یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

۶۱ مطلب توسط «سها .ج» ثبت شده است

چندوقتیه می شناسمش،هم اتاقی جدیدمه،کاری به هم نداریم،فقط یکم زیادی حرف میزنه..وقت و بی وقت،شب و نصفه شب:|هرچی بهش میگم بابا،ولم کن!درس دارم،فردا میخواد ازمون لیپیدهارو بپرسه!بعد هیچی بلد نیستم!دیدم رو هوا حرف زدن،دردی دوا نمیکنه... دستشو گرفتم،اوردمش جلوم،گفتم دو دیقه بشین باهات چارتا کلمه مرد و مردونه(البته نمیدونستم دختره یا پسر،ولی به هرحال...)صوبت کنم...ببین!من فردا امتحان دارم!باید زیست بخونم!پرسش کلاسیای خانم میم هم دست کمی از کنکور نداره!لطف کن و برو یه گوشه بشین!کاری نکن اون اسپری مورد علاقت رو در هوا بیفشانم و دستم به خونت آلوده بشه ها!اونم یه کم برای خودش چرخید و بعدم رفت رو بالش من خوابید:|سررسیدمو برداشتم و گفتم ببین!خودت نخواستی دیگه(صحنه ی شوت کردن سررسید به سمت بالش)رفت کنار پرده،نصفه شبی:|منم که حوصله قایم باشک نداشتم،دوباره نشستم پای بدبختیام!اونم رفت رو دیوار و دستاشم گذاشت پشتش و خیره شد به افق!بااین ژستای مکش مرگ ماش:|پشه خوبی بود خلاصه!حالا درسته که نشد بیشتر،با هم رفت و آمد کنیم..ولی خب امیدوارم از همجواری با من،درس های زندگی را آموخته باشد:دی چندوقتیه خبری ازش نیست،ولی جای نیشش هنوز رو پام هست!خلاصه اگه این متنو میخونی،بدون که خیلی خری!زانوام شد جای نیش زدن؟الان من زانومو چجوری به جامیز تکیه بدم خب؟این بود جواب اون خوبیام؟:|اونجوریم نیگا نکنین،پشه باسوادی بود،بیشتر از من،اون بود که روی کتابام ولو بود:دی
خل و چلم خودتونین:دی
۴ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۹
سها .ج
عاشورا-1396

+بااینکه من چایی رو با قند نمیخورم و فقط به خاطر اینکه خانومه منتظر موند تا قند بردارم،برداشتمش و بعدم دادم به یکی دیگه اون قندو:دی
+بعد یه بچه هه اومد مفاتیحو برداشت،مامانش یکم با لبخند کشی(به نوعی لبخند مصنوعی که فقط کش اومدن لب هارو شامل میشه،مخترعشم خودمم)نیگام کرد،بعد گفت بچه س دیگه،نمیخوایش؟میخواستم.ولی دادم به بچه هه کتابو..بعد رفتم برا خودم آوردم.بچه هه هم گویااز اول قصدش همین بود که ببره بده مامانش.برای خودش نمیخواست:|کاش به خودم میگفت،برم براش بیارم.
+چقدر بدم میاد تعطیل میکنن مدرسه هارو:|||
۵ نظر ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۵
سها .ج

با داییم اینا نشسته بودیم و داشتیم فیلم حمله به اچ سه رو می دیدیم!من معمولا از فیلم دیدن خوشم نمیاد،اونم فیلمی که سال هفتاد و سه ساخته بودنش!ولی این خیلی خوب بود!خیلی خیلی باحال بود فیلمش:)))پیشنهاد میکنم برین حتما ببینین فیلمشو:))آره داشتم میگفتم..پسرداییم از بچگی دوست داشت خلبان بشه..البته خب احتمالا خلبانی رو به عنوان شغل دوم گرفته بود و شغل اولش فلافل فروشی بود یا مثلا سوسیس کالباس فروشی:دی... از بس شغل نیست!والا!!بعدش داشتیم درباره شغل صحبت میکردیم،خانواده هم ما رو با دست نشون میدادن میگفتن دانشمندای آیندن اینا:|به نظرتون تیکه انداختن ینی؟(آیکون تفکر!)
خب حالا مهم نیست،من که خودم میدونم دانشمند هستم به هرحال:دی داشتم میگفتم...هرجا سخن از شغل درمیان است،شغل معلمی و اینکه چقدر برای یه دختر،خوبه که معلم بشه و نگاه تاسف بارانه به من که رفتم تجربی هم درمیان است:|بله!بعد زنداییم داشت میگفت یکی از دوستاش که معلم پیش دبستانی بوده قبلا،خواسته دوباره کارشو ادامه بده،بعد با هزار زحمت تونسته معلم دبستان ششم و چهارم بشه:|فکرشو بکنین؟معلم پیش دبستانی کجا؟معلم کلاس ششم؟حالا اصلا اینا هیچی..حقوق ماهیانه چی؟ماهی هشتصد و پنجاه تومن،که اونم هر ماه نمیدن که...پایان این هشت ماه که شد(ینی اردیبهشت)کل حقوق رو جمع میکنن و باهم میدن!!!!!!!!اون خانم چی شد؟هیچی!باخوشحالی مشغول به کار شد:|خب،یه دیقه وایسین،شلوار جینمو با شلوار آدم وار عوض کنم که برم روی منبر:دی اون تسبیحمم بیارین بذارین سرجاش!
1.ایشون خانم،هستن که بااین قضیه کنار اومدن..اگر آقا بودن هم کنار میومدن؟خیر!پس تا وقتی خانم هایی هستن که بااین قضیه به راحتی کنار میان،چرا از نیروی آقا استفاده کنیم؟خودتون اگه مدیر بودین،ترجیح میدادین از نیرویی استفاده کنین که کلاااا اعتراض نمیکنه و حرفی نمیزنه و شما به بهانه سرپرست نبودن،میتونین حقوقش رو دیرتر بدین؟یااز نیروی غرغرویی(!)که حقوقش رو هرماه میخواد؟
2.چرا خانم ها اعتراض نباید بکنن؟اعتراض فقط برای آقایونه؟چرا ما اعتراض نمیکنیم؟چرا همه چیز رو داریم انقدر ساده میگیریم؟چرا وقتی درباره ی مشکلات جامعه(و نه فقط خانم ها و استادیوم آزادی!)حرف میزنیم،همه برمیگردن میگن ای بابا!مشکلای ما که یکی دوتا نیست و این کوچیکشونه؟
3.من استفادم از مترو و اتوبوس،به نسبت تاکسی بیشتره چون به مسیرایی که میرم معمولا بیشتر میخوره..این صحنه که کلللللی آدم کلافه ایستادن توی ایستگاه مترو یااتوبوس و دارن درباره دیر اومدن مترو/اتوبوس صحبت میکنن،صحنه ی به غایت تکراری ای هستش!چرا وقتی بالاخره اون مترو/اتوبوس به ایستگاه میرسه،اعتراضی نسبت به دیر اومدنش نمی کنیم؟چرا حرفی نمیزنیم؟البته حرف که میزنیم،مثلا ری اکشنا:
ایوووووللللللل اتوبوس اومد،بپرین بالا!
اللهم صل عل‍...
هل بده آقا،هل بده برو جلو!
هل ندی هلت میدنااا:|آره خلاصه:|
4.یه بارم امتحان ریاضی داشتیم.به عقیده ی من،دبیر هروقت درسی رو میده حق داره هروقت دلش خواست از اون درس،امتحان بگیره!ماام امتحان ریاضی داشتیم و بچه ها نخونده بودن،چون همون روز امتحان ترم زبان داشتیم و خب زبان مدرسه اونقدراام سنگین و طاقت فرسا نیست:|به هرحال،بچه ها میترسیدن که برن و به دبیرمون بگن که نمیخوان امتحان بدن..من و یکی از همکلاسیام رفتیم که بگیم و درواقع من برای امتحان خونده بودم،ولی فکر میکردم میتونستم بهترم بخونم:|به هرحال ما رفتیم و به مشاور و الخ گفتیم اینارو...بعدا که دبیر ریاضیمون اومد و ازمون پرسید که قضیه چی بوده؟،هیچکدوم از بچه ها حاضر نشدن که بگن حرفایی که ما زدیم،از طرف اونا بوده!!!از دستمون شاکی هم بودن درواقع:|و رفتن برای دبیر دسته گل هم گرفتن حتی!!چرا؟میترسیدن که اعتراض کنن!میبینین؟مشکل از همین سالای دبیرستان و راهنمایی و حتی پیش دبستانیمونه!
5.کشورایی که وضعیت رفاهیشون و اهمیت دادن به نخبه هاشون و جلوگیری از فرار مغزهاشون به نسبت ایران بهتره هم،از اول اینطوری نبودن!اوناام از اول همه چی توسط مسئولینشون انجام نشده!اول از همه،قبل از همه چی،لازمه که از همین چیزای کوچیک شروع کنیم!همین ساعت اتوبوس و تاخیراش!همین از پل عابر پیاده عبور کردن و از وسط اتوبان نپریدن از روی نرده ها:|اسکرین شات بدون اجازه نگرفتن از مکالمه خودتون با دیگران!اینا هستن که میتونن آروم آروم جامعه ی مارو بهتر بکنن..نباید توقع داشت همین فردا همه چی درست بشه!جایزه نوبل هم توسط دولت داده نمیشه!همه کارهارو دولت نباید انجام بده...باورتون نمیشه،ولی ماام تو درست کردن این اوضاع،سهمی داریم!دنبال مقصر نباشین،از خودتون شروع کنین!
6.پسرداییم از خلبانی،رسید به راننده ی اسنپ شدن:دی خدایا خودت به داییم و زنداییم رحم کن فقط!قاچاقچی نشه صلوات:||
خب دیگه،متفرق شین،نذری هم نمیدیم،برین منم برم سر فیزیک و عربیم،فردا امتحان دارم:|شلوار جین منو کی برداشتههههه؟هاااااااااا؟
۳ نظر ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۵
سها .ج
+من حرفامو خیلی زیرپوستی میگم،مثه خیلی سبز!آروم آروم طرفو ضایه(؟)میکنم و حرفمو بهش میگم،قبلش یه آمادگی بهش میدم،مثه خیلی سبز!ولی این(منو میگفت)یهو میره تو صورت طرف زل میزنه همه چیو بدون کم و کاست و مراعات بهش رک و راست و بدون مقدمه چینی میگه،عین تستای قلم چی که یهو میبینیشون.آدم میدونه باید چیکار کنه،میدونه موقعیتشو..میدونه موضعش چیه.
[از سخنان بغل دستی]

_روز دوم مهر چگونه گذشت؟با دو زنگ شیمی:))))
_روز سوم مهر چگونه خواهد بود؟با یک زنگ و نیم شیمی:))))))
خلاصه که من و اینهمه خوشبختی محاله!
۷ نظر ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۷
سها .ج
پس از مدتهاااااا مورد نویسی:))
1. اول مهر خیلی خوبی بود(نسبت به سالای قبل!)،ولی به خواب آلودترین شکل ممکن شروع شد...شب قبل خوابم نمیبرد،از اونجایی که عادت کرده بودم تا دیروقت(این دیروقت ینی یه چیزی تو مایه های ساعت چهارصبح!)بیدار بمونم و کارامو انجام بدم،نشستم از سر بیکاری دوتا دیگه از کتابامو جلد کردم(همشونو جلد نکرده بودم اخه) کتابای سه سال اخیر رو درست جمعشون کردم و جزوه هامو مرتب کردم!البته درباره جزوه هام باید بگم من اگه تو عمرم روی هیـــــچی حساس نباشم،روی جزوه هام خیلی حساسم و همیشه هم درحال به روزرسانی جزوه هامم:دی اگه کامل هم باشه،باز با چندتا از همکلاسیام چک میکنم:دی برای همین کلا به جزوه نویسی معروفم:))خلاصه دیشب چندتا از کتابام مونده بود که جلد نکرده بودمشون و خوراکی ای هم برای فردا نداشتم(در همین حد ذوق و شوق برای مدرسه!)یه شیرکاکائو و شکلات(!!!)برداشتم و انداختم تو کیفم درواقع!!!
2.صبح که با کسل ترین حالت ممکن بیدار شدم و رفتم پایین:|چنان ترافیکی راه افتاده بود تو خیابونا که اون سرش ناپیداا!خیلی خیلی خیلی شلوغ بود...دبیرستان ماام یه جورایی کنار اتوبانه تقریبا و وقتی پیاده میشی باید سریع و با سرعتی به سان جت(!)بپری اونور..واگه یه صدم ثانیه دیرتر بپری،دیگه باید از کنار بهشت زهرا گذر کنی،بله!
خلاصه که خیلی وضعیت داغانیه اونم اول صبحی:|چهار پنج تا مدرسه کنار همدیگه ام هستیم و منم باید کلی فسفر بسوزونم تا یه وقت مدرسه اشتباهی نرم:|||ولی با همه این فسفر سوزوندنا یه بار اشتباهی رفتم:دی خب من چیکار کنم؟خیلی شبیه همدیگه ان:))))))
3.همکلاسیام،بچه های خوبی هستن و درکل یه سره داریم میگیم و میخندیم!اینایی که باهاشون میرم و میام(حالا انگار یه سال رفتم و اومدم:دی)همونایین که تو ترم تابستون ازشون نفرت داشتم به واقع:دی...باشد که رستگار شویم!
4.تاالان با دبیر انگلیسی و شیمی مشکل داشتم،دبیر شیمی که از خوش شانسی من،دبیر ازمایشگاهمونم هست ظاهرا!و دبیر انگلیسی که مشکلی با خودش ندارم(دبیر شیمی رو با خودش مشکل دارم)و مشکل با درس دادنش و اشکالای گرامری ای که توی حرف زدنشو اینا داره،دارم!!و واقعا سر کلاسش فکر میکنم چقدر دبیرای سفیر بهترن از هرنظری!(آیکون کوبیدن سر به دیوار)و مشخصا فقط دارم سعی میکنم که از انداختن خودم توی دردسر دوری کنم!چون به شدت فکر میکنم پتانسیلش رو دارم و نمیخوام این اتفاق بیوفته،چون باید سه سالو بگذرونم..و نمیخوام با این دوتا درس که از موردعلاقه ترین درسام هم هستن مشکلی داشته باشم...هرچند که دبیرای خوبی نداشته باشن
5.تو سرویسمون یه دختره هست،یازدهمیه..قبلا هم مدرسه ای بودیم...درکل دو نفر یازدهمی و دو نفر دهمی(باخودم)داریم که اونیکی دهمیه اصلاااااا مسیرش به ما نمیخوره و حدودا بیست دقیقه معطل میشیم برای رسوندنش و مسیری که توی یه روز عادی بیست دیقه طول میکشید،الان نزدیک چهل و پنج دقیقه طول میکشه و این افتضاحه!نه برای طولانی شدنش،برای اینکه کلاس زبانم ساعت سه شروع میشه و من تاااازه ساعت سه و ربع میرسم خونه:|||حالا قراره جابه جا کنن،ببینیم چی میشه(آیکون تفکر)
6.حالا کاری ندارم که شماها از مدرسه رفتن ناراحتین،ولی من خیلی خوشحالم که دیگه انقدر یکنواخت نیست روزا...(مایتابه اش را برای دفاع از خود برمیدارد!)
_انقدر دلم برای محرم تنگ شده بود...ولی میگمااا چقدر زود گذشت؟همین دیروز بود انگار.
۲ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۸
سها .ج