یادداشت های یک چپ دست!

ناشنوا باش،وقتی همه از محال بودن آرزویت حرف می زنند..

یادداشت های یک چپ دست!

ناشنوا باش،وقتی همه از محال بودن آرزویت حرف می زنند..

امشب ساعت نه شب،میریم مشهد:))
نمیدونمم کی برمیگردیم:|
ولی خب،آخر هفته باید برگردیم دیگه!فکر کنم پنجشنبه یا جمعه برگردیم:)دقیقا حکم تنفس رو داره!وقتی برگردم میخوام دوباره شروع کنم به درس خوندن!اونموقع دیگه رشته و اینام هم مشخص شده..واقعا هم برام فرق نداره کجا قراره برم مدرسه...کتابامو جمع میکنم و خودم درس میخونم،دارم روی آزمون ورودی میان پایه فکر میکنم،افراد خیلی خیلی کمی رو قبول میکنن...خیلی خیلیییی کم!شاید ده نفر اینطورا!امیدی هست؟هست..
+امروز به جای نون بربری،نون باگت گرفتم:دی!باز اون نون بربری رو تو راه یکمشو میخوردم،ولی نون باگتو دیگه نمیشه بخورم:|نون هم نونای قدیم،والا!

۸ نظر ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۱
سها .ج
امروز صبح بلند شدم و دیدم مریم میرزا خانی فوت کرد...خیلی دوستش داشتم..خیلی وقتا به کاراش فکر میکردم...اینکه چجوری ناامید نشد..چجوری ادامه داد...ولی از همه اینا بگذریم،یه چیزی که برام سوال شده و احتمالا فقط هم برای یه سری آدم به قول شما بی احساس بی عاطفه و بیشعوری سوال میشه،اینه که چرا همتون یهو یاد مریم میرزاخانی افتادین؟؟؟این قضیه هم دوروز دیگه از یاد همتون میره....چرا انقدر مرده پرستین؟؟؟چرا اینستاگرام و تلگرام و وبلاگ پر از این پیاما شده؟شرط میبندم هفتادوپنج درصد آدمایی که پست گذاشتن"حتی"نمیدونن سر چه چیزی میگیم"پروفسور"مریم میرزاخانی!از خودتون پرسیدین که چرا مریم میرزاخانی،همه زندگیش رو گذاشت و رفت خارج؟حتی اگر اینجا جای پیشرفت بود...حمایتی از طرف مردم هم بود؟اگر این حمایت گرم(!) رو اون زمان داشتین،شاید خیلی چیزا عوض میشد...سالانه چندین نفر مثل خانم میرزاخانی دارن مهاجرت میکنن....چرا حمایتشون نمیکنین؟چرا به جای اینکه هر یک متر مسجد بسازین،بودجه رو نمیدین به یه همچین آدمای لایقی؟چرا انقدر جوگیرین؟چرا کانتکتای تلگراممو که باز میکنم،همتون یهویی پروفایلاتون شده مریم میرزاخانی؟الان موقع گریه(!) و عزاداری نیست،الان موقع جلوگیریه!نذارین رتبه های برتر،آدمای نابغه،تباه بشن!چندنفر شانس اینو داشتن که مثل خانم میرزا خانی مهاجرت کنن؟مثل دکتر سمیعی باعث افتخار بشن؟چندنفر توانایی اینو نداشتن؟از بین 10 نفر کم کمش 8 نفرشون نمیتونن برن و پیشرفت کنن...کم کم پیام تسلیت مسئولین هم میرسه،مسئولینی که خودشون هم تو این قضیه ی مهاجرت کم و بیش نقش داشتن!من کاملا میپذیرم که یه آدم خشک بی احساس بی عاطفه و اینام،که نمیشینم گریه کنم،ولی دارم زندگی اطرافم و میبینم،میبینم که پسرخاله ای که المپیادو مقام آورد و دانشگاهشون ازش هرچی به عنوان جایزه بود رو ازش گرفت،بااینکه هزینه ای هم برای "حتی"رفت و آمدشون نداده بود!!دارم میبینم که هرچی میشه،مردم فرت و فرت میندازن گردن "مسئولین"!کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس یهویی اینجوری نشدن که!مردمشون حمایت کردن!مردمشون،نابغه ها و نخبه هاشون رو تشویق کردن...بعد از ساااالها مسئولین هم حمایت کردن!چرا همیشه دنبال مقصریم؟مثلا همین حاشیه هایی که برای هنرمندامون درست میکنم برای کمدینامون و....میدونین با هر به اشتراک گذاری چقدر روحیه اون فرد رو نابود میکنین؟
+بیاین جوگیر نباشیم...قبول کنیم اینا گناه ماام بوده...ماام مریم میرزاخانی رو درست حمایت نکردیم...اینا تقصیر ماام بوده...حالاام بیاین فکر کنیم نابغه بعدی ای که قراره حمایتش نکنیم کیه؟نفر بعدی ای که قراره از دستمون بره کیه؟

*صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را/تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید *
۸ نظر ۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۶
سها .ج
از بزرگترین معضلاتی که میتونم بهش اشاره کنم و تو هر خانواده ی ایرانی ای باشه،قابلیت به پشت بوم کشیدن اعضای خانواده جهت خودکشی رو داره،میتونم به برادر کوچک اشاره بنمایم!!!فقط یک عدد از این موجود کافیه تا شما دیگه نتونید به زندگی عادیتون ادامه بدین!حالا چرا برادر کوچیکتر؟دلیلش واضحه:|مثلا چندوقت پیش نمک تموم شده بود و نون هم نداشتیم!خب طبق معمول،انگشت ها به سمت کی نشانه میره؟خب معلومهههه من:|به همین ترتیب اینجانب از ناحیه ی گردن گرفته شده و به سمت کوچه پرت میشم!اونم با لگد!حالا اگه نوید(همون عامل فلاکت خانواده:|)از من بزرگتر بود،دیگه انگشتها به سمت من نشانه نمیرفت:|و به جای اینکه تو این آفتاب برم نون بربری بخرم،در تخت همایونیمان(!)می نشستیم و چیپس و ماست میخوردیم:|ولی از من کوچیکتره:|این عامل بدبختی و فلاکت،نه تنها عامل بدبختی و فلاکته،بلکه عامل ریزش مو،گم شدن وسایل اینجانب،خراب شدن لپ تاپی که عین قرقی(!)داشت کار میکرد و غیره هم هست:|حالا هی راه برین بگین نوید بچس:|باهاش خوب رفتار کن:|روز تولد این عامل فلاکت،آخرین روز خوشی من بود:|کلاس چهارم بودم و رفته بودم اردو،عشق و حال:|داشتم بالیوانی که جایزه گرفته بودم چایی میخوردم،که گفتن نشستی چایی میخوری؟بیا ببین که بدبختتتت شدی:|و وقتی رفتم بیمارستان،دیگه کار از کار گذشته بود:|الانم هی راه میره و چرت و پرت میگه:|چپ برم راست بیام صاف میذاره کف دست نه تنها خانواده،بلکه کللل فامیل:|حالا هی بگین بزرگ بشین به درد هم میخورین:|خب آخه این خرچنگ که تا بزرگ بشه،من اصن تو این شهر نیستم که بخواد به دردم بخوره(اشاره به علاقم جهت قبول شدن در دانشگاه شیراز و اینا!):|الانم داره با ملیکا و سارا دوستای خیالیش حرف میزنه لابد:|این از همین الان معلومه میخواد چی بشه:|کاملا به درد بخور بودنش از همین الان مشخصه:|
توضیح:اشتباه نکنین،خرچنگ اون موجود بامزه ی تو کارتون باب اسفنجی نیست!خر چنگ یعنی کسی که به مانند خر(!)چنگ می اندازد!!!
+بابااینا رفتن بیرون،بعد من نرفتم باهاشون(بیرون،یا جای خرچنگه یا جای من:|)بعد وقتی برگشتن میگن از همون موقع تاالان نشستی در و دیوار نیگا میکنی؟:|||خب الان شما بگین من باید چیکار کنم؟برم با جکی و جیمز بیلیارد بازی کنم؟یا با کاترین اینا برم سواحل هاوایی؟لب ساحل؟یا حتی با اصغر و حسین تو کوچه گل کوچیک بزنم؟یا مثلا با کوکب و کبری خاله بازی کنم؟:|||
۵ نظر ۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۸
سها .ج
خیلی ضدحاله،اینکه،یه وقتایی خیلی خوشحالی،کلللی انرژی داری،بعد یهو یه چیزیو میبینی، که توقعشو نداشتی!بعد سعی میکنی بگی، بیخیال، اینکه مهم نیست،بعد دوباره یه اتفاق،به غایت، افتضاح تر برات میوفته که به این یکی دیگه نمیتونی بگی بیخیال!ولی ،به چیزایی که میخواستی تو وبلاگت بنویسی میتونی بگی بیخیال:|و اونهمه نوشته رو پاک میکنی:|
پ.ن1:خواهشا کشمش نریزین تو کیک دیگه:/تنها چیزی که نمیریزین تو کیک سوسیس بندریه فکر کنم:|آخه کشمشششش؟؟
پ.ن2:به طرز عجیبی دستم کبود و کبودتر داره میشه:|یکم از مایع سرم رفته زیر پوستم:|عملا دست راستم از کار افتاده:|شانسم نداریم که،الان باید دست راست می بودم(!)که دست چپم!و باید همه مشقای زبانمو کامل بنویسم:|
پ.ن3:بشنوید.
۱۳ نظر ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۰
سها .ج
دیشب داشتم رادیو تهرانو گوش میدادم،برنامه ی تهران در شب بود و سوالشون هم این بود که آرامش رو تعریف کنید،خیلیا پیامک دادن،بین اون پیامک ها مجری،یکی از پیامک هارو خوندش"خانوم ایکس از محله ی ایگرگ گفتن که:من مدتی دچار افسردگی بودم ولی هفته ی پیش توی برنامتون یه پیامکی رو خوندین که به من تلنگری زد"نیلوفر در مرداب زندگی میکند تا نشان دهد نیلوفرانه،زندگی باید کرد"و......."

+بهار زانوتو از نیمکت بردار الان خوابت می بره هااا:)
+آخه چرا انقدر بی دقتی تو؟چرا تبدیل واحد نکردی؟
+عیبی نداره.جلسه بعدی برام بیار:)
+مستمرتو بهت کامل دادم..
+مبحث های نهمتو اگه بازم اشکال داشتی بهم بگو:)
+عیبی نداره،تو امتحان بعدیت جبران میکنی
+این نمره رو تاثیر نمیدم برات:)
دبیر لبخندهای من،دبیر مهربان،دبیر فیزیک دوست داشتنی:))
____________
ایکس:نام دبیر فیزیک دوسال پیش
ایگرگ:نام محله ی مسکونی اش
یه خواهش:دوستانی که بامن هم مدرسه ای بودن نگن کدومو داری میگی و اینا:|
۴ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۳
سها .ج