یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

80-بشتابید،بشتاااابید!آخرین خبر:دی

به خبری که هم اکنون بدست من رسیده است توجه کنید! طبق آخرین خبرهای رسانه‌های معتبر، آنه شرلی و سها .ج در کنار یکدیگر کانالی تاسیس کرده‌اند! کانالی که در کمتر از یک ساعت توانست به دو کا ممبرز برسد!!! پس بشتابید تا کانال این دو بلاگر معروف و محبوب:|را از دست ندهید:دی همانا کسانی جوین نشوند از دوزخیان خواهند بود!

دوپوکرفیس خسته:| 

همه بهمون میگن که مهارت خاصی توی انتخاب اسم داریم:دی

+شما قطعا میدونین که کانال چیزی نیست که بتونه ارزش وبلاگو کم کنه و این وبلاگو تعطیل کنه:)

79_ما به نوشته هامون زنده ایم(1)

"کنار کلاسور طوسی،سمت چپ!!!!"
اگه ازم بپرسن بدترین سالی که گذروندی چه سالی بود؟قطعا و فقط میگم امسال!

امسال از خود اول فروردینش برای من بد گذشت!از روز تولدم صحبتی نمیکنم!از 31 فروردین که گندترین روز زندگیم بود هم نمیتونم صحبتی بکنم،درواقع حرفی ندارم که بگم!حس خیلی خیلی بدیه که همه اون چیزی که چنددد ساله براش منتظری یهویی به هیچ مطلق برسه!کاش برای هیچ کدومتون اتفاق نیوفته،هیچوقت.هیچ کس.

تابستون امسال،به غایت مزخرفترین تابستونم بود..نه اینجا میتونستم همه حرفامو بنویسم و نه کسی بود که گوش بده،که اگر کسی هم بود نود درصد این حرفا رو نمیتونستم بهش بزنم..نه راه پس داشتم نه راه پیش!پای کاری که کرده بودم باید وایمیسادم و نمیدونستم چرا انقدر از چیزی که توقعشو داشتم متفاوت در اومده بود قضیه!

یادم نمیاد چی شد و چرا و چه موقع این راه حل به ذهنم رسید!ولی وقتی پونزدهم شهریور چشمامو باز کردم،دیدم منم و یه سررسید آبی که پر شده از حسرتام و حرفایی که نتونسته بودم به کسی بگم.من موندم و یه سررسید و کل همکلاسیام که من رو یه آدم عجیب غریبی میدونستن که به زور حرف میزنه،کسی که من نبودم!

حالم اون روزا؟تعریفی نبود،تعریفشم نکردم.فایده اش این بود که شماها و دوستام،فکر کردین خیلی خوشحالم،تلاشیم نکردم که واقعیتو بگم.چقدرم از کارم پشیمون نیستم!

یه سری حرفا رو نمیشه گفت،نمیشه جار زدشون،نمیشه اینجا و اونجا نوشتشون،این حرفا رو باید آخرشب پرونده شونو بازکنی و بهشون فکر کنی و اول صبحم مچاله شون کنی و هلشون بدی ته ته مغزت!حرفاییم که اونموقع نزدم و الانم نمیتونم بزنم از همون نوع بودن و هستن..انگار بودنشون عادت شده،نباشن یه چیزی کمه انگار.

از تقریبا اواخر مهر که کلاسام تموم شدن،تا امروز،این سررسید کنار کلاسورم نشسته و من همیشه فکر میکنم داره نیگام میکنه،هرروز،هرشب،هرساعت،هردقیقه،هرثانیه،...
بعضی وقتا لبخند میزنه،بعضی وقتا که ناراحتم،ناراحته..هروقت به یکی از اون کارایی که توش نوشتم باید انجامشون بدم میرسم و انجامش میدم،ذوق میکنه و با ورقاش تشویقم میکنه:))توهم؟نه خب..ولی فکر نکنم اگه یکی از دوستامم بودن،اینجوری کمکم میکرد:))

امروز،صفحه ی 16 بهمنو آوردم و نوشتم،نوشتم،نوشتم...(این پستو 16 بهمن نوشتم،نه الان!)
+مهم نیست چقدر این دوران دبیرستان که باید خیلی خوب باشه،داره مزخرف میگذره،مهم اینه که ته این داستان باید خوب باشه،چون من میگم،چون من میخوام،چون به قول فراری"همه‌چی تهش درست می‌شه. اونطوری می‌شه که باید بشه و به بهترین شکلش توی مسیر قرار می‌گیره"یا "چطور می‌شه که نشه، اگه من بخوام؟!"
اگه ازم بپرسن بهترین پستی که تو عمرت خوندی چی بود هم قطعا و حتما میگم این پستی که از وبلاگ سیاهچال لینکش کردم:))))

78-به وفای تو کز آن روز که دلبند منی/ دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

-گشنمه!
+چایی!
-تشنمه!
+چایی!
-خیلی بدبختم!
+چایی!
-میخوام برم بمیرمممم،از این زندگی فلان فلانیم خلاص شم!
+چایی!
-میخوام خودکشی کنم،به نظرت کدوم روش بهتره؟خودمو با روسری خفه کنم؟
+چایی!
-گند بزنن به این زندگی...اصن من برا چی زنده م؟
+چایی!
-بوق بوق بوق بوووووق بوووق همتون بوووقین،بوق این زندگیو ببرن!
+چایی!
-بسههههههه!(جیغ می زند و موهایش را از دوطرف می کشد!)
+چایی!

*مطلعین که من اون مثبته هستم دیگه:دی

^_^

مگه چندبار یه همچین اتفاقی تو تهران پر از دود و آلودگی هوا میوفته که بشینم توی خونه و گفتار چهار فصل چهار زیست رو پیش خوانی کنم؟:)))))
+مشخصه که تا فهمیدم داره برف میاد کتابامو پرت کردم رو هوا و شال گردن به دست دویدم بیرون؟:دی



*این عکس مال وبلاگ قبلیمه که به دلایلی حذفش کردم:(((
[بد و بیراهی نثار خویش میکند!]
به هرحال،برای پاییزه،همین درختای توی عکسای بالاان که به قول آنه الان عروس شدن:دی
++تولد آنه،چارتار آلبوم داد،تولد کازیمو،برف اومد مدرسه ها تعطیل شد..تولد منم احتمالا تتلو قراره آلبوم بده،همه تونم آلرژی میگیرین(به هرحال فصل بهاره دیگه:دی)،به عنوان حسن ختام زلزله هم میاد-_- داشتم میگفتم،کازیمو تولدت مبارککککککک:)))))))))

76-کادوهاتونم بذارین کنار میز،خودش میاد بر میداره:دی

اگه یه سال دیگه ازم بپرسن چهار بهمن پارسال چه خبر بود؟نه المپیاد شیمی ای یادم هست،نه کارنامه افتضاحی که گرفتم،فقط و فقط تولد بهترین بهترین رفیق دنیا رو یادمه:))بهترین و خل و چل ترین دوستی که یه آدم میتونه داشته باشه رو یادم میاد و خب میدونین؟این، یکی از بهترین موردای دنیائه که یکی رو پیدا کنی که اندازه ی تو خل و چل باشه:)))یکی که میدونی حتی اگه کل کائنات همکاری کنن(!)که هم دیگه رو نبینین،یه جوری یه راهی پیدا میکنین که همو ببینین:))و ارزش زندگی کردن هم به همینه!یکی باشه،که از دیدنش خوشحال بشی!فقط و فقط همین:)))
+به نظرم الان باید تبریک بگم بهش،نه ساعت 00:01 امروز!با منم بحث نکنین:|
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan