یادداشت‌های یک چپ‌دست

keep moving forward

104- اول جرئت پریدن، بعداً لذت پرواز*

چندوقته که هیچی هیچی خوشحالم نمی‌کنه. همش دارم غر میزنم و یه‌جورایی غرغروی خفتهٔ درونم بیدار شده و من که همیشه چرت و پرت می‌گفتم و می‌خندیدم، دیگه نمی‌تونم بگم، بخندم، خوشحال باشم. امتحانای دی نزدیکه و می‌خوام این ماه، دوره کنم که برام آسون‌تر باشه ولی نمی‌دونم می‌رسم یا نه. با پیش‌فرض حالا من استارتشو می‌زنم بقیه‌شو خدا بزرگه دارم می‌رم جلو و خب امیدوارم امسال، بهتر از پارسال باشه.
دیروز رفته‌بودم اتاق مشاوره. مشاورمون کار داشت و یه‌دیقه رفته بود بیرون. یکی از فارق‌التحصیلا که الان دندونپزشکی شهیدبهشتی نیمسال دوم قبول شده اونجا بود. چون نیمسال دوم قبول شده، این نیمسال اولو میومد مدرسه کمک مشاورمون. ازش برای اینکه نمی‌تونم تمرکز کنم پرسیدم. چندتا راه‌حل بهم داد (مثلا یادداشت کنم حرفامو یا مثلا کش ببندم دور دستم، هروقت حواسم پرت شد، شترق و اینا) بهش گفتم اثری نداشته ولی گفت که محکم‌تر بکشم:دی
بهم گفت تو مشکلی که داری توی هدف‌گذاریت هستش. پرسید هدفت چیه؟ این پست رو براش گفتم به‌علاوه اینکه می‌ترسم بگم پزشکی؛ بعد قبول نشم و من بمونم و حوضم:دی خلاصه اونم سه‌ساعت داشت قانعم می‌کرد که غلط کرده وقتی تو میخوای، نشه و قبول نشی. انگیزه اینکه آدم بشم رو حتی الان که میخوام بشینم سه صفحه غر بزنم، دارم. امیدوارم الکی جوگیر نشده باشم فقط:|| نمیدونم آخر این داستان به کجا میرسه. به خودم بود تا الان یک میلیون بار رفته بودم صفحهٔ آخر این کتاب تا ببینم به کجا رسیدم و آخر آخر همه این حرفا، نشستم لب پنجره و دارم بیرونو نگاه میکنم یا سوار دوچرخه شدم (استعاره ازنهایت رضایت:دی) و هیچ حسرتی هم ندارم؟
+عنوان: پشت یکی از ماشینا توی خیابون نوشته بود:))))))

103- به تکرارنشدنی بودن بادوم‌زمینی سر زنگ مطالعات

یه‌سری چیزا تو زندگی آدما هیچ‌وقت تکرار نمیشن. مثلا برای من، دوستایی که دورهٔ راهنماییم پیدا کردم تکرار نمیشن. ینی از یه‌جایی آدم یاد می‌گیره که خودش، بزنه تو سر خودش و بگه خودتو جمع کن! از یه‌جایی آدم میدونه که دیگه میم. نیستش که سر صبح بهت بگه:«بهااار، باز که از اینور شیشه عینکت هیچی معلوم نیست.»
اون‌موقعی که میفهمی دیگه میم. نیست، یاد می‌گیری یه دستمال عینک بذاری توی جیبت ( نمی‌دونم می‌گیرین چی میگم یا نه. ولی منظورم این نیست که من با تمیز کردن شیشه عینک مشکل دارم، منظورم اینه که یکی بود که بزنه تو کله‌م، که الان نیست ) و گذاشتن دستمال عینک، یکی از سختترین کارای دنیاس که صبح به صبح انجامش میدم. هرروز صبح یادم میفته که دیگه دروازه فوتبالی نیست که بشه بهش تکیه داد، دیگه مورچه‌ها نیستن که بیان از وسطمون رد بشن، که دیگه الف. نمی‌ره پشت دوربین تا بگه خــــــب! ژست دهه شصتی؟! یک، دو، سه! و بعد یهو بفهمه که عه! رو فیلم بوده اصن:)))
امروز، وسط شلوغی و سروصدای کلاس، دلم خواست یه‌بار دیگه قبل امتحان فیزیک باشه، بارون بیاد، الف و میم بگن یکی یکی دعا می‌کنیم برا همدیگه که امتحانمونو عین خر خوب بدیم:)) من هنوز فکر می‌کنم امتحان فیزیکمو که خوب دادم، به‌خاطر همین دور هم جمع شدنمون بود راستش:دی
خیلیا میگن دوستای دبیرستان موندنی‌ترن. ولی به‌نظر من دوستای دبیرستان جای خودشون خیلی کمک می‌کنن و تکرار نشدنی‌ و محشرن(یکی مثل نون.)ولی اون شخصیت احمقِ سربه‌هوای منو فقط دوستای راهنماییم دیدن. شخصیتی که ویسی می‌فرسته که توش فقط سه دقیقهٔ ممتد خندیده یا جیغ زده یا هرچیزی رو، دوستای راهنماییم دیدن. الان، خیلی فرق کردیم هممون. کلا راهمون جدا شده انگار. دیگه اون آدمایی نیستیم که یه کاسه آش رو هفت‌نفری می‌خوردیم، ولی یه‌روزی، یه‌جایی، ما یه کاسه آش رو هفت‌نفری خوردیم و الان، بعد از گذشتن نمیدونم چندسال دلم میخواد برم بشینم پشت باغچه و یه‌بار دیگه یکی بهم بگه که به‌نظرش، آبی کمرنگ و سورمه‌ای ترکیب عجیب غریبیه. الان، الان رو نمیخوام. الان، اونموقعا رو میخوام. نمیدونم تا کِی میخوام اینو بگم، ولی میدونم که دیگه نمیتونم به تیرک دروازهٔ فوتبال قبلی، تکیه بدم و همونجوری بخندم. حقیقتا سخته.

102-راه راهِ سفید و قرمز

به‌خاطر سین. که امروز زل زد توی چشمام و همه چی‌رو صادقانه گفت؛ زل زد بهم و حقیقت رو -هرچه‌قدر بد و نابود- کوبید تو صورتم. به خاطر سین. که شجاعتش رو بهم داد و یادم داد که باید دستمال ببندم دور چشمام و چشم‌بسته، «فقط و فقط برم».

101- وقتی نمیشه نیمه پر لیوانو دید.

مثل راه رفتن روی تردمیل می‌مونه. هرچقدر میری جلو تموم نمیشه. نه‌تنها تموم نمیشه بلکه به آخرش هم نمیرسی. اصن آخری نداره که بخوای بهش برسی.
کاش یکی بود که بهم میگفت نتیجه این درس خوندنا میتونه قبولی باشه، یا بهم میگفت حداقل آخرش چی قبول میشم. 
هرچقدر می‌خونم کمتر نتیجه می‌گیرم. از نظر نمرهٔ مدرسه نه. چون می‌دونم این نمره‌ها هیچ‌جای دنیا قرار نیست به دردم بخوره. از آزمونایی که میدم و افتضاح فقط برای یک ثانیه‌ش هستش.
واقعا واقعا خیلی وحشتناکه همه چی. خیلی سخته. مثل جنگه. ششصدهزار نفر با من قراره کنکور بدن و بدیش اینه که هنوز اونقدر به خودم اطمینان ندارم که بگم میدونم که من فلان رشته رو قبول میشم. بدتر از اون اینکه دلیلی نداره که اطمینان داشته باشم به خودم. همین بی‌دلیلیه که داره خسته‌م میکنه. 
نمیدونم چی میشه بعدا. فقط امیدوارم چهارسال دیگه این پستو با نیش باز بخونم و خستگیم دربره. همین.
+دلیل اینکه این چندوقت ننوشتم همین بود. هرچی می‌نوشتم درباره درس بود. هرچی می‌نوشتم دید منفی‌ای بود که به همه‌چی داشتم.

100- من بجای تو

دکترا قبول نشدم. البته اهداف من بالاتر از تحصیلات دانشگاهی و مدرک قاب‌شده برای دیواره:دی فکرشو که می‌کنم هم دلم برای دانشجو بودن تنگ میشه هم نه؛ ولی قطعا با قبول نشدنم دنیا به آخر نرسیده. به‌هرحال امروز ساعت 4 قطارم به مقصد تهران رو گرفتم تا یه‌سری کارای باقیمونده‌م رو انجام بدم و همزمان فکر می‌کنم به اینکه چهارسال و چهارماه و چهارروز دیگه دارم چیکار می‌کنم...احتمالا درحالیکه ماگ جغدیم رو دستِ راستم گرفتم و با دستِ چپم دارم برگه‌های دانشجوهام رو صحیح می‌کنم و به التماسای پایین برگه‌هاشون می‌خندم، روی صندلیم، پشت پنجره، نشستم و دارم به پست وصایای یک بلاگر پیر قسمت 444 که می‌خوام بنویسمش فکر می‌کنم:دی 

+ولی انصافا 100 کلمه خیلی کمه:(

+چالش من به جای تو که از طرف شباهنگ نوشتم و از هرکی این پست رو خونده، دعوت به نوشتن می‌کنم:))

۱ ۲ ۳ . . . ۱۸ ۱۹ ۲۰
این وبلاگ هرگز حذف نمیشود،امید است بیان هم آنرا به سان بلاگفای عقده ای بیریخت چلغوز(!)حذفش نکند.

اگر هم من رو در دنیای واقعی می شناسید یا حتی اگر اینجا رو هم میخوانید،تنها انتظارو خواهش اینه که به من نگین دارین اینجا رو می خونید،کلا به روم نیارین که دارین وبلاگمو میخونین:)

کپی،چه با اجازه و بی اجازه بلامانع است ولی منبعش رو قید کنین لطفا!
[درسته من به تفاوت عقاید اعتقاد دارم،اما اگر به مولانا یا رادیو تهران یا بسکتبال یا حضرت والای لیبران جیمز چیزی بگین دیگه رو من نباید حساب کنین:|]

+از همین الانم بگم که وبلاگ خوبی داری و پست هات مفیدن و تبادل لینک کنیم و اینا یه راست میره تو هرزنامه!!پس از این چرت و پرتا واسه من نذارین که اصلا اعصابشو ندارم:|

+منو جمع نبندین!میدونم همتون باادبین:|(سفیر فرانسه نیستم که!)

اینجا رو دوست دارم،که مینویسم....اینجا رو اگر دوست دارید،بخونید:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan