یادداشت‌های یک چپ‌دست!

keep moving forward

۳ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

شاید باورتون نشه ولی بالاخره امتحانامون تموم شد.
آخیش:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
+مطلقا هیچی هیچی نمیتونه اندازه خوشحالیم تو این لحظه رو بگه:دی
۱۸ نظر ۲۷ دی ۹۶ ، ۱۴:۳۰
سها .ج
دیروز صبح رفتم که بچه ها رو ببینم.قرار بود به آنه زنگ بزنم که با هم راه بیوفتیم که دیدم اگه هنوز سر جلسه امتحان باشه یهو گوشیش زنگ بخوره و از قضا سایلنت هم نباشه،خیلی خیلی بد میشه پس زنگ نزدم،البته اینکه شارژ هم نداشتم بی تاثیر نبود:دی خلاصه هندزفری به گوش به خیابون اصلی رسیدم.من یه عادتی که دارم اینه که با خودم خیلی خیلی زیاد حرف میزنم و الانم که بچه هارو خیلی خیلی کمتر می بینم،این حرف زدن با خودم ده برابر شده تقریبا!(وبلاگ یه همچین خل و چلی رو دارین میخونین خلاصه:دی)مثلا امروز داشتم راه میرفتم و به 30سالگیم فکر میکردم که معتقدم من هیچوقت 30 سالم نمیشه و از اعماق وجود دوست ندارم 30 سالگیم رو ببینم،بگذریم!حالا یه روز اینو تعریف میکنم براتون:دی خلاصه از خیابون که داشتم میگذشتم یاد روزایی افتاده بودم که تابستون بود و از همین مسیر میرفتم و می اومدم!قطعا اونموقع هاام با خودم زیاد فکر میکردم،ییادمه اونموقعا به این فکر میکردم که اگه باانتقالیم موافقت نشه میخوام چیکار کنم؟ینی میشه فلان تاریخ دی باشه و من اینجا باشم؟تااونموقع چی شده و اینا!و الان دقیقا فلان تاریخ دی بود و من اونجا بودم!!میدونین؟یهسری اتفاقا هستن که غیر منتظره ن اما اتفاق افتادنشون خیلیم بد نیست!بگذریم!رسیدم به مدرسه شون و مونده بودم برم توی حیاطشون یا بیرون بمونم که صذای سارا رو شنیدم و گفتم جهنم و الضرر!میرم تو!فوقش میندازنمون بیرون دیگه:دی باهمین فکر رفتم توی مدرسه و خب میدونین؟اونموقع مهم نبود که چقدر زدیم تو سر و کله همدیگه و چقدر تو این سالا از هم ناراحت شدیم...مهم نبود که تو این فاصله ای که ندیده بودمشون چندبار دعوا کردیم و چی گفتیم!دیروزمون مهم نبود!مهم امروزی بود که می دیدمشون!مهم این بود که کسایی رو دیده بودم که یه روزای نه چندان دوری باهاشون گفته بودم،خندیده بودم،گریه کرده بودم و الخ!اما نهایتا هنوز دوست بودیم..هنوز همونا بودن!وقتی دیدمشون فکر کردم برگشتم به یه دوره از زندگیم که گذاشته بودمش گوشه اتاقم تو یه جعبه ی سورمه ای و بااینکه گوشه اتاقم بود و حتی تو یه جعبه ی سورمه ای هم بود،اما همیشه و همیشه یه جایی از ذهنمو درگیر خودشون کرده بودن!مثل یه کتاب خیلی خیلی قدیمی که بعد از مدتها پیداش میکنی و از دیدنش خوشحال میشی!دقیقا همونقدر خوشحال شده بودم!همونقدر خوشحال شده بودن:))
نشستیم روی زمین،عین همون موقعا!نه اون حیاط،اپسیلونی شبیه حیاط قبلیمون بود و نه همتا و پرنیان بودن،ولی همین دورهم بودن نصفه و نیمه یادم انداخت که اگه تو کل دنیا،بدترین آدم هم بشم،اگه همه آدمای دنیاام باهام بد بشن،کسایی رو دارم که از خوشحالیم خوشحال میشن و از خوشحالیشون خوشحال میشم:))نمیدونم دفعه بعدی تو چه موقعیتی بچه هارو میبینم!شاید چهار ساعت دیگه!شاید چهار سال دیگه!شاید چهارده سال دیگه!از فردا خبر ندارم،از آینده مطلقا هیچی نمیدونم!ولی امیدوارم فردای تک تکشون،چیزی باشه که دیروز و امروز میخواستن و میخوان:))
+البته قضیه ی قال گذاشتنمو نگفتم.نیم ساعت منتظر موندیم و من و آنه رفتیم خونه،آنه دید کسی نیستش خونه شون برگشت:دی البته قال گذاشتن که نمیشه گفت ولی به هرحال ناراحت شدگانیم و منتظر شیرینی آشتی کنونیم:دی کمتر از پیتزاام قبول نمیکنم خلاصه:))))))
ـــ اگه فرصتشو دارین برین دوستاتونو ببینین،حتی شده برای بیست دقیقه!
ـــ یه چندوقتی هستش که فکر میکنم قسمت نوشتاری مغزم از کار افتاده.نمیتونم مثل قبل پست بذارم،نمیتونم مثل قبل بنویسم،نمیتونم مثل قبل کارامو بکنم.خلاصه با گندترین شکل نگارش این پستو نوشتم،میدونم.شما به روی خودتون نیارین تا من خودمو ریست کنم ببینم چی شده:))
ـــ بی ربط نوشت:دمیان،نوشته ی هرمان هسه رو شروع کردم.به شدت خوندنش پیشنهاد میشه^ـ^تو فکرشم یه قسمت کتابخونه برای وبلاگم بزنم،حالا این امتحانا تموم بشن(سرش را 20500287284 بار پیاپی به دیوار میکوبد!)
۸ نظر ۲۰ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۵
سها .ج
امروز بالاخره امتحان اولمو دادم.
دینی.خب،به نظرم زیاد سخت نبود،نمونه سوالاشو کار کرده بودم و بلد بودم.سختیش فقط شب قبلش بود که بچه ها توی گروه دعا کرده بودن هرکی هر امتحانی داره خوب بده.سختیش امروز صبح بود که کیفمو گذاشتم روی سکو و هرچی منتظر شدم بچه ها نبودن که جمع بشیم دورهم و دوره کنیم،الهه نبود که نکته های آیه هارو بگه،آنه نبود که خودکارای زاپاسشو چک کنه(اصولا آنه چندتا خودکار داره،با یکیشون از بقیه راحتتره،بقیه رو هم تزئینی نمیاورد،برا من میاورد که همش خودکارام تهش بودن:دی)پس کتابمو در آوردم یه دور دیگه آیه ها رو نگاه کردم و چون صبحونه درست حسابیم نخورده بودم رفتم یه شکلات از بوفه گرفتم و نیکی که اومد،رفتیم بالا.به بدبختییی شماره صندلیمو پیدا کردم،آخه یکی نیست بگه ما با این فاصله های یک کیلومتری که نمیتونیم تقلب کنیم،دیگه قاطی بودن شماره ها برای چیه خب؟!اصلا کی سر امتحان ترم تقلب میکنه؟:/
برگه هارو پخش کردن و در کماااال تعجب گفتن جوابو باید توی پاسخنامه بنویسین:/و نگفتن برگه سوال مال خودتونه.نامردا:/خب میخواستم جوابامو بنویسم،وقتی اومدم بیرون،چک کنم://اه اه اه(همچنان چشم غره میرود)پاسخ کوتاهاش به اندازه پاسخ تشریحیاش جواب داشت و پاسخ تشریحیاش به اندازه سه برابر پاسخ کوتاهاش!اینجوری بگم که یه صفحه کامل،با فونت 12 سر جلسه برای شش تا سوال نوشتم!احساس میکنم استخونای انگشتام جا به جا شدن،این دست دیگه برای من دست نمیشه:دی
ده دقیقه-یک ربع زودتر برگه مو میخواستم بدم که یادم افتاد یه سوال فیزیک داشتم.دبیر فیزیکمون هم مراقب امتحان بود اما اول سالن بود.بلند شدم رفتم پیشش،خندید گفت چرا میای به من میدی؟گفتم که سوال داشتم و سوالمو پرسیدم و گفت باید به اونیکه ازش گرفتی بدی برگتو.حالا اون وسط منم عین یو یو شده بودما:|دوباره برگشتم و دادم به دبیر زیستمون که خیلی خیلی پوکرفیس بهم نگاه میکرد:دی فکر کنم مستمر زیست پر:دی
خلاصه از جلسه اومدم بیرون و دیدم نه خیر،حالا حالا ها اتوبوس نمیاد رفتم همشهری این ماهو از کیوسک روزنامه ی کنار ایستگاه گرفتم جلدشو نیگا^_^:
چرا چرخید؟:|بیان؟این درسته برادر من؟عه!
نشستم تو ایستگاه و همچنان منتظر که اتوبوس قدم رنجه کنه،شکلاتی که از بوفه گرفته بودمو در آوردم از کیفم و خوردمش:دی انقدر چسبید:)))
سوار اتوبوس که شدم یه خانومه بهم گفت زیپ کیفت بازه:|قطعا بعدا یه کیفیو اختراع میکنم که نیاز به زیپ نداشته باشه:/ای بابا:/چه وضعیه خب؟!:دی
بعد خانومایی که اونجا بودن انگار از راهپیمایی برگشته بودن،دو تا پلاکارد مرگ بر اسرائیل دستشون بود.منم عین شلغم،وایساده بودم افقو نگاه میکردم:دی
خب امتحان دوشنبه شیمیه،دعا کنین خوب بدم:)))
+بچه ها،اگه کسی امتحان دینی نداده،نمونه سوال میخواد،من از مال خودم میتونم عکس بگیرم،خواستین،بگین براتون میفرستم..فقط اون شش تا سوال آخر تشریحیارو ندارم.
۱۰ نظر ۰۹ دی ۹۶ ، ۱۶:۲۸
سها .ج