یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

43-دوباره خونه:)

از مشهد برگشتیم:(
1.وقتی داشتیم میرفتیم،با قطار رفتیم و همیشه یه تلویزیون تو قطار هست که معمولا فیلم میذاره-یه سال هیس!دخترها فریاد نمیزنند رو گذاشته بود و من کلاس هفتم اینطورا بودم فکر کنم:دی-امسال تلویزیون بود و شبکه های نسیم و اینا!بعد کوپه بغلی صدای تلویزیونشون انقدرررر بالا بود،که توی کوپه ماام میومد،منم فکر میکردم رادیویی چیزی روشنه:|قطارش کتابخونه داشت و کتاب هاش بد نبودن،یکی از کتابایی که گرفتم بازمانده بود...
(اون یکی کتابو وقت نکردم بخونم البته...)
2.اینجاام رواق امام خمینیه!سرامیکاش خیلی باحالن:دی جالب ترین قسمتش هم سقفشه،که تنها چیزی که لازم داشت،یه دوربین بود و یه فکر آزاد که من هیچکدومشو اونجا نداشتم و هول هولکی گوشیمو گرفتم رو به سقف و عکس گرفتم ازش:دی
(فقط منم که انقدر این رواقو دوست دارم؟)
3.زیارت خیلی راحتتر شده بود...یکم مونده بود که دستم برسه به ضریح...که با موج جمعیت دوباره رفتم عقب...خیلی ناراحت بودم..تو این چند سال یه بارم نتونسته بودم برم جلو...ناراحت بودم..دیگه داشتم برمیگشتم،که راه بازتر شد و منم بالاخره دستم به ضریح رسید،فقط همینکه..مرسی:)
4.داشتم از زندگیم و رواق امام خمینی لذت میبردم که گفتن نتایج نمونه و فرهنگ اومده!!!حالا مگه سایت بالا می اومد؟دو تا از دوستام تو تهران هی یوزر و پسوردمو میزدن(که از همین تریبون ازشون قدردانی میکنم:))))خودمم که پاور بانکمو برداشته بودم و تند تند اطلاعاتمو میزدم تو سایت،خیلی خوش شانسم که الان زندم و تصادف نکردم حتی!آخه وسط خیابون بودیم:دی نتیجش که زیاد مهم نبود...ولی میخواستم بفهمم که قبول شدم یا نه؟!که همینجوری که داشتم راه میرفتم،یکی برام زیرپا گرفت!!!البته من چون دوستان گرامیم تو مدرسه زیاد برام زیرپا میگیرن،کاملا ماهرانه پامو دراز کردم و رفتم:دی ولی بهتر دیدم که بعدا برم دنبال نتایج:دی خلاصه هم فرهنگو قبول شدم هم نمونه رو:))اینم سندش:دی
(احتمالا یه آشنایی نزدیکی با سانسورچی والییال دارم:دی)

5.برگشتنی(به قول شباهنگ،برگشتنی قیده،یعنی وقتی داشتیم از مشهد برمیگشتیم تهران!)متاسفانه با هواپیما اومدیم و چون ساعتش نه به نهار میخورد و نه به شام،عین مجلس ختم بهمون آبمیوه و بیسکوییت اینا دادن!خب من فقط بخاطر غذای هواپیما از قطار صرف نظر کرده بودم،چرا نوجوون مردمو ناامید میکنین؟واینکه باید بگم تهران به نسبت مشهد خیلیییییییی گرمتر بود!یعنی آبپز شدیم تو راه فرودگاه تا خونه:|
6.من خواننده های لینکین پارکو نمیشناختم،ولی آهنگاشونو خوشم میومد-بله درسته،من هم شجریان و علیرضا افتخاری گوش میدم هم لینکین پارک و نیروانا!-به هرحال از کلاس سومم که لینکین پارک گوش میدادم نه خواننده هاشو میشناختم و نه میشناسم!!ولی از کارای مورد علاقم همین بود که وقتی میریم تو اتوبان آهنگاشونو گوش بدم:دی مخصوصا shadow of the day رو..به هرحال..زندگیه دیگه،یه سریا میرن یه سریا هم میان..
7.داستان همشهری تیرماهو بالاخره گرفتم:)))خیلی خوبه!توصیه میکنم بگیرین:)


42-مشهد^^

امشب ساعت نه شب،میریم مشهد:))
نمیدونمم کی برمیگردیم:|
ولی خب،آخر هفته باید برگردیم دیگه!فکر کنم پنجشنبه یا جمعه برگردیم:)دقیقا حکم تنفس رو داره!وقتی برگردم میخوام دوباره شروع کنم به درس خوندن!اونموقع دیگه رشته و اینام هم مشخص شده..واقعا هم برام فرق نداره کجا قراره برم مدرسه...کتابامو جمع میکنم و خودم درس میخونم،دارم روی آزمون ورودی میان پایه فکر میکنم،افراد خیلی خیلی کمی رو قبول میکنن...خیلی خیلیییی کم!شاید ده نفر اینطورا!امیدی هست؟هست..
+امروز به جای نون بربری،نون باگت گرفتم:دی!باز اون نون بربری رو تو راه یکمشو میخوردم،ولی نون باگتو دیگه نمیشه بخورم:|نون هم نونای قدیم،والا!

41-صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را/تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

امروز صبح بلند شدم و دیدم مریم میرزا خانی فوت کرد...خیلی دوستش داشتم..خیلی وقتا به کاراش فکر میکردم...اینکه چجوری ناامید نشد..چجوری ادامه داد...ولی از همه اینا بگذریم،یه چیزی که برام سوال شده و احتمالا فقط هم برای یه سری آدم به قول شما بی احساس بی عاطفه و بیشعوری سوال میشه،اینه که چرا همتون یهو یاد مریم میرزاخانی افتادین؟؟؟این قضیه هم دوروز دیگه از یاد همتون میره....چرا انقدر مرده پرستین؟؟؟چرا اینستاگرام و تلگرام و وبلاگ پر از این پیاما شده؟شرط میبندم هفتادوپنج درصد آدمایی که پست گذاشتن"حتی"نمیدونن سر چه چیزی میگیم"پروفسور"مریم میرزاخانی!از خودتون پرسیدین که چرا مریم میرزاخانی،همه زندگیش رو گذاشت و رفت خارج؟حتی اگر اینجا جای پیشرفت بود...حمایتی از طرف مردم هم بود؟اگر این حمایت گرم(!) رو اون زمان داشتین،شاید خیلی چیزا عوض میشد...سالانه چندین نفر مثل خانم میرزاخانی دارن مهاجرت میکنن....چرا حمایتشون نمیکنین؟چرا به جای اینکه هر یک متر مسجد بسازین،بودجه رو نمیدین به یه همچین آدمای لایقی؟چرا انقدر جوگیرین؟چرا کانتکتای تلگراممو که باز میکنم،همتون یهویی پروفایلاتون شده مریم میرزاخانی؟الان موقع گریه(!) و عزاداری نیست،الان موقع جلوگیریه!نذارین رتبه های برتر،آدمای نابغه،تباه بشن!چندنفر شانس اینو داشتن که مثل خانم میرزا خانی مهاجرت کنن؟مثل دکتر سمیعی باعث افتخار بشن؟چندنفر توانایی اینو نداشتن؟از بین 10 نفر کم کمش 8 نفرشون نمیتونن برن و پیشرفت کنن...کم کم پیام تسلیت مسئولین هم میرسه،مسئولینی که خودشون هم تو این قضیه ی مهاجرت کم و بیش نقش داشتن!من کاملا میپذیرم که یه آدم خشک بی احساس بی عاطفه و اینام،که نمیشینم گریه کنم،ولی دارم زندگی اطرافم و میبینم،میبینم که پسرخاله ای که المپیادو مقام آورد و دانشگاهشون ازش هرچی به عنوان جایزه بود رو ازش گرفت،بااینکه هزینه ای هم برای "حتی"رفت و آمدشون نداده بود!!دارم میبینم که هرچی میشه،مردم فرت و فرت میندازن گردن "مسئولین"!کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس یهویی اینجوری نشدن که!مردمشون حمایت کردن!مردمشون،نابغه ها و نخبه هاشون رو تشویق کردن...بعد از ساااالها مسئولین هم حمایت کردن!چرا همیشه دنبال مقصریم؟مثلا همین حاشیه هایی که برای هنرمندامون درست میکنم برای کمدینامون و....میدونین با هر به اشتراک گذاری چقدر روحیه اون فرد رو نابود میکنین؟
+بیاین جوگیر نباشیم...قبول کنیم اینا گناه ماام بوده...ماام مریم میرزاخانی رو درست حمایت نکردیم...اینا تقصیر ماام بوده...حالاام بیاین فکر کنیم نابغه بعدی ای که قراره حمایتش نکنیم کیه؟نفر بعدی ای که قراره از دستمون بره کیه؟

*صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را/تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید *

40-خرچنگ در خانه:|

از بزرگترین معضلاتی که میتونم بهش اشاره کنم و تو هر خانواده ی ایرانی ای باشه،قابلیت به پشت بوم کشیدن اعضای خانواده جهت خودکشی رو داره،میتونم به برادر کوچک اشاره بنمایم!!!فقط یک عدد از این موجود کافیه تا شما دیگه نتونید به زندگی عادیتون ادامه بدین!حالا چرا برادر کوچیکتر؟دلیلش واضحه:|مثلا چندوقت پیش نمک تموم شده بود و نون هم نداشتیم!خب طبق معمول،انگشت ها به سمت کی نشانه میره؟خب معلومهههه من:|به همین ترتیب اینجانب از ناحیه ی گردن گرفته شده و به سمت کوچه پرت میشم!اونم با لگد!حالا اگه نوید(همون عامل فلاکت خانواده:|)از من بزرگتر بود،دیگه انگشتها به سمت من نشانه نمیرفت:|و به جای اینکه تو این آفتاب برم نون بربری بخرم،در تخت همایونیمان(!)می نشستیم و چیپس و ماست میخوردیم:|ولی از من کوچیکتره:|این عامل بدبختی و فلاکت،نه تنها عامل بدبختی و فلاکته،بلکه عامل ریزش مو،گم شدن وسایل اینجانب،خراب شدن لپ تاپی که عین قرقی(!)داشت کار میکرد و غیره هم هست:|حالا هی راه برین بگین نوید بچس:|باهاش خوب رفتار کن:|روز تولد این عامل فلاکت،آخرین روز خوشی من بود:|کلاس چهارم بودم و رفته بودم اردو،عشق و حال:|داشتم بالیوانی که جایزه گرفته بودم چایی میخوردم،که گفتن نشستی چایی میخوری؟بیا ببین که بدبختتتت شدی:|و وقتی رفتم بیمارستان،دیگه کار از کار گذشته بود:|الانم هی راه میره و چرت و پرت میگه:|چپ برم راست بیام صاف میذاره کف دست نه تنها خانواده،بلکه کللل فامیل:|حالا هی بگین بزرگ بشین به درد هم میخورین:|خب آخه این خرچنگ که تا بزرگ بشه،من اصن تو این شهر نیستم که بخواد به دردم بخوره(اشاره به علاقم جهت قبول شدن در دانشگاه شیراز و اینا!):|الانم داره با ملیکا و سارا دوستای خیالیش حرف میزنه لابد:|این از همین الان معلومه میخواد چی بشه:|کاملا به درد بخور بودنش از همین الان مشخصه:|
توضیح:اشتباه نکنین،خرچنگ اون موجود بامزه ی تو کارتون باب اسفنجی نیست!خر چنگ یعنی کسی که به مانند خر(!)چنگ می اندازد!!!
+بابااینا رفتن بیرون،بعد من نرفتم باهاشون(بیرون،یا جای خرچنگه یا جای من:|)بعد وقتی برگشتن میگن از همون موقع تاالان نشستی در و دیوار نیگا میکنی؟:|||خب الان شما بگین من باید چیکار کنم؟برم با جکی و جیمز بیلیارد بازی کنم؟یا با کاترین اینا برم سواحل هاوایی؟لب ساحل؟یا حتی با اصغر و حسین تو کوچه گل کوچیک بزنم؟یا مثلا با کوکب و کبری خاله بازی کنم؟:|||

39-داستان یک پست ناتمام:||||||||

خیلی ضدحاله،اینکه،یه وقتایی خیلی خوشحالی،کلللی انرژی داری،بعد یهو یه چیزیو میبینی، که توقعشو نداشتی!بعد سعی میکنی بگی، بیخیال، اینکه مهم نیست،بعد دوباره یه اتفاق،به غایت، افتضاح تر برات میوفته که به این یکی دیگه نمیتونی بگی بیخیال!ولی ،به چیزایی که میخواستی تو وبلاگت بنویسی میتونی بگی بیخیال:|و اونهمه نوشته رو پاک میکنی:|
پ.ن1:خواهشا کشمش نریزین تو کیک دیگه:/تنها چیزی که نمیریزین تو کیک سوسیس بندریه فکر کنم:|آخه کشمشششش؟؟
پ.ن2:به طرز عجیبی دستم کبود و کبودتر داره میشه:|یکم از مایع سرم رفته زیر پوستم:|عملا دست راستم از کار افتاده:|شانسم نداریم که،الان باید دست راست می بودم(!)که دست چپم!و باید همه مشقای زبانمو کامل بنویسم:|
پ.ن3:بشنوید.
۱ ۲
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan