یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

92-بالاخره می‌رسه اون چهارشنبه‌!

کتاب زیست جلومه و کتاب شیمی و تستاش کنارم.کتاب فیزیک و تستای بی‌رحم و عطوفتش هم توی اتاقم.خودمم دارم به خودم قول می‌دم که هفته‌ی بعد از چهارشنبه تا جمعه‌ش،تماما استراحت می‌کنم و خبری از فیزیک نیست و حتی یه سری به شهرکتاب هم می‌زنم و حتی‌تر اینکه اگه دختر خوبی باشم(:دی)می‌رم کتابخونه و مورتیمر رو قرض می‌گیرم۸_۸ 
الانم نشستم بین انبوه کتابام و دارم همه‌ی سعیمو می‌کنم که تغذیه‌ی گیاهی رو به زور توی کله‌م فرو کنم و همچنین به این فکر می‌کنم که آیا من نبودم که هفته‌ی پیش همین موقع به خودم قول دادم از این چهارشنبه تا یکشنبه‌ش تماما استراحت و فلان؟
+امان از دست دبیرایی که امتحانشون رو کنسل می‌کنن و می‌ندازن هفته‌ی بعد.
++بالاخره نیم‌فاصله یاد گرفتم۸_۸با تشکرات بسیار از شیخنا:)))

91-پوچ!

میگه:
بین تو و آرزوت،یه دیواره که پشتش آرزوته و اینورش خودتی.
دیواره یه سوراخ داره که میشینی از توی همون سوراخ آرزوتو میبینی و خیالبافی میکنی که داری آرزوتو زندگی میکنی.نمیشه که کل زندگیتو پشت دیوار بشینی..بلند شو و یه بار برای همیشه دیواره رو خراب کن و خیال خودتو راحت کن.
میگم:
یه دیواره
یه دیواره
یه دیواره
که پشتش،هیچی نداره...

90-دستاورد های سیزده به در:دی

در سیزده به در چه کردید؟
قارچ سیخ کردیمD:
حتی این رو میتونم به عنوان دستاورد های سال نود و هفت بنویسم۸_۸همیشه میترسیدم یکی از این قارچا وقتی در حال انجام عملیاتم خودشونو منفجر کنن و همونجور که در جریانین بنده هرچیزی که شما بگین رو به یه سیخ قارچ سوخاری/کبابی/هرچی! میفروشم:دی یعنی خیلی شانس آوردین من تو دوران انقلاب و ساواک و اینا نبودمD:
+میخواستم از بعدش هم عکس بگیرم،ولی نشد!یعنی درواقع همینکه درست شدن،من آبلیمو و نمکدون به دست(!)کمین کرده بودم که به سان سامورایی ها ،با چنگال حمله کنم به عزیزانم و از دست بقیه نجاتشون بدم۸_۸

89-تا شما باشین که قبول کنین:دی

نحسی سیزده به در وقتی به در شد،که اومدیم خونه باغ مامانبزرگ و کل پذیرایی رو تشک انداختیم و عین قدیما خوابیدیم۸_۸
 داشتم آروم و آسوده فکر میکردم حالا چجوری میتونم بخوابم؟و اصلا کسی که همیشه تا ساعت 4-5 صبح بیداره مگه میتونه ساعت 12 بخوابه؟
که یهو توجهم به ارکستر سمفونی خرو پف کلهم اجمعین فامیل جمع شد:|و دلیل دومی برای نخوابیدنم هم پیدا شد درواقع:دی
حالا این وسط یهو دیدم پسردایی گرام داره از خودش صدای خرو پف درمیاره و ادای کل فامیل رو درمیاره:دی
من؟نصفه شبی غش غش زدم زیر خنده:دی بعد هی سرمو می کوبیدم تو مبل کنارم که نخندم:دی
امیدوارم فرداصبح نامردی نکنن و به بهونه بیدار کردنشون از خنده نگن بهم که بهت صبحونه نمیدیم:((
+این پستو دیشب ساعت 2:45 نوشتم:دی الان صبحونمو خوردم:دی املت اضافیم بهم دادن تازه۸_۸اصلا یادشونم نبود:دی
++از خرو پفشون ویس گرفتیم،صبح که بیدار شدن،گفتیم اصلا نشد عین آدم بخوابیم و یعنی چی اصلا و کللللی هم پیازداغشو زیاد کردیم ولی همه شون انکار کردن و میگفتن ما خیلییییم خوب میخوابیم و حتی "وااا؟مگه میشه اصلا؟"بعد ویسو نشونشون دادیم و یکی یکی کله هاشون رو به آسمون چرخید[آیکون غش غش خندیدن]
+++فکر کردین قبول کردن که خودشونن؟هـــه!نه عزیزانم!گفتن از کجا معلوم ماهاییم اصلا؟D:

88-همون نگاه سیامک انصاری به دوربین لطفا:|

همینم مونده بود روز پدرو بهم تبریک بگن واقعا:|||
۱ ۲
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan