یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

60-با اون سیب گاز زده پشتش:|

با پ. نشسته بودیم و داشتیم از نوای گیتار الکتریک لذت میبردیم و طبق معمول ملت هم داشتن فیلم میگرفتن(البته ماام خیلی سعی کردیم لاکچری رفتار کنیم و آبروداری کنیم ولی آخرش چند تا عکسو گرفتیم:دی)باورتون نمیشه ولی کللل اینا که فیلم میگرفتن گوشیشون،آیفون بود:|
به پ. گفتم ببین من نمیفهمم اینو!ینی هیچکس به جز من الان سامسونگ نداره؟
پ. گفت اگه خودم آیفون نداشتم،حتما یه جمله در باب حمایت از سامسونگ میگفتم:دی
منم گفتم اصن میدونی چیه؟ما سامسونگیا بسیاااار لاکچری هستیم و اصن کنسرت همایون شجریانم باشه فیلم و عکس نمیگیریم!بعله!
*نفر جلویی و پشتی و بغلی گوشی های سامسونگشون رو در میارن و شروع به فیلم گرفتن می کنن*
+بعضی وقتا فکر میکنم همه منتظر نشستن من یه حرفی بزنم که ضایعم کنن:|
+به نظرم گوشی های سامسونگ خیلی خفن تر از اپل هستن!البته اپلای قبل از آیفون ایکس رو منظورمه:دی ولی خلاصه به نظرم آیفون اونم توی ایران،زیاد هلپ فول نیست!نظرمم عوض نمیشه:|
صدای گیتارش محشر بود درواقع!
-گروه سون-

59-دقیقا در همین حد بی ملاحظه!

از لذت های زندگیم میتونم به وقتایی اشاره کنم که ملت دارن باهام دعوا میکنن یا حرفایی میزنن که حوصلشو ندارم و من هندزفری به گوش،با بالاترین صدای ممکن،دارم آهنگ گوش میدم:دی

58-ملاقات با خانواده رابینسون


من نه کارتون زیاد میبینم و نه فیلم!حتی با تلویزیون هم رابطه خوبی ندارم،یه جورایی از تلویزیون متنفر هم هستم:دی برای همین خیلی خیلی خیلی کم پیش میاد که بخوام فیلم یا کارتونی رو معرفی کنم..ولی ملاقات با خانواده رابینسون رو حتما توصیه میکنم که ببینین!وقتی حدودا کلاس سوم بودم پسر عمم اینو بهم داد هیچوقتم موقعیتش پیش نیومد که سی دیش رو بهش برگردونم:دی به هرحال ملاقات با خانواده رابینسون از نظر من محشرترین و بهترین کارتونیه که بشر میتونسته بسازه!ملاقات با خانواده رابینسون رو حتی اگر مثل من زیاد اهل فیلم دیدن نیستین توصیه میکنم بهتون!!

57-اشتباه کردم که کودکی رو در کوچه نزدم!

1.دیروز با نیلوفر قرار گذاشتیم که بریم کتابخونه برای انجام دادن قرعه کشی مسابقه گویندگی؛من کلاس زبان بودم و چون کتابخونه به کلاسم نزدیک بود،دیگه نرفتم خونه و از همونجا رفتم کتابخونه..این کتابخونه،قبلا خونه ی دکتری بوده که خونه اش رو وقف کرده،فلذا حیاطی هم داره که توش نیمکت گذاشتن و حوض هم داره حتی:))خیلیم با صفائه درواقع:))با کلی درخت واینا:))

خلاصه تو راه کتابخونه که بودم یه گربه ای رو دیدم که توی جوب خوابیده بود و انگار مرده بود،ولی به هرحال به نظرم برای گرما بود که اینجوری بود،آخه اینکه گربه ها کنار باغچه یا هرجای دیگه روی زمین خوابیدن رو، من به وفور دیدم؛معمولا هم آب یا چیزی دم دستم نبوده بهشون بدم که هیچ!خودمم تشنه ام بوده حتی بدتر از اون گربه هه:|||خلاصه طبق معمول آب نداشتم و از کنارش گذشتم زیاد هم حالش بد نبود انگار..ضمن اینکه میخواستم کتابخونه رو ببینم و چندتا کتاب قرض بگیرم و چندتاییم تمدید کنم،پس سریعتر رفتم توی کتابخونه!

ساعت شش ونیم اینطورا از کتابخونه اومدیم بیرون که یهو بوی سوختنی شدییییدی توی کوچه پیچیده بود:|سه تا پسر بچه هم اونجا بودن و با نیش باز به کنار باغچه زل زده بودن؛گربه سوخته بود و موهای مشکیش زیر نور آفتاب برق میزد:( یکیشون میگفت کبریت مال اون یکی بوده،یکی دیگشون میگفت من نسوزوندم،اون یکیم گفت خودش قبلا مرده بود،ما کاری نکردیم!بااینکه دقیقا تو همون حالتی بود که من اومدنی دیده بودمش و اینکه با وجود سوزوندنش از جاش تکون نخورده بود،یعنی واقعا قبلا مرده!ولی....

2.میگفت چندتا پسر هفده هجده ساله بودن که داشتن یه چیزی رو تو هوا میچرخوندن،کلی هم میخندیدن بهش که یه دفعه ولش کردن و اون پرت شد تو هوا و افتاد یه جای دور!گربه ناله ای کرد و با سرعت از جمعشون فرار کرد!

56-اولین ها

بعد از اون ده هزار بار رفتم کتابخونه،شهرکتاب،کتابفروشیای مختلف دیگه...بین قفسه ها راه رفتم و همه ی کتابارو دیدم...ریز به ریز..بادقت و با جزییات.حتی اسم نویسنده و مترجم هم دیدم..رنگ جلدشون همه ی همه ی همه چی!!ولی هنوز که هنوز فکر میکنم یه جایی رو اشتباه کردم،فکر میکنم از همون اولش که پامو گذاشتم توی کتابخونه،تا وقتی باشونه های افتاده از کتابخونه زدم بیرون یه اشتباهی کردم که هیچی مثل اون سه تا کتابی که اون بهم برای اولین بار بدون هیچ مناسبتی بهم داد نشد..همون روزی که در اوج تنفرم از کتابا،بهم سه تا کتاب هدیه داد و من بعدش بود که عاشق کتابا شدم،بعد از اون بود که دیگه کسی نمیتونست کتاب رو از دستم بگیره..حدود یکی دوسال بعدشم به خاطر همین، عینکی شدم ولی بازم همون آش بود و همون کاسه...

نمیخوام درباره کتاب و اینا حرف بزنم،میخوام بگم اولین چیزا خیلی مهمن!خیلی خیلی زیاد!!شاید برای اون دوستم که برای دفعه اول بهم کتاب داد،زیاد مهم نبوده باشه و حتی اگه برم بهش بگم فلانی،یادته اون روز تو سال ۸۸ بهم این کتابو دادی؟اصن یادش نباشه...چون احتمالا اون دفعه اولش نبوده که به یکی کتاب داده..ولی برای من دفعه اول بود که یکی یادم بود و بهم کتاب داد..ولی برای من خیلی ارزشمند بوده و از خاطراتیه که همیشه یادم میمونه..تاآخر عمرم اون لحظه که خم شد و بهم گفت این سه تارو که دیدم یاد تو افتادم و گفتم برات بگیرمشون شاید دوست داشته باشیشون..رو یادم میمونه:))بعد از اون هم بازم بهم کتاب داد ولی هیچی اون سه تا کتاب نشدن برای من:))

هنوزم میرم کتابخونه و کتابفروشی و شهرکتاب و بین قفسه ها دنبالش میگردم ولی خب طبق معمول 404not found

+میخوام بگم اگر بچه ی کم سن و سالی توی فامیل و آشناهاتون دارین،بهش کتاب هدیه بدین،خدارو چه دیدین؟شاید اونم چندسال بعد مثل من اومد توی وبلاگش با لبخند نوشت که بعد از اون ده هزار بار رفتم کتابخونه و.....
۱ ۲
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan