یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

68

کاش میشد خودمون،انتخاب کنیم که تو یه خانواده به دنیا بیایم،یا پرورشگاه.

67-جوراب روشنایی میاره!

دیروز از بیرون اومده بودم و خیلی خسته بودم،بدون اینکه مانتو و مقنعه ام رو آویزون کنم،نشستم روی مبل و ظرف غذایی که مامان گذاشته بود رو برداشتم،دوتا قاشق به زور خوردم اونم به خاطر اینکه مامان ازم پرسید ناهار خوردم یا نه؟بگم که آره بابا،کللی ناهار خوردم:دی بعدم رفتم سر فیزیک خوندنم..عصری داییم اومد خونه مون و نشسته بود رو همون جایی که من ظهرش ناهارمو خورده بودم،بعد یه دیقه بلند شد که بره آشپزخونه که یهو مامانم عین اینایی که سوسک دیدن به مبل خیره شد..آقااا چشمتون روز بد نبینههههه..اونجایی که مامانم داشت نگاهش میکرد،جورابای من بودن،یعنی تمام مدت داییم رو جورابای من نشسته بود:دی
بعد حالا اومدم دسته گلمو جمع و جور کنم،گفتم جوراب روشنایی میاره به هرحال!یعنی آدم با چنگال شیرموز بخوره،اینجوری ضایع نشه ها!از قیافه داییم که نگم براتون کلا!ولی مامانم فقط دنبال دمپایی پلاستیکی میگشت:دی

66-سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم/آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم

اینکه بعضی وقتا،بخوایم زمانو بکشیم عقب،یا بکشیم جلو،برای خیلیا پیش اومده احتمالا!خیلی وقتا خواستیم که بریم جلو و اون دوران زمانی رو که داریم میگذرونیمش رو نداشته باشیم،چه میدونم...مثلا بعد کنکور،مثلا پنج سال بعد..ولی من الان دقیقا تو وضعیتیم که نمیدونم از خدا بخوام این روزا زودتر بگذرن و رفته باشم ازینجا؟یا برم عقب و پیش دوستام بشینم کنار درخت توی حیاط؟انتقالی گرفتم که این بشه؟می ارزید؟اینهمه سال دویدم که آخرش بشه این؟بعدش میشه من،که هنوز مثل بچگیم چسبیدم به شیشه ویترین مغازه و دارم اسباب بازیا رو نگاه میکنم؟یا..؟

چندسال پیش کارتون ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی رو دیده بودم.شخصیت اولش مخترع بود یا میخواست مخترع بشه،به هرحال!یه سکانسی بود که روپوش سفیدشو درآورد و خودشو انداخت توی سطل آشغالی!کنسرو تن ماهی و پوست موز و اینا رو،تک تک گرفت بالا و گفت اینا آشغالن.بعد به خودش اشاره کرد و گفت منم آشغالم!به اون درجه از آشغالی و بی مصرف بودن و هویج بودن رسیدم الان.بی مصرفم برای خودم که هیچکاری نمیتونم بکنم دیگه.

خودم که نمیدونم چی میخوام!ولی خدایا؟خودت بخیرش کن این ماجراها رو.
+جدا معذرت میخوام که کامنتاتون رو دیر جواب دادم،نمیخواستم سرسری و بی حوصله جواب بدم،میخواستم بشینم دقیق و با لبخند یه چیز خوب براتون بنویسم:)
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan