یادداشت‌های یک چپ‌دست!

keep moving forward

۱۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

بالاخره کارناممو گرفتم و باهمه ی بدبختیا و شب زنده داریا و استرس ها امسال هم تموم شد و معدلم هم 20 شد:)قطعا از خاطرات بدی که برام از امسال میمونه،اینه که معلمامون برای مستمر خیلیییی اذیتمون کردن و گفتن کار بیارید تا بهتون نمره بدیم و هیچوقت یادم نمیره که سر امتحان دفاعی کلللی بیدار موندم و نشستم با ویترای کار کردم وتمام اتاقم بوی تینر گرفت تا نمره ی هنرم رو کامل بهم بدن ولی کارنامه ی دوستان(همه کارنامشونو گذاشتن استوری:دی)رو دیدم و اینکه به کسایی که 18 گرفته بودن 20 داده بود حتی!!کاری ندارم که چرا به همه 20 عنایت نمودن(!)ولی خب شما که میخواستی به همه کامل بدی دیگه چرا گفتی کار بیاریم که بهمون 20 بدی،خب؟؟؟یااینکه برای نیم نمره ی مستمر ادبیاتم که شده بود 19.5 نشستم روزنامه دیواری درست کردم و بازم شب زنده داری کشیدم و سر امتحان همش خوابم میومد:|یا من خیلی زودباورم،یا معلممامون خیلی قشنگ مارو میفرستن دنبال نخودسیاه!!اصلا هم کاری ندارم که من که اینهمه کار کردم نمرم،با کسی که ساعت 9 شب خوابیده یکی شده:||||||

به داییم میگم معدلم 20 شده(این دایی من خیلی باحاله،از اون دایی هایی که باید تو تاریخ گینس به عنوان دایی نمونه ثبتش کنن:دی)بعد زنگ زده خونمون،میگه که بهار،جدی جدی معدلت 20 شده؟خلاصه تا وقتی عکس کارناممو براش نفرستادم باور نکرد:||دارم فکر میکنم من که معدل ترم اولمم 20 شده بود،ولی براش عکس نفرستادم،یعنی اونم باورنکرده بود جدا؟[به افق خیره میشود!]

جدا از همه ی اینا،واقعا امیدوارم که معدل سالای بعدیم هم همینجوری بمونه،درواقع از دوره ی دوم دبیرستان تعریف چندانی نشنیدم مخصوصا از تجربی که میگن درساش خیلی سنگینه!بدترین چیزی هم که ضدحال اساسی برای ما هستش همین قضیه ی نمونه دولتیه،و اینکه آزمونش 9 تیر هست و من نمی دونم روی چه منطقی(!)میخوام آزمون دبیرستان فرهنگ رو هم شرکت کنم و صبح آزمون فرهنگ هست و عصرش فاینال زبان دارم و روز بعدش هم که جمعه باشه،آزمون نمونه دارم،بدی ماجرا اینه که این سه سالی که تو نمونه درس خوندم به معنای واقعییی محشر بود،معلما حرف نداشتن(صرف نظر از مستمر:دی)ولی نمونه ی دوره ی بعدیمون،خیلی افتضاحه و اصلا خوب نیست که آدم بدونه داره برای یه مدرسه ی افتضاح درس میخونه:|
۶ نظر ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۳
سها .ج
دیشب خیلی خوابم میومد ولی اصلااااا خوابم نمی برد دچار دوگانگی شده بودم:/رفتم از تو کمدم یکی از کتابای ریاضیم که حدودا 600-700صفحه ای داشت(ما خود کتاب ریاضیمون صدو خرده ای صفحس،بعد کتاب کمک آموزشی همین کتاب،7برابر خودشه:|)خلاصه کتابو برداشتم برم تست بزنم،تقریبا شش هفت تا تست زدم که مامانم چنان تکونم داد و از خواب بیدارم کرد که اجداد خدابیامرزمو جلو چشمام دیدم:/خلاصه وقتی دوباره خوابیدم خواب دیدم  که دارم راه میرم و ملت هم دارن غذا میخورن،خب تااینجا که عادیه،ولی جالبی قضیه این بود که مردم دستشونو میکردن توی گوشیشون و غذاشونو درمیاوردن و بعد میخوردن:دی(یعنی این پست من که قبلا گفته بودم خودم این تکنولوژیو به بشر ارائه میدم:دی)خلاصه اینکه اگر یه روزی خوابتون نمیبرد بهم بگین که این کتابو براتون بفرستم،من از این کتابا زیاد دارم :دی
پ.ن1:چون مسواک نزده بودم مامانم بیدارم کرد:|||||||
پ.ن2:یادم باشه چندتا میزونیمکت هم تو اتاقم بذارم که کیفیت خوابیدنم و خوابایی که میبینم بره بالاتر:دی
پ.ن3:اثر سینوس و کسینوس و شیب خط وایناروهم اینجا تو زندگیم فهمیدم بالاخره:دی
پ.ن4:تاهمین یکساعت پیش هم خواب بودم که نمیدونم کدوم مزاحمی زنگ زد خونمون منم از خواب بلندشدم:دی
۵ نظر ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۳
سها .ج
امسال خیلی الکی الکی تموم شدا
اصن نفهمیدم چجوری گذشت(آیکون تفکر عمیق!)اصلا کی تابستون اومد؟خلاصه اینکه کمدمو جمع کردم(بالاخره مامانم بهم غلبه کرد و من مجبورالجمع شدم:|)حتی کمک آموزشیای دهمم رو هم گذاشتم توی قفسه و الانم بشدت نیازمند خوندن یه سری کتاب مفید هستم(کتاب مفید منظورم کتابایی که داستان و رمان نباشن-_-و یه چیزی به آدمی(!)اضافه بنمایند!)
یه سوال؟کتاب خوب که به درد من بخوره ندارین؟یا اینکه "کتابی که اگر خودتون جای من بودین میخوندین رو میگین؟"یا اصلا" به نظرتون چه کتابایی به درد الان من میخوره؟"درضمن سنمم اگر نمیدونین(خودمم نمیدونم:|)دارم میرم دهم/دوم دبیرستان.
+الان هیچکس هیچی نمیگه:|منم آخرش میرم بایه لبخند فراخ از کتابدار کتابخونه محلمون می پرسم اونم کتابهای حسن کچل رو بهم معرفی میکنه:|
۶ نظر ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۴
سها .ج
از وقتی رفتی،یه چیزی توی زندگیم کم شد،یه جای خالی هم به اندازه ی یه رفیق،یه دوست،یه همراه ته ته قلبم خالی شد
من حافظه ی خیلی خوبی ندارم،ولی اون عصر تابستون که بهم زنگ زدی و بااسترس بهم فهموندی که چیکار کردی و میخوای چیکار کنی رو هیچوقت یادم نرفت....هیچوقت یادم نرفت که خود من خود خود من بهت کمک کردم که چیکار کنی و چی رو برداری و فلان چیزو یادت نره،باورت نمیشه ولی بعد از هرکمکی که بهت میکردم میرفتم یه گوشه کنار کمدم مچاله میشدم و به دیوار نگاه میکردم،نمیدونی که چقدر سخت بود که بهت بگم نتونستم کاری درباره چیزی که خواستی انجام بدم و من،من لعنتی نتونستم آخرین خواستتو انجام بدم برات...نمیدونی چقدر خرد شدم وقتی نتونستم آخرین تماستو جواب بدم،نمیدونی چقدر برام سخت گذشت.هیچوقت نتونستم اینکارارو برات بکنم،هیچوقت نتونستم آخرین جعبه رو ازت بگیرم،نه با قهر و نه با داد وبیداد و نه با التماس کردن و گریه نتونستم جلوتو بگیرم،نشد که بشه،از اونموقع تا الان،تاهمین ثانیه و لحظه دارم خودمو سرزنش میکنم،نیستی،حیف که نیستی،حیف که این نوشتنای من به دردی نمی خوره،آخرین تماستو نتونستم جواب بدم،آخرین جعبه رو نتونستم ازت بگیرم،نمیدونی چقدر دارم تلاش میکنم،نمیدونی چقدر برای سه سال دیگه دارم تلاش میکنم نمیدونی....آخرین تماستو نتونستم جواب بدم،آخرین جعبه رو نتونستم بگیرم....
از اون موقع به بعد وقتی دیدم یه جایی خالیه دیگه نتونستم و نخواستم که یه رفیق خوب باشم،ما آدما رفتنی ایم،اگه منم مثل تو می رفتم،نمیخواستم یه جای خالی برای دوستام بمونه،نمیخواستم اوناام مثل من برن گوشه ی کمد و مچاله بشن و چشماشونو ببندن و نتونن آخرین جعبه رو ازم بگیرن و نتونن آخرین تماسمو جواب بدن....
هنوزم مثل اون عصر دارم توزندگیم میدوام و میدوام و میدوام،ولی همین که آخرین پله رو برمیدارم،دیگه روی این خاک نیستی...همین که دارم از خستگی نفس نفس میزنم،میبینم دیرکردم و دیر رسیدم....
۰ نظر ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۵
سها .ج
امروزو بدون عینک گذروندم؛درواقع از خودم ناامید شدم اصلا!!!
جدا از اینکه نزدیک بود تو راه کلاس راهو گم کنم(بله،به مسیر شک کرده بودم کلا!)انگشت پام هم داغون شد و تا همین نیم ساعت پیش هی دستمال میذاشتم روش که خونش بند بیاد:|||
نه اینکه اینهمه شماره عینکم زیاد باشه که نبینم اینارو،ولی بی عینکی به شدت متوجهم کرد که آدم خیلی خیلی بی دقتی نسبت به اطرافم هستم،مثلا وقتی امروز اون ساختمونو دیدم و شک کردم که این اصلا اینجا بود؟://واقعا من تو این سه سال اینارو ندیده بودم؟؟؟
+درواقع عینک من اینجوری نیست که شیشه هاش برق بندازه و چشمام از پشت شیشه اش معلوم نباشه(یعنی ممکنه از شدت اثر انگشت شما چشمای منو نبینی ولی از این شیشه ها میتونین ببینین:دی)ولی به هرحال کثیفی عینک هم دلیل موجهی نیست برای ندیدن:||درواقع انقدر تو خیابون تند تند راه میرم و عجله دارم که هیچ جایی رو نمی بینم،ولی خدایی بعد از اینهمه مدت خیلی عجیب غریبه که راه کلاسمو گم کنم:/
+امروز رو علاوه بر بی عینکی،بی ساعتی هم سپری کردم!درواقع ساعت برای من به اندازه ی حواس پنجگانه ام مهمه،حالا نه اینکه خیلی پایبند به ساعت و سروقت بودن همه چیو برنامه ریزی-این مورد آخریو که دیگه اصلاااا!-باشم،ولی اینکه هروقت خواستم مچمو بگیرم بالا و ساعتو بدونم خیلی مهمه!در عجبم که چطور هنوز زندم!زندگی بدون ساعت خوب بود،درواقع قابل تحمل تر از زندگی بدون عینک بود!
"بگذریم از اینکه سرم درد میکنه چشمام تیر میکشن،گیجگاهم کلا قیری ویری میره،پام هنوز درد میکنه،حتی ستون فقراتمم تیر میکشه:///به هرحال تجربه بدی نبود:دی 
خوبیش اینه که هنوز زندم:|
۲ نظر ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۰
سها .ج