یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

اگر چه که من هنوزم فلسفه این سال نو و اینا رو درک نمیکنم و نمی فهمم برای چی وقتی زمین میره دور یکی دیگه دور دور میکنه،ما باید خوشحال باشیم،ولی به هرحال سال نوتون مبارک و پر از روزای خوب و چیزایی که میخواید بهش برسین و از این چیزا:)))))))
۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۸
سها .ج
پارسال بعد از عید حدودا اواخر اردیبهشت بود و برای آخر سالمون جشن گرفته بودن یه جورایی فارق التحصیلیمون محسوب می شد..خلاصه اینکه بچه هایی که imcهم قبول شده بودن یه چیزی دادن که خب الان یادم نمیاد دقیقا چی بود...اونموقع دستمو زدم زیر چونم و نگاهشون کردم...به هرحال من خیلی خیلی خیلی کم قول چیزی رو به خودم میدم ولی اونموقع همون لحظه قول شرکت تو اون مسابقه رو به خودم دادم...یه لبخند زدم و به صندلی تکیه دادم و آب پرتقالمو که مدرسمون درکمال تعجب بهمون داده بود رو خوردم.....
.
.
شرکت کردن من تو imc کلا مشکل دار بوده..هنوزم یادمه وقتی که کلاس هفتم بودم و اعلامیه ــش رو دیدم و وقتی شرایط رو خوندم قیافم چجوری شد..بدلیل تاریخ تولدم(که اصلا نمیخوام بگم..چون نزدیکه و اصلا علاقه ای به شنیدن تبریک ندارم!)نتونستم ثبت نام کنم و هشتم هم که در اوج ناامیدی به سر می بردم و کلا مشکل دار شده بودم و نرفتم ثبت نام کنم...نمیدونم چی شد که امسال جوگیر شدم و فکر کردم بذار آزمایشش کنم...و ثبت نام کردم و رفتیم امتحان رو که روز پنج شنبه بود و از ساعت 8:30 تا 12 طول میکشید....با نیلوفر نشستیم سر جلسه و یکم که گذشت سرمو گرفتم بالا و به نیلوفر و مهسا یه نگاه خندان انداختم و دیدم نیلوفر دستشو تکون داد و شَتَرَق!کوبوند تو سرش!منم یه نفس عمیق کشیدم و به افق نگاه کردم:دی
وسطای امتحان بود که دیدم یه عکاسی هم اومده و داره فرت و فرت ازمون عکس میگیره!هیچی دیگه...انقدر سرم پایین بود که فکر کنم آرتروز گرفتم:)))خلاصه ساعت 10-10:30 بود که بازم کلمو اوردم بالا و به نیلوفر گفتم نظرت چیه بریم برگه هامونو بدیم؟خلاصه بایه لبخند ملیح رفتیم برگمونو دادیم به مراقبمونو رفتیم پایین...بعد هم یه سوپر مارکت پیدا کردیمو دوتا دونه چیپس گرفتیمو وایسادیم کنار خیابون ملتو نگاه کردیم:|||این قضیه تموم شد تا وقتی که من داشتم از تعطیلات قبل عیدی لذت میبردم و بیوگلز(که 3000 تومن شده و قبلا 1000 تومن بود.بماند که اصلا تمام اعضا جوارحم درد میگیره وقتی بالای یه چیپس 3تومن میدم:||)میخوردم و یکم با گوشیم ور میرفتم...یکم پرده اتاقمو نگاه میکردم...یکم دنبال دیوار میگشتم که سرمو بکوبم بهش...خلاصه برای خودم خوش بودم که از خانه ریاضی اس ام اس-پیامک-اومد که دانش آموز گرامی(!)بلند شو برو ببین چه دسته گلی به آب دادی:[نفس عمیق!]

پ.ن1:مرحله دومش رو شرکت نمیکنم....
پ.ن2:به جبرانِ این:))
-----------------------------------------------------------
مسابقات imc


۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۷
سها .ج
خیلی وقت پیش مامان رفته بود ختم یکی از فامیل های گرامی و طبق معمول من کلی کار و گرفتاری داشتم و نتونستم باهاش به ختم اون فامیلمون برم(البته اگر کارم نداشتم برای خودم کار میتراشیدم که هرجور شده از زیر این مراسما دربرم!)خلاصه وقتی اومدم خونه مامان برام غذامو گذاشته بود و کلی هم سفارش مبنی براینکه چجوری و با چه پوزیشنی (!)غذا رو گرم کنم نوشته بود و گفته بود یه آبمیوه هم برام توی یخچال گذاشته که بخورم...توی اون یادداشت نوشته بود که اون آبمیوه برای ختم همین فامیلمونه و براش فاتحه بخون و درست هم بخوان!!!!یعنی انقدر به فاتحه خوندن و مثل آدم عربی خوندن من شک دارنااا:))

دیروز هم چهلم همین فامیلمون بود و خب تا پاسی از شب (!) قرار بود این مراسم طول بکشه و طول هم کشید...و مامان بااین فکر به من گفت هرچی خوردی ظرفشم باید بشوری:دی اگر قرار باشه بین ظرف شستن و زنده به گور کردن خودم یکیو انتخاب کنم قطعا و مسلما زنده به گور کردن رو انتخاب میکنم.نتیجه این شد که یکم خیار و گوجه(من اینارو به عنوان میوه قبول دارم فقط..)و باکلی فشار آوردن به خودم یه بسته چیپس خوردم:دی یعنی نه شام خوردم  و صبحونمم که هیچوقت مثل آدم نبوده و نیست.فقط نهار که اونم نمیخوردم سنگین تر بودم:دی یعنی ببینین ظرف شستن چه عذابیه واقعا!!!
+نگاه عمیق به افق!
۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۹
سها .ج
نوشتن از ده سالِ بعد برای منی که حتی نمیدانم نهار فردایم چیست کمی سخت است اما بااین حال کمترین چیزی که درباره ی این نقطه ی محو آیندم میتونم بگم اینه که قطعا ده سال دیگر من آدم الان نخواهم بود.کسی که هرروز راس 6 صبح بلند می شد,هم نیستم....کسی از آینده اش خبری ندارد.ولی من حداقل چیزی که از بعداهایم میدانم این است که دیگر شیرکاکائو داغ خوشحالم نمیکند.دیگر در تمام عکسهایم لبخندی به پهنای صورت نخواهم زد.شاید دیگر حتی اینجا را هم نداشته باشم.به هرحال..گفته بودم نقطه مشترکها که گم بشوند آدمها گم می شوند...دیگر مایی وجود ندارد.فقط تویی و خودت و خودت و خودت.ولی خب عادت میکنیم...عادت نکنیم چیکار کنیم؟قطعا و مطمئنا منِ ده سال بعد دلم برای رفاقتمان تنگ خواهد شد....دلم برای رفاقتمان تنگ خواهد شد...برای من و تویی که خود واقعیمان بودیم.برای خنده های بی غل و غشمان....ولی میدانی؟ یادمان خواهد رفت رفیق!!آنموقع حتما آنقدر دلمشغولی های مختلفی خواهیم داشت که یادمان میرود....یادمان که رفت گم میشویم...یادمان که رفت خاطره های مشترکمان کم و کمتر میشود....الان ناراحت نیستم...ولی دلم میگیرد که به ده سال بعد فکر میکنم...دلم میگیرد که میدانم ده سال بعد آن صبح که باهم صبحانه خوردیم را....آن روز که الهه مدرکش را گرفت را...آن سه روز تا 8 شب که در مدرسه ماندیم را....آن روز که همتا میخواست از تهران برود ....آن روز که نیلوفر بعد از امتحان ریاضی ترم گریه کرد ....آن روز که سارا رفت کربلا ....آن روز که شکیبا دلش درد گرفت...حتی روزی که پرنیان خبر کنسرتش را دادرا...یادمان نیست...ولی ما با همین ها...باهمین خاطرات ریز و درشت بزرگ شدیم...همین ها من را بزرگ کردند.حق ندارید فراموش کنید این روزهایمان را.حق ندارید از یادتان برود لحظه ای از رفاقتمان را.
قطعا من ده سال بعد به چوب بستنیِ مدرک گرفتن الهه زل میزنم و تمام این روزها یادم می آید...بی کم و کاست...راستی؟گفته بودم که من بااین رفاقتمان خیلی چیزها فهمیدم؟..فهمیدم می توان خوش بود و خندید بی آنکه به جایی از دنیا بربخورد...می توان بچه بود و بچگی کرد بی آنکه به بعدا فکر کرد...میتوان فقط با فکر بودنتان,دربرابر ناظم و بدوبیراه هایی که بارتان میکند بایک لبخند ژکوند ایستاد...ناراحتی من مهم نیست,قول بدهید که بخندید.قول بدهید که همیشه بخندید...قطعا دلتنگ روزهای رفاقت بی غل و غشمان خواهم شد...قطعا دلتنگ شنیدن جمله ی "تاحالا موهای یک پسرو شونه نزده بودم"از زبون نیلوفر خواهم شد.
احتمالا آنموقع دوستهای جدیدی داریم.دوستانی که هیچوقت جایتان را[حداقل برای من]پر نخواهندکرد...خیلی خیلی ناراحتم ولی ناراحت نباشید.شما هیچوقت ناراحت نباشید.تقصیر شما که نیست...از بدبختی های بزرگترشدنه.ولی حق ندارید یادتان برود...حق این رو که رفاقتمان را یادتان برود را ندارید.ندارید.ندارید...حق ندارید خنده هایمان یادتان برود..حق ندارید خوشیهایمان یادتان برود....چه ده سال دیگر چه صد سال دیگر پیدایتان میکنم و میگویم دیدید؟دیدید چه زود گذشت؟دیدید به قولم عمل کردم؟نکند که یادتان نباشد...نکند..؟آخر میدانید؟نقطه مشترک ها که محو شوند آدمها هم محو میشوند رابطه ی بینشان هم محو تر می شود....نکند محو شوید؟نکند یادتان برود آرزوهایمان را؟عیبی ندارد در زندگی من هم محو شوید عیبی ندارد ولی قول بدهید حداقل در زندگی خودتان محو نشوید....
میدانی؟اصلا همه چیز تقصیر پرحرفی های من است....ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد....!


+عنوان باکمی تغییر:کلیک(با تشکر از مستور=))

۰ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۶
سها .ج

پ.ن:همچنان پاییز:)))))
۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۱
سها .ج