یادداشت های یک چپ دست!

keep moving forward

کاش میشد خودمون،انتخاب کنیم که تو یه خانواده به دنیا بیایم،یا پرورشگاه.

موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۰
سها .ج
دیروز از بیرون اومده بودم و خیلی خسته بودم،بدون اینکه مانتو و مقنعه ام رو آویزون کنم،نشستم روی مبل و ظرف غذایی که مامان گذاشته بود رو برداشتم،دوتا قاشق به زور خوردم اونم به خاطر اینکه مامان ازم پرسید ناهار خوردم یا نه؟بگم که آره بابا،کللی ناهار خوردم:دی بعدم رفتم سر فیزیک خوندنم..عصری داییم اومد خونه مون و نشسته بود رو همون جایی که من ظهرش ناهارمو خورده بودم،بعد یه دیقه بلند شد که بره آشپزخونه که یهو مامانم عین اینایی که سوسک دیدن به مبل خیره شد..آقااا چشمتون روز بد نبینههههه..اونجایی که مامانم داشت نگاهش میکرد،جورابای من بودن،یعنی تمام مدت داییم رو جورابای من نشسته بود:دی
بعد حالا اومدم دسته گلمو جمع و جور کنم،گفتم جوراب روشنایی میاره به هرحال!یعنی آدم با چنگال شیرموز بخوره،اینجوری ضایع نشه ها!از قیافه داییم که نگم براتون کلا!ولی مامانم فقط دنبال دمپایی پلاستیکی میگشت:دی
۱ نظر ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۳
سها .ج
اینکه بعضی وقتا،بخوایم زمانو بکشیم عقب،یا بکشیم جلو،برای خیلیا پیش اومده احتمالا!خیلی وقتا خواستیم که بریم جلو و اون دوران زمانی رو که داریم میگذرونیمش رو نداشته باشیم،چه میدونم...مثلا بعد کنکور،مثلا پنج سال بعد..ولی من الان دقیقا تو وضعیتیم که نمیدونم از خدا بخوام این روزا زودتر بگذرن و رفته باشم ازینجا؟یا برم عقب و پیش دوستام بشینم کنار درخت توی حیاط؟انتقالی گرفتم که این بشه؟می ارزید؟اینهمه سال دویدم که آخرش بشه این؟بعدش میشه من،که هنوز مثل بچگیم چسبیدم به شیشه ویترین مغازه و دارم اسباب بازیا رو نگاه میکنم؟یا..؟

چندسال پیش کارتون ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی رو دیده بودم.شخصیت اولش مخترع بود یا میخواست مخترع بشه،به هرحال!یه سکانسی بود که روپوش سفیدشو درآورد و خودشو انداخت توی سطل آشغالی!کنسرو تن ماهی و پوست موز و اینا رو،تک تک گرفت بالا و گفت اینا آشغالن.بعد به خودش اشاره کرد و گفت منم آشغالم!به اون درجه از آشغالی و بی مصرف بودن و هویج بودن رسیدم الان.بی مصرفم برای خودم که هیچکاری نمیتونم بکنم دیگه.

خودم که نمیدونم چی میخوام!ولی خدایا؟خودت بخیرش کن این ماجراها رو.
+جدا معذرت میخوام که کامنتاتون رو دیر جواب دادم،نمیخواستم سرسری و بی حوصله جواب بدم،میخواستم بشینم دقیق و با لبخند یه چیز خوب براتون بنویسم:)
۸ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۶:۳۴
سها .ج
چندوقتیه می شناسمش،هم اتاقی جدیدمه،کاری به هم نداریم،فقط یکم زیادی حرف میزنه..وقت و بی وقت،شب و نصفه شب:|هرچی بهش میگم بابا،ولم کن!درس دارم،فردا میخواد ازمون لیپیدهارو بپرسه!بعد هیچی بلد نیستم!دیدم رو هوا حرف زدن،دردی دوا نمیکنه... دستشو گرفتم،اوردمش جلوم،گفتم دو دیقه بشین باهات چارتا کلمه مرد و مردونه(البته نمیدونستم دختره یا پسر،ولی به هرحال...)صوبت کنم...ببین!من فردا امتحان دارم!باید زیست بخونم!پرسش کلاسیای خانم میم هم دست کمی از کنکور نداره!لطف کن و برو یه گوشه بشین!کاری نکن اون اسپری مورد علاقت رو در هوا بیفشانم و دستم به خونت آلوده بشه ها!اونم یه کم برای خودش چرخید و بعدم رفت رو بالش من خوابید:|سررسیدمو برداشتم و گفتم ببین!خودت نخواستی دیگه(صحنه ی شوت کردن سررسید به سمت بالش)رفت کنار پرده،نصفه شبی:|منم که حوصله قایم باشک نداشتم،دوباره نشستم پای بدبختیام!اونم رفت رو دیوار و دستاشم گذاشت پشتش و خیره شد به افق!بااین ژستای مکش مرگ ماش:|پشه خوبی بود خلاصه!حالا درسته که نشد بیشتر،با هم رفت و آمد کنیم..ولی خب امیدوارم از همجواری با من،درس های زندگی را آموخته باشد:دی چندوقتیه خبری ازش نیست،ولی جای نیشش هنوز رو پام هست!خلاصه اگه این متنو میخونی،بدون که خیلی خری!زانوام شد جای نیش زدن؟الان من زانومو چجوری به جامیز تکیه بدم خب؟این بود جواب اون خوبیام؟:|اونجوریم نیگا نکنین،پشه باسوادی بود،بیشتر از من،اون بود که روی کتابام ولو بود:دی
خل و چلم خودتونین:دی
۶ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۹
سها .ج
عاشورا-1396

+بااینکه من چایی رو با قند نمیخورم و فقط به خاطر اینکه خانومه منتظر موند تا قند بردارم،برداشتمش و بعدم دادم به یکی دیگه اون قندو:دی
+بعد یه بچه هه اومد مفاتیحو برداشت،مامانش یکم با لبخند کشی(به نوعی لبخند مصنوعی که فقط کش اومدن لب هارو شامل میشه،مخترعشم خودمم)نیگام کرد،بعد گفت بچه س دیگه،نمیخوایش؟میخواستم.ولی دادم به بچه هه کتابو..بعد رفتم برا خودم آوردم.بچه هه هم گویااز اول قصدش همین بود که ببره بده مامانش.برای خودش نمیخواست:|کاش به خودم میگفت،برم براش بیارم.
+چقدر بدم میاد تعطیل میکنن مدرسه هارو:|||
۶ نظر ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۵
سها .ج