یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

100- من بجای تو

دکترا قبول نشدم. البته اهداف من بالاتر از تحصیلات دانشگاهی و مدرک قاب‌شده برای دیواره:دی فکرشو که می‌کنم هم دلم برای دانشجو بودن تنگ میشه هم نه؛ ولی قطعا با قبول نشدنم دنیا به آخر نرسیده. به‌هرحال امروز ساعت 4 قطارم به مقصد تهران رو گرفتم تا یه‌سری کارای باقیمونده‌م رو انجام بدم و همزمان فکر می‌کنم به اینکه چهارسال و چهارماه و چهارروز دیگه دارم چیکار می‌کنم...احتمالا درحالیکه ماگ جغدیم رو دستِ راستم گرفتم و با دستِ چپم دارم برگه‌های دانشجوهام رو صحیح می‌کنم و به التماسای پایین برگه‌هاشون می‌خندم، روی صندلیم، پشت پنجره، نشستم و دارم به پست وصایای یک بلاگر پیر قسمت 444 که می‌خوام بنویسمش فکر می‌کنم:دی 

+ولی انصافا 100 کلمه خیلی کمه:(

+چالش من به جای تو که از طرف شباهنگ نوشتم و از هرکی این پست رو خونده، دعوت به نوشتن می‌کنم:))

99- کشتی های غرق شده:(

دوهزاااااروپونصد دادم بالای صدوپنجاه مگ و با هیچکسم میل سخن
نیست:((اختلاسگرا من اینو نگاهشم نکنم که تموم شده خب:|||
+ الان که هنوز بیدارم برم در این کمده رو باز کنم شاید یه نارنیایی چیزی گیرم اومد:| ولی منطقی نگاه کنیم ساعت چهار نارنیاام تعطیل کرده احتمالا:| حتی جغدای هاگوارتزم دیگه دارن تعطیل میکنن:|||||
*کیبوردم درحال حاضر نیم فاصله نداره برا عنوان.

98- چون تا وقتی که نمُردیم، باید بهترشو بسازیم

  
*تا وقتیکه زندگی وجود داره،‌ امید هم وجود داره -استیون هاوکینگ*
 
  اگر بخوام خیل‍ـــی صادقانه بگم، من درس نمی‌خونم که صرفا فقط درسمو خونده باشم یا امید به آینده بسیـار روشنی داشته باشم که با درس‌خوندن بهش می‌رسم ( چون حقیقتا اگه مستقل نشم، نه‌تنها آینده روشنی ندارم بلکه فکر کردن بهشم ترسناکه حتی:| ) حقیقت اینه که درس و کتاب همیشه برام یه راه بوده تا مثلا به اتفاقی که برام افتاده فکرنکنم. درست‌تر بگم یه راه‌دررو! من وقتی که درس می‌خونم به چیزای دیگه خیلی کمتر فکر می‌کنم و مثلا وقتی با یکی دعوام میشه میرم می‌شینم تست فیزیک میزنم. بسته به اون درس، شدت ناراحتیم رو میشه فهمید حتی:دی مثلا داشتم تست عربی میزدم خودتون حساب‌کار دستتون بیاد و در برین! فقط بدویین:)))

   به عبارتی من پشت کتابام قایم شدم. پشت درس خوندنم قایم شدم و از همون کلاس اولم عادت کردم که از پشت کتابام بیرون نیام. چندسال پیش یکی از کسایی که خیلی قبولش دارم، وقتی بهش گفتم فکر می‌کنم خیلی مزخرفم و انقدر ترسوئم که خودم موندم که کِی من انقدر ترسو شدم و انقدر خسته شدم که نمیدونم باید با خودم چیکار کنم و بهترین پیشنهادی که به خودم دارم اینه که خودمو از یقه پیرهنم بگیرم بندازم تو این سطل‌آشغالای مکانیزهٔ سرمیدون شاید اونجا بازیافتم کردن و به یه دردی خوردم. اونم بهم گفت "تو وقتی محکم میشی که انتخاب دیگه‌ای به جز محکم بودن نداری." تو بدترین شرایطی که هیچ‌کاری از دستت برنمیاد به‌جز محکم بودن و محکم موندن. از وقتی که بهم این‌حرفو زد بارها و بارها درستی حرفش بهم ثابت شد. از کوچیکترین مسائل مثل پریدن پاورپوینت ساعت سه نصفه‌شب تا بزرگترین خوددرگیری‌ها و دیگران‌درگیری‌ها!
 
   داشتم فکر می‌کردم که واقعا امیدوارم یه روزی برسه که انقدر محکم شده‌باشم که حتی اگر انتخاب دیگه‌ای هم داشتم(مثل بردن یه لیوان چایی به اتاقم و اهمیت ندادن به هم‍ـــه‌چی و شروع‌کردن یه کتاب دیگه! ) بازم روبرو شدن با اون مشکلو انتخاب کنم نه اون لیوان چایی رو و نه تستای فیزیک و شیمی رو. چون ته ته همه اینا آخرش هممون باید روبرو بشیم با ترسامون. نه قایم شدن من پشت کتابام و نه روشای مختلفِ دوستام مثل گریه‌کردن و فکرکردن تا مرز خستگی و نه حتی خوابیدن ( کاملا جدی،‌ این خوابیدن خیلی رواج یافته:| ) جواب نمیده. و وقتی با ترسامون روبرو بشیم، بعد از اون می‌تونم بگم بهترین حس دنیا رو میشه داشت. وقتی کسی که فوبیای حشرات رو داره یه سوسکو میکشه، وقتی من که تعداد آدمایی که باهاشون می‌گردم کمتر از انگشتای دسته و همونااز دستم  خیلی وقته که سُر خوردن و ندارمشون. وقتی من که از مسیر همیشگیم نیام یه استرس مزخرفی دارم که قلبم تو مغزم میزنه ولی دارم مسیرای مختلفو امتحان می‌کنم* و خیلی از همین وقتیای دیگه. بعد از اینا یه حس سوپرمن بودن به آدم دست میده که - جدی می‌گم - هیچ حسی رو محشرتر نمی‌تونین پیدا کنین.

   چون وسط یه روز گند بهترین اتفاق زندگیتون میفته و درست توی بدترین شرایط، یهو همهٔ مشکلا حل می‌شن. همه کابوسا تموم میشن و یهو جایی که فکر میکنی نمیتونی دیگه بعدش زندگی بکنی و فکر میکنی واقعا بعد از همچین اتفاقی میشه زندگی کرد اصلا؟ درست توی اوج ناامیدی و ترس، یه اتفاق خوب میفته و درست وقتی که فکر میکنی مسیرتو گم کردی، یه کوچهٔ آشنا می‌بینی و دقیقا اونموقع خورشید طلوع میکنه ( زرشک! ) درست بعد از تاریکترین وقت شب که هیچکس توقعشو نداره. یا به‌عبارتی درست همون‌موقع، من مستقل می‌شم می‌رم پی زندگی خودم :|| این بهتر منظورمو رسوند فکر کنم:دی

   *اگه تنها باشید اینکار خیلی حال میده. برین توی مترو و مترو گردی بکنین. از این خط به اون خط. وسط همهمهٔ امام‌خمینی و پیچ‌شمرون دیگه انصافا نجات‌دادن جونتون کارسختیه، چه برسه فکرکردن به اتفاقاتی که خودتونم نمیخواین بهش فکرکنین. کلا تمام علائم حیاتی‌تون هم از دست میدین. توی اون همهمه بعید نیست اسمتونم یادتون بره دیگه بقیه چیزا که کاری نداره:دی ( خاطرات یک نجات‌یافته:دی ) مترو نشدم بی‌آرتی خوبه:))

+واقعا سندروم نوشتن و پاک‌کردن مطلب هنوز کشف نشده؟ من حدود یک‌ماهه که دچارشم حقیقتا:||

97- sometimes somethings so broken can never be fixed

من همیشه دیر رسیدم.

96- زورو ( با لبخندی کج به افق خیره می‌شود )

دیشب داشتم حساب می‌کردم چه‌جوری شیمی رو می‌تونم تمومش کنم و همینجوری برا خودم تعداد صفحه‌هارو تقسیم بر زمان می‌کردم که یهو ورود یه چیز غیرعادی ( البته تو این مورد به‌خصوص اشاره‌ای به داداشم ندارم:دی ) به اتاقم رو حس کردم:||درکمال تعجب دیدم همین چیزغیرعادی رفت نشست رو بالشتم!همینجوری داشتم فکر می‌کردم این سوسکه؟شاپرکه؟ملخه؟هشت‌پا هستش؟یا چی؟ همت کردم و رفتم در و همسایه‌ها رو خبر کردم بیان بکشنش:||چون اگه می‌خواستم خودم بکشمش..اصن مگه من باید می‌کشتمش؟جمع کنین بابا!!!:دی آره داشتم می‌گفتم. بابام مسلح ( ینی دستمال کاغذی به دست درواقع:دی ) اومد تو اتاقم و خب با آرامش و طمانینه ( به دنبال همزه می‌گردد و نمی‌یابد:|| ) سعی در کشتن چیز(!) داشت که خب دررفت دیگه!و راستشو بخواین مشکل من با حشره‌ها و سوسک و اینا وجودشون و حیاتشون نیست؛مشکل دقیقا از جایی شروع میشه که موجودات فوق الذکر گم می‌شن!مثلا من مشکلی ندارم اگه یه سوسک کنار دستم باشه و الان که دارم تق تق می‌زنم رو کیبورد اونم شاخک واسم تکون بده. به شرطی که نخواد وسایلشو باهام شریک بشه. انصافا رو مسواکم حساسم:/اصن چه معنی داره سوسک مسواک بزنه؟ حق رای هم میخواین بهش بدین اینجوری لابد؟!پس اصلاح میکنم: یه سوسک باشعور که حریم شخصی سرش میشه :دی خب با آدم بیشعورم نمیشه کنار اومد به هرحال، چه برسه به ورژن سوسکیش:|
بگذریم. مشکل از اونجایی شروع شد که چیز گم شد. مشکل دوم این بود که بابام می‌گفت چیزو کشته. حس پوآروییم بهم غلبه کرد و رفتم دستمالو یه نیگا انداختم. بعدم یه نیگا به پدر:||تعجب نمی‌کنین اگه بگم دستمال سفید بود دیگه؟! از اینم تعجب نکنین که پدر نظریه پودر شدن حشرات پس از مرگ رو ارائه دادن:||گامی نوین در علم خلاصه!
(اینم تو پرانتز بگم که من اون وسط داشتم به این فکر می‌کردم که گردش خون اون چیز(!) چی میتونه باشه؟همولنف داره یا خون؟ هشتگ مصائب یک دانش‌آموز تجربی! )
واکنش چی بود؟ بله!‌ نه‌تنها روبالشتی نازنیمو عوض کردم بلکه در اکثر ساعات بیدار موندنم بالشتمو گذاشتم کنار دستم و پتوی عزیزتر از جانم * رو هم عین شنل زورو پوشیدمش و کنارشم گره زدم و دوباره تعداد صفحه‌های باقی‌مونده شیمی رو تقسیم بر زمان کردم:دی ولی نذاشتم دست و پاهای کثیفِ چیز(!) به بالش و پتوم برسه!پرود آو خودم اصلا:))
*این پتو مال دوران بچگی بنده‌س!نه. پوسیده نشده. سالم‌تر از شماهاس حتی:دی
+به درجه‌ای از بی‌سوژگی رسیدم که میام از ورود پشه و شاپرک پست می‌ذارم!کلا دارم دیوار نیگا می‌کنم. یه کمم درس می‌خونم مثلا:دی کجایی تابستــــــــــون؟!:(
۱ ۲ ۳ . . . ۱۷ ۱۸ ۱۹
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan