!

خط قرمزایی هم که دارممم(آیکون تفکر)قطعا اولیش حریم شخصیه!فضای مجازی و وبلاگ دوست داشتنی هستن.خیلی خوبن.به شرطی که یه سری چیزا رعایت بشه.مهم ترینش از نظر من حریم شخصیمونه.


به نظرم شمال واقعا یک تیکه از بهشته!و احتمالا بعدا قراره به شمال نقل مکان کنم!

از عیددیدنی,مهمونی,هرگونه دید و بازدید,هرگونه قرار گذاشتن,هرگونه میتینگ(!)دسته جمعی,هرگونه دورهمی اعم از عروسی-بله برون-خواستگاری-نامزدی-رستوران رفتن و خلاصه هرگونه اجتماعی که جمعی از انسان ها دورهم جمع شده باشن متنفرم!

کلکسیون چیز خاصی رو ندارم.ولی معمولا یادگاری های زیادی از دوستام دارم!مثلا چوب بستنی ای که یه روز باهم خوردیم!یا گلدونی که از مسافرت برام آورد!یا مثلا یه کلیپس!!!خلاصه خیلی کم پیش میاد چیزی رو دور بریزم!!اتاقم هم مثل کمد آقای گوفی هست و همه چی -به خاطر این دلیلی که بالا گفتم-توش پیدا میشه!!!احتمالا این عادت تا آخر عمرم باهام میمونه[پاکت آخرین شیری که در دوران کلاس نهم بهش داده بودند را درون جعبه مرتب میکند]
البته الان در تلاشم که تیله جمع کنم:)))امیدوارم یه نتیجه ای داشته باشه:دی

وبه نظرم لذت بخش ترین کار اینه که زیپ سوییشرتتو بکشی بالا [دقت کنین.این مرحله خیلییی مهمه،جدی میگم:دی]و دستاتو بکنی توی جیبت و همینجوری بدون هیچ وسیله ای بری مسافرت!حتما یه روز این کارو هم امتحانش میکنم:دی

علاقه مندی هاام(آیکون تفکر)قطعا کتاب خوندن بالاترینشه:)))واقعا لذتی که توی کتاب خوندن هست رو هیچ جا نمیشه پیدا کرد:))یه جورایی جمله قبلم مصداق واقعی برای "گشتم نبود،نگرد نیست"هستش:دی فیلم دیدن هم خب حقیقتا نه!خوشم نمیاد حقیقتا.

درکل علایق و اصطلاحا"هر آنچه نیاز است" رو میتونین از بین نوشته هام پیدا کنین:))سوالی هم بود بپرسین:))

*
متولد ده فروردین هشتاد و یک(وی گودزیلا نبود:دی)
فعلا در حال تحصیل در رشته ی علوم تجربی!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan