یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

۶۷ مطلب توسط «سها .ج» ثبت شده است

شاید براتون جالب باشه بدونین که من نه خاکشش دارم نه دودشش دارم و نه آلودگی شش!هم سن و سالامم همینطور!یه شش زپرتی دارم که اونم داره به ورطه ی نابودی(کازی؟همین بود که همیشه میگفتی دیگه؟؟) کشیده میشه:/
الان این خرچنگ میشینه تو خونه،ساعت دو بیدار میشه،بعد من باید برم شعر حفظ کنم:/واقعا ما داریم به کجا کشیده میشیم خب؟
۳ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۰
سها .ج
1.به عنوان یه خواننده(منظورم خواننده وبلاگه ها:دی)ترجیح میدم وبلاگایی رو که نویسندشون یهو غیبش میزنه رو نخونم.(دقیقا کاری که خودم دارم میکنم و از اینکار میتونم بگم متنفرررمممم).حالا دلایل مختلفی داره،یکی از اون هزار تا دلیل اینه که اینجا فضای مجازیه و ما به هم دسترسی به صورت زنده(!) نداریم و امیدوارم هیچکدومتون،هیچ وقت،هیچ اتفاقی نیوفته براتون که نتونین بنویسین اما اگه یه اتفاقی افتاد،ما از کجا میفهمیم؟یکی از نگرانی هایی که داشتم و دارم و خواهم داشت،اینه که وقتی اتفاقی براتون افتاد که دیگه نتونستین بیاین اینجا،تکلیف اونایی که وبلاگتون رو میخوندن چی میشه؟به هرحال،تو قسمت برچسب زرد پنلم،یه پست نوشتم و یوزر پسوردمو دادم دست یکی از دوستام،که اگه مردم،یکی بیاد اون پستو بذاره براتون.آینده نگری تا کجااا؟:دی

2.شیمی دان درونم داره سرم غر میزنه که ای بهار نادان!تا کجا میخوای فیزیک بخونی؟تا کجا با اثباتی های فصل دو سر و کله میزنی؟بیا اینجا،یه سری یون دارم،که آبپوشیده شدن:دی(به خودش نهیب میزند که بهار،انقدر حسرت وار به مورتیمر نگاه نکن!پایان شب سیه سپید است به هر حال!)

3.(این موردو برای خودم نوشتم،ینی با عرض معذرت شما چیز زیادی ازش دستگیرتون نمیشه،البته کاش میگرفتین که چی میگم)چندتا تستو مشخص کرد،گفت سریع بزنیدش..لیوان آبو برداشت،وقتی لیوانو گذاشت من دستم روی کتابم بود،تستارو زده بودم و منتظر بودم ببینم جوابا چی میشن؟لیوانو که گذاشت روی میز سرشو سوالی خم کرد و نگام کرد که یعنی حل کردی؟،سرمو جوابی خم کردم که یعنی بله.خندید،گفت آفرین.

4.نیلوفر مسابقه فیزیکشو داد(IYPT)از ته ته ته ته ته ته دلم میخوام که رتبه بیاره و بره چین یا تایلند و برای منم سوغاتی بیاره^_^شماام از ته ته ته ته ته ته دلتون دعا کنین براش^_^خیلییییی زحمت کشیده:)))ولی من میدونم قبول میشه^_^اصن مگه میشه قبولش نکنن؟مگه داریم؟:))

5.دقت کردین که دیگه آمار تلفات راهیان نور،داره به آمار شهدای دفاع مقدس میرسه؟یا مثلا اتوبوس های اردوهای دانش آموزی که مثل مونوکسید کربن،قاتل خاموش شده دیگه://

6.فرق یه بلاگر با یه آدم عادی،دقیقا و دقیقا اینه که یه بلاگر میدونه آخرش،یه جای دنجی هست که میتونه هرچی بوده و نبوده رو تو یه مستطیل کوچیک تایپ کنه و اون دکمه سبزه(حالا مثلا برای بلاگ اسکای اون دکمه آبیه:دی)رو بزنه و تموم!خداحافظ سختی ها!خداحافظ مشکلای بیریخت و چلغوز:))))
۱ نظر ۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۱
سها .ج
فاصله ی مدرسه تا خونه زیاده و خب به خاطر انتقالی ای هم که گرفتم،مسیر کسی بهم نمیخوره و درنتیجه سرویس هم فرت!از شانس خوبی که دارم مدرسه مون تو طرح زوج و فرده و هیچکسیم نمیتونه منو ببره و بیاره فلذا با اتوبوس میرم و میام.
یکی از همسایه هامون(هم کوچه ای درواقع:دی)هم، مسیرش تقریبا با من یکیه و برگشتو با همیم.درواقع با هم بودیم،بعدش به دو دلیل راهمو ازش جدا کردم.خب من فقط توی کوچه دیده  بودمش و زیاد نمیشناختمش،مسیر برگشتمون هم یه میدون بود و بر حسب اتفاق با هم برمیگشتیم خونه دیگه!بگذریم!گفتم راهمو ازش جداکردم به دودلیل.اولیش اینکه خودم میدیدم رفتارشو و میدونین؟قسمت مردونه و زنونه ی اتوبوس با میله جدا شده،نه دیوار بتنی!و خب یه مدت کمی که گذشت فهمیدم این هم محله ای ما و دوستاش(!)با چندتااز پسرای همون اتوبوس،دوست بودن و از این قضایا!خب بازم تااینجا زیاد به من مربوط نمیشد.ولی انقدر بهم میفهموند که دورشونو یه خط قرمز بکشم..دلیل دوم هم مربوط به دوباری میشد که همسایه گرانقدر(!)،گیتارشو آورده بود و توی اتوبوس،گیتار میزد:||||||از اون روز به بعد از یه مسیر دیگه رفتم و بازم تااینجا اتفاق خاصی نیوفتاده بود،ماجرا از وقتی شروع شد که روی پسرایی که توی اتوبوس بودن،اسم میذاشتن مثلا:گوسفند و مارمولک و اینا!!هر چه قدر بیشتر میگذشت بیشتر به این نتیجه میرسیدم که سمت اینا اصلا نباید رفت.خب من عقاید خاص خودمو دارم،بزرگترین خط قرمزم هم همین ماجراهای بچگونه و دوستی و آیدی رد و بدل کردنه.میگم.میخندم.اما تا وقتی پای این قضایا نیومده وسط.و فکر میکنم داشتن خط قرمز،حق طبیعی هر انسانیه:///خلاصه،امروز من نشسته بودم رو صندلی و همون همسایه و دوستاش هم وایساده بودن جلوی در اتوبوس و حرف میزدن.خب اینجاام یه فلاش بک بزنم و از چندروز پیش که همین همسایمون گیتار آورده بود و رفته بود نشسته بود روی یه صندلی و گیتار زده بود،کجا؟تو همون اتوبوس!با اینکه تو زنونه هم جا بود،رفت قسمت مردونه نشست.مکان عمومی؟شاید کسی دوست نداشته باشه؟حریم خصوصی؟خب مهم نبوده براش دیگه!مهم ترین اصل زندگی من،براش مهم نبود.پس اینم شد یه دلیل بزرگ برای رفت و آمد نکردن باهاش!خلاصه اونروز یکی از همین پسرایی که تو اتوبوس بودن یه تیکه ای میپرونه و همین ن. (همسایه مون)اتودشو پرت میکنه سمتش و اونم اتودشو برمیداره و کلا بهش نمیده دیگه.خب برگردیم امروز!امروز،ن و دوستاش وایساده بودن جلوی در و داشتن حرف میزدن و اسم انتخاب میکردن،برگشتن به من گفتن که ما به فلانی گفتیم تو ازش خوشت میاد!(لازم به توضیح نیست که من اصلا صنمی با کسی نداشتم دیگه؟!)قیافشون داد میزدن که دارن شوخی میکنن.ولی خب،شوخیشم مزخرفه!یکم از خط قرمزام براشون گفتم و اینکه تو این موردا با من شوخی نکنن و اینا براشون توضیح دادم.اینکه از این کارا بدم میادو همه عالم و آدم خبر دارن،خب منم رفتاری نداشتم که اینا فکر کنن باهاشون خیلی دوستم و نمیدونستم چجوری به خودشون یه همچین اجازه ایو دادن و کدوم رفتار من یه همچین اجازه ای رو بهشون داده بود؟رفتن جلو و داشتن درباره اسمایی که برای پسرایی که اونجا نشسته بودن حرف میزدن و چیزاییو میگفتن که من،اگه خودم جای اون پسرا بودم،یه دعوای تاریخی راه مینداختم و همینم شد!یکیشون بلند شد و هرچی از دهنشون در میومد به ن و دوستاش گفت!وقتی میگم هرچی،بدونین واقعا هرچی بود!بدون مراعات کردن حال بقیه مردمی که نشسته بودن و بدون رعایت هیچی!جالبه بدونین که ن. اینا هم کم نیاوردن و اوناام بدتر جوابشو دادن و پسره آخرش به دوستش(همونی که اتود ن رو برداشته بود)گفت اینا همش تقصیر توئه و اینا!بین خودشونم دعوا راه افتاد!اونم همون ایستگاه پیاده شد و رفت.صدالبته که تو این مورد کرم از خود درخته و من طرف هیچکدوم نیستم،اما خب من اینجا نه کرمم نه درخت نه حتی برگ!راهکار چیه؟چیکار میتونم بکنم وقتی خودم هیچکارم؟
+میدونم الان میگین یه شوخی که این حرفا رو نداره!ولی داره!

+این همسایه ای که میگم هم مدرسه ایم هم بوده توی دوران ابتدایی و نشد که اصلا بهش سلام نکنم،کاری که من اکثر مواقع با همه انجام میدم!الان برای من این قضیه شده یه دردسر!نه میتونم یهویی دیگه بهشون سلامم نکنم و نه میتونم صدامو بندازم رو سرم و دعوا راه بندازم!فعلا به امید اینم که درحد یه شوخی باشه و نخوان این قضیه رو بیشتر کش بدن!

*این چندوقت انقدر درگیر این قضایا و درس و اینا بودم،که اینجاام زیاد نمیومدم،چطورین شماها؟:)))
۴ نظر ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۶:۳۷
سها .ج

کاش میشد خودمون،انتخاب کنیم که تو یه خانواده به دنیا بیایم،یا پرورشگاه.

موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۰
سها .ج
دیروز از بیرون اومده بودم و خیلی خسته بودم،بدون اینکه مانتو و مقنعه ام رو آویزون کنم،نشستم روی مبل و ظرف غذایی که مامان گذاشته بود رو برداشتم،دوتا قاشق به زور خوردم اونم به خاطر اینکه مامان ازم پرسید ناهار خوردم یا نه؟بگم که آره بابا،کللی ناهار خوردم:دی بعدم رفتم سر فیزیک خوندنم..عصری داییم اومد خونه مون و نشسته بود رو همون جایی که من ظهرش ناهارمو خورده بودم،بعد یه دیقه بلند شد که بره آشپزخونه که یهو مامانم عین اینایی که سوسک دیدن به مبل خیره شد..آقااا چشمتون روز بد نبینههههه..اونجایی که مامانم داشت نگاهش میکرد،جورابای من بودن،یعنی تمام مدت داییم رو جورابای من نشسته بود:دی
بعد حالا اومدم دسته گلمو جمع و جور کنم،گفتم جوراب روشنایی میاره به هرحال!یعنی آدم با چنگال شیرموز بخوره،اینجوری ضایع نشه ها!از قیافه داییم که نگم براتون کلا!ولی مامانم فقط دنبال دمپایی پلاستیکی میگشت:دی
۱ نظر ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۳
سها .ج