یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

غمگینم.مثل شیخکی،که ناهار ماکارونی خورد و با همان قاشق ماکارونی ای ماست و خیارش هم خورد.[نگاهی به ماست و خیاری که قسمتی اش نارنجی شده است می اندازد.]

۱ نظر ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۸
سها .ج

میدونین؟الان من واقعا تو هنگم.کارنامه هامونو دادن و معدل اخرمم 20 شد ولی برگه ی ریاضی 18.5 و علومم19 شد که با مستمرم جمع و رند شده بود به خاطر همین معدل برگم شد 19.82 و معدل آخرمم 20 شد.(چون مستمر نمره هارو میکشید بالا!)و به خاطر همینم خیلی خوشحال بودم و افتادم دنبال کارای ثبت نام توی مدرسه و اینا که یه لحظه یاد کلاس ششم افتادم که چقدر تست زدم و خودکشی کردم که این مدرسه ای که هستمو قبول بشم(البته من یکی دوتا مدرسه دیگه هم درنظر داشتم ولی خب راه دورو یه سری دلیل دیگه باعث شد نرم!)اون سالها بر اثر جوگیری زیاد رفته بودم کلاس تست ثبت نام کرده بودم و الحق هم که خیلی کار کردن باهامون.ادبیات و ریاضی و علوم بود.یه سری از مسائلی که کلاس ششم داشتیمو هم تو هشتم تااااازه میخوندیم.حتی قوانین نیوتن و پتانسیل و جنبشی و اینا رو هم تو دبستان خوندیم.(یه لول بالاتر از کتاب میخوندیم و البته تف به ریا!)آره داشتم میگفتم....اونموقع یه همکلاسی تو همین کلاس تستمون داشتیم که خیلی مخ بود ولی میشه گفت سطحمون تقریبا یکی بود.امروز که یادش افتاده بودم و داشتم بهش فکر میکردم همزمان داشتم سایت فرزانگان 2 رو هم میدیدم و اون همکلاسیمم دیدم که گرفتن امتیاز 136 در مسابقه ی واترلو رو به خودش  و خانوادش تبریک گفته بودن.هم براش خوشحالم چون اونموقع که باهم همکلاسی بودیم که دختر خوبی بود هم با همدیگه دوست بودیم.هم دارم فکر میکنم من دقیقا تو سال تحصیلی چه غلطی میکردم که ریاضیم شده 18.5و اون همکلاسیم که تقریبا باهم هم سطح بودیم واترلوی هشتمو قبول شده.با همه ی اینا,براش خوشحالم:)البته منکر اینم نمیشم که الان رو به احتضارم://

_________________________________________________________

مسابقات واترلو

۳ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۷
سها .ج
1.
فردا چهارتا امتحان با هم داریم:/چرا من هنوز زندم واقعا؟
2.
یکی از عجیبترین چیزا،ساعت خواب منه!اورانگوتانم ساعت خوابش مثل آدمه!اونوقت من که شبه آدمم برنامه خواب که هیچی،کلا خواب ندارم!مثلادیروز که 2 ساعت و خرده ای خوابیدم و بعد در کمال دیوانگی با همون دستای یخ کرده و موهای سیخ سیخی شده و چشمای قرمز و زانوم که مثل چی(!)درد میکرد بلند شدم رفتم سر کار و زندگیم://
3.
کارنامه هامونم به سلامتی دادن،خبر خوب هم این که قراره یکم به نمره هامون اضافه کنن.و همه ی نمره هامونم گرد کنن!معدلم شد 19.56و اگر فقط گردش کنم معدلم میاد روی 19.70و این بدون احتساب نمره هاییه که قراره بهمون اضافه کنن:دی
اولویت انتخاب رشتمم ریاضی،تجربی،انسانی،معارف،فنی،کاردانش،هنر،کشاورزی
والا من چندوقت پیش پسرداییم میگفت 18.5 به بالا رو 20 میکنن.بعد اونوقت من در پی 0.25 چه جانفشانی ها که نکردم!باز اینجوری کمتر حقمون ضایع میشه!حالا شما به روم نیارین این نمره های افتضاحمو!اصلا اول دبیرستان همینه دیگه:/
4.
آقا ما مورخ 15 بهمن بلند شدیم رفتیم خیرسرمون مهمونی!حالا،هرکی منو میبینه:
-به به چه عجب از غارت اومدی بیرووون(غار،مجاز از اتاقمه!)
-جلل خالق،خودتی؟جدا خودتی؟
-خودتی یا روحش؟
-حالا آفتاب از کدوم طرف درومده؟
خلاصه وضعیت طوری بود که دیگه داشتم برمیگشتم،که.....یادم افتاد رمز وای فای دارم!هیچی دیگه جاتون خالی!حالا اینا هیچی،زدم آلبوم دانلود کردم،بعد اومدم خونه،رفتم رادیو جوان که یه تیکه از متن آهنگو ببینم،که فهمیدم از شوق زیاد زدم یه آهنگو دوبار دانلود کردم!!!!!
البته باید بگم من سابقم خراااابه!چندوقت پیشم دوباره رفته بودم آلبوم دانلود کنم و بازم به علت گیجی بیش از حد یکی دوتا از آهنگارو کلا ندیدم و پلی نکردمشون:دی خب کاوراشون یکی بود دیگه،به من چه:دی و جالب اینکه کلللی از اونموقع گذشت و بعدا یکی از دوستام گفت فلان آهنگ از اون آلبوم فوق الذکر که میگفت اگر نرسه فردا و اینا هم خوبه و خیلی باحال بود و.... و من هی مغزمو بالا پایین میکردم ببینم چیزی ازش یادم میاد یانه؟!بعد جالبیش اینجاست که بعد از اونم نرفتم دنبال آهنگه!!!!یکی دوماه بعد بین اون خیل عظیم از آهنگام پیداش کردم:دی
وقتی مردم روی سنگ قبرم بنویسید مرحوم خیلی گیج بود،خیلی خیلی گیج بود!
۱ نظر ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۸
سها .ج
وبلاگ،یک دفترچه ی مجازی هستش،دفترچه ی مجازی عمومی.برای هر بلاگری وبلاگ مثل یک دوست خوب و شاید بهتره بگم مثل یک پناهگاه میمونه.دوستی که وسایلتو باهاش تقسیم میکنی.پناهگاهی که هر وقت حالت بده،بهت کمک میکنه.تموم اتفاقات اون روزو مینویسی توی وبلاگت و دوباره و دوباره روزت رو مرور میکنی،ریز به ریز،تا بفهمی که تموم زندگی اون قسمت بد نیست،تا بفهمی که تا وبلاگت هست،زندگی باید کرد=)
نویسنده نیستم،حتی تا حالا داستان کوتاه هم ننوشتم،حتی عاشق ادبیات هم نیستم اما نوشتن مثل یک حس ناب و دست نخورده ای هست که وقتی سردرگمی،وقتی نمیدونی چیکار باید بکنی،وقتی انقدر خسته ای که نمیتونی حتی چشماتو باز کنی،نوشتن میشه برات یه انگیزه،میشه یه نور؛روشنایی ای توی تموم اون تاریکی و خستگی و درموندگی.
وقتی که اتفاقی میوفته،برف میاد،برادرت برات یه لیوان آب میاره،سرما میخوری و..... اون اتفاق و جتی کلیدواژه های اون اتفاق رو کنار دفترچت مینویسی،این فرق بلاگرا و غیربلاگرا هستش.نوشتن مثل استامینوفن هستش،دفترچه ی بی ادعا=))))بدون حرف فقط حالت رو خوب میکنه.
پناهگاه من که لو رفت و مجبور به حذفش شدم،حس کسی رو داشتم که انگار داره عزیزترین فرد زندگیشو خودش با دستای خودش به خاک میسپاره،حس زنده به گور کردن بهترین رفیقم رو داشتم.حالا دوباره شروع میکنم،مهم نیست از کجا،مهم اینه که برای این وبلاگم هر اتفاقی بیوفته(حتی اگر پشت بلند گوی وانت میوه فروشی آدرس وبلاگمو بگن)دیگه هیچوقت حذفش نمیکنم:))


۳ نظر ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۶
سها .ج